گله!

امشب شب تنهایی من است. شب تنهایی من در عقبه ی تنهایی های عظیم تری که بر من غلبه کرده اند. دل ام دور شدن می خواهد, دل ام دور شدن و رفتن می خواهد و تو نمی دانی که چه قدر هوای تهران دارم که باز هم با دلِ تنگ توی دل رنجورش راه بروم و غصه بخورم. و شیراز, چه بی هوا دلم می خواهدش و تا ناکجا به تمنایش رفته ام. 

دل ام تنگ است و حسِ تنهایی دارم, حسِ تنهایی پوچی که آزارم نمی دهد اما دلتنگ ام می کند. دلتنگیِ روشنی که غمگین می کند اما زخم نمی زند, اندوه می دهد اما وابسته ام نمی کند و من این را دوست دارم. 

فقط دلم بخش زیادی از گریه های جهان را طالب است و چند نخِ ساده ی سیگار که اندوهم را کوتاه کند و راه, راه به قدمِ دوری که مرا دورِ دورِ دور کند. دور, به خیابانی که دیگر هر چشمی بار اولش باشد که بر من نظر می افکند...

زنهار از این امید درازم که در دلست

هیهات از این خیال محالم که در سر سرست

!!!

آه خستگی بی امان, آه خستگی بی امان دلچسب...

به من و دل خوشی هام تا چند می رسی؟!

در تنهایی ولیعصر غریب, وقتی رنج اش در کتمان چشم ها بود و دست اش در انحصار درد ها, داشت فکر می کرد که اگر سیگاری بگیراند, زر زر مسموم روشنفکری خواهد بود و یا دود هایی از سرِ درد؟! من از دور, از ثانیه های به هم شبیه و درد های به هم شبیه تر در یافته ام که نه, دود ها از سرِ درد اند و لاغیر. پیام دادم و گفتم بکش, خوشش می دار حتی اگه تلخ بود و با هق هق و بغض.

من, چراغ روشنی ام در تاریکی خانه ی بی صدایم در کرمانشاهِ پر خاطره ی غریب, و دست بردارم از این در وطن خویش غریب؟! غروب عکس دست های سیگار گرفته و دست های بانداژ شده اش را فرستاده بود و گفته بود که چه قدر حیرانی روان است و تنهایی روان تر, و من فکر کردم او غمگین ترین سردبیری است که تا کنون دیده ام و من مطمئنم. 

در تاریکی خانه ی کوچکم, شعله زدم فندک بی سیگار را که نوری شود بر نادیده گرفتن تردید, نوری بر بی رنگیِ کوچه ی بن بست خیال و صدایی که افتاده بر کنج کجِ گلوییِ پیر که سخن از نای اش بر نمی آید. 

من به غم فکر می کنم که بی عدد است و به دود که می پیچد لا به لای درد و همین, واقعا همین...

سرده این جا, ها می شینه رو شیشه...

که مثلا فقط بگویم یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود؟! کجاست سمت حیات ای آخرین دریچه ی عمر؟! مرا در من رها می کنی و من نمی دانم غم این لحظه ی تنگ تا کجا دلسوخته و عریان و نهان, مرا به بر می کشد. دل من, کلاغ سیاه مادر مرده ای است که در زمستان هم جرات نمی کند صدایی از نای بی رمق اش برآرد که حتی به نحسی معروف شود. 

یا نه, که اصلا حواسم باشد پایم روی کتاب های کفِ اتاق نرود و بعد برایت بخوانم: با تو بدرود, شب به خیر تا بی نهایت. اما کدام شب, کدام خواب, کدام زنگِ ساعت؟! بیا, بیا سخت دلِ لطیف من که برایت بخوانم که دیگر صبح ها هم با زنگ های ساعت بیدار نمی شوم و دل ام, دل ام شور می زند و هر نگاه, فخر اشکی است که تهدیدم می کند به ریختن. 

که نه, داد بزنم و از همین طبقه ی پایین, در این اتاق تاریکِ ساکت داد بزنم: مامان سیگار می خوام! سیگارِ کمل  با چای زعفرون و شیرینی کره ای. اشکم بگیرد, قاصدک را بلند بلند به آواز بخوانم و بعد که گفتم قاصدک در دل من همه کور اند و کر اند, کتاب زردِ معروفی را باز کنم و زار بزنم بین بوی برگه های نویِ مداد آلود. از همان زار هایی که برای مردن یداللهی زدم...

پوکِ اولم خیلی عمیق باشد, می توانی تصور کنی؟! عمیق و دردآلود و دلم برای رشت تنگ شود, رشتِ ابری که هر روز ببارد نه که هی آفتاب بزند و هی آفتاب بزند. اصلا کی گفته رشتِ با آفتاب, رشت است؟ دل ام تنگ شود, راه بروم, نیلوفر را به قلبم بفشرم و جدایش نکنم, با بابا بروم تمرین رانندگی که برایم بگوید چه طوری می شود به وقت توقف در شیب, ماشین هم شبیه زندگی از سر ات در نرود و با جعبه نخورد به چراغ جلوی ماشین عقبی و باز ریز ریز به خنده های دو نفره ی با مامان بخندم. مامان که نه, شهناز. 

با تو بدرود شب به خیر تا بی نهایت / دیگه بیدار نمی شی صبح حتی با زنگای ساعت.../.

دق کردن!

افشین یداللهی, آخ افشین یداللهی...

شبِ روشنِ آخری, آخرین شبی از 95 که رشت ام.

امشب, شبِ آخر رشت است. شب آخر نمِ باران بر خیابان های رشت و قدم های من از توشیبا تا سعدی و بعد بیستون و کافه زیبا و چای و سیگار های تنهایی در یازده شب. امشب, شبِ آخر رشت است وقتی قرار است باز هم بار و بنه هم جمع کنم و بروم. وقتی قرار است رفتن مستدام شود و من دل ام تنگ است. تنگ و خوشحال و غمگین. من, متناقض ترین آدم تاریخ ام عزیزم, متناقض ترین آدم هستی که زمان را به گردی بدل می کند تا جهان پیش بیاید و راه بیفتد.

یک روز که خیلی دلتنگ ات شدم پیدا شو. پیدا شو و وقتی باران بارید و نمِ بارانی گوشه ی چشم خیابان های رشت را خیس کرد, دست هایم را بگیرو دست هایم را بگیر و مرا به دیدار رشت ببر که اندوه وار و منتظر, آمدنِ مرا می جوید. دل ام برایت تنگ می شود, رشتِ رشت های نگارینم که روح بارانی و بوی نم, بر خاکِ تازه ی جنگل های شمال.

دوستت دارم و این منتهای کلام من است, در شبِ آخری که برای بیست روز از رشت دور خواهم بود. از رشت و تمام خاطرات خوب اش که سرگردانی های مرا در مشت گرفت و پناهم داد, که مرا حوصله داد که بسازم با هرچه که هست و نیست, که بسازم با فراق و وصال و وداع, که بسازم با اندوه و شادی و درد. دوستت دارم و این منتهای کلام من است. دوستت دارم ای غروب دل انگیز و غمگین دنیای کوچک من.

+ در حیاط خلوت خوابگاه, بارون زده. نمِ بارونِ یواش. نمِ بارونای ریز, از همونا که دوست دارم. از همونا که اگه دو ساعت بی وقفه زیرشون راه برم انقدری موهام رو به هم نمی ریزن و خیس نمی کنن که دیگه از فرط آشفتگی و خیسی نتونم جای تازه ای برم. آخ....

آخ رشتِ عزیز ام, آخ رشتِ خیس ام, آخ رشتِ خیس از گریه و باران و بغض ام که دل ات کوچک است و مهربان و گریان. دل ام برایت تنگ می شود. خیلی دل ام برایت تنگ می شود و این را و حجم این را هیچ کسی جز خودِ من نمی داند عزیزک ام.

رشت ام را بین روزنامه ی شرق ام می پیچم و توی کمد ام قایم اش می کنم که دست هیچ کسی به بوی باران و سبزی و خیابان ها و مهربانی و عصبانیت توامانش نرسد.

تمام.....

سلام ای غرابت تنهایی, سلام ای شگفتی عظیمِ روز های بی قرارم...

به خانه ام فکر می کنم که خانه ای نیست, جاده ای است و هر جا که عطر من بر دل اش بپیچد, من بر دل اش خواهم پیچید. دل ام تنهاست و تمرین می کنم تنهایی را زیاد یاد بگیرم. دل ام تنعهاست و خیال حرفی, مرا با خود نمی برد که وادارم کند به گفتن و گفتن و گفتن.

الان تنها مانده ام, خودم انتخاب کرده ام که تنها بمانم و نمی ترسم اگر حجم اندوهِ دیرین, به تنهایی قلبم را در هم بدرد. این روز ها دارم قضاوت می شوم, قضاوت های از سر نگرانی و من, تنها من می دانم که چه قدر دل ام تنگ و گیر و بیچاره است. امروز, 22 اسفند یال هزار و سیصد و نود پنج, این منم و تنی که بر دست هام سنگین است. دل ام می خواهد که ببارم از آن ابر بزرگ که مرا با خود نبرده است.

دیشب بهمن کوچک خریده بودم, بهمن کوچکی که واقعا کوچک بود و من برای اولین بار بود که بهمن کوچک می دیدم. یک بار بهم گفته بود بهمن کوچک برای روز های بد حالی و بی پولی است که تسکین دهد درد سالیان رفته را و نیامده را. من مزه ی تسکین را نمی فهمم و مزه ی درد را هم. مرا اندوهی هست, که گاه به برم می آید و برای حجم دل ام ترانه می خواند. و آن قدر می خواند که دل ام از هم بدرد. دیشب بهمن کوچک خریدم و بعد از آن که چند نخ اش را کشیدم, روی کیوسک برقی در خیابان مطهری جای اش گذاشتم که برای کسی به یادگار بماند. دییشب باران بارید, رشت گریه کرد و من در کافه ای قدیمی چایی خوردم و سیگار دود کردم و شیرینی های کره ای کنار چای, به ماندن دلگرم ام می کردند که بمانم. بعد هم آهنگ لیلای منِ نامجو و آن آواز لعنتی قربانی روی شعر یداللهی...

حس می کنم که وقت, وقت گذشتن و درگذشتن است و من باید محکم و سفت کسانی که دوست می دارم را بغل کنم و به تن ام بفشارمشان. هر چند دلتنگی های مرا باد هم ترانه ای نمی خواند اما آغوش محکم و گرمای دستان کسانی که می دانمشان, برایم حس گرمی است وقتی از سرما به خودم می لرزم.

دل ام تنگ است, تنگ و گنگ و اسیر برای مقصدی که نمی دانم کجاست!

فروغِ روشنِ بیدار در روز برفی و سردی به رنگ زنگِ آخر بهمن!

آه ای صدای زندانی

ای آخرین صدای صدا ها

آیا شکوه یاس تو هرگز از هیچ سوی این شب منفور

نقیبی به سوی نور نخواهد زد؟

به امروز, 17 بهمن ماه 95

روز نمی دانم چندم است امروز. من حالِ دل ام خوب است اما حال خودم نه. من دلم برای خودم تنگ نشده است اما دل ام برای خیلی هایم تنگ شده و این از همان سری یگانه اقرار های زیستن است.

امروز 17 بهمن بود. 17 بهمن سرد, 17 بهمنی که در من به خواب گذشت و سردرد و چای, به فیلم گذشت و شب آشفته ی پیش اش که دل ام تنگ شد و بریدم و پاره کردم مرز های خودم را. من, برای خیال بی تمام سر ام گاهی کم ام...

غروب زینب به ام پیام داد, از آن پیام های گرم که در میانه ی رخوت به جنبش وا داشتم که بلند شوم, دستی به موهایم بکشم و چای دم کنم. از آن چای های گرم عطر دار که آدم برای معشوقش گرم می کند لابد. او برایم تعریف کرد, از 17 بهمن سال پیش اش که چه بی هوا گرم اش بوده و دست هایش یخ نمی زده اند در سرمای بی امان رشت. من دل ام برای رنج های زینب شعله می کشد و می دانم اندک اند آدم هایی که می توانم اینگونه با درد ها و خاطرات شان که از روز های خوشی برای خود نگه داشته اند, شعله بکشم.

امروز از گیل نگاه تماس گرفتند, تماسی از برای یک قرار حضوری در پنج و نیم غروب دوشنبه روزی که به شماره ی 18 آغشته است. هجدهی سرد در ماهی سرد و در سالی سرد تر. حالا من نمی ترسم از سرمای وزیده و برفِ بر زمین, من دل ام گرم است که دارم یاد می گیرم تنهایی به سر کنم و تنهایی بار هستی ام را به دوش بکشم. من می دانم که هرچه بتوانم تنها تر سر کنم, هر چه بارِ این درد نابرابرِ زیستن را تنها تر به دوش بکشم شاید بتوانم بعد ها, بعد ها و بعد ها اگر قرار شد سویِ عشقی را به سینه بکشم, سرسختانه به سینه بکشم اش و بلد باشم قیمت یک چای گرم و شعر های با صدای من و آب پرتقال های نارنجیِ موقع ناخوشی تا کجای دل اش را گرم نگه خواهد داشت از این که شریکی دارد در تحملِ این بارِ نابرابر. حالا قرار است خبرنگار شوم, حالا قرار است سر ام گرم شود و دست هایم مشغول, قرار است صدایم طعم هستی را از بافه های اشتغال هم به در کشد و شبیه آن حق التالیف های ناچیز مجله های کودک, به تن ام بچسبد این سهم های ناچیزی که توی جیب ام خواهند رفت.

دل ام تنگ است, اما گرم. تنگی و گرمیِ دل را برای هر کسی می شود آرزو کرد. تنگ از یاد نبودن آدم ها و گرم از یاد بودن آدم ها. همیشه باید کسانی را در دور داشت که در قلب ات خانه ای دارند, خانه ای گرم که بدانی هیچ سیلابی سقف اش را بر سر ات نخواهد ریخت.

صدای باد می آید و این منم, که غم ام به اندازه ی پیرهن ام بزرگ شده و استخوان برآمده ی گلویم را می بوسد, اما دوست اش دارم. دوست اش دارم و می دانم بزرگ ام می کند, می دانم بزرگ تر می شوم و می دانم روزی دو طرف پالتویم را باز می کنم تا باد مرا در آغوش بگیرد و مرا ببرد با خود. آن وقت من هزار بار در باد خواهم خواند "دوستت دارم" و خیال ام راحت است که باد, همه ی طعم کلامم را به شیشه ی خانه ی آن ها که می دانم خواهد کوبید که یادشان بیفتد در آنسوی مرز های تن شان, صدایی هست که بی مهابا حدیث عشق می خواند و نمی ترسد از یادِ این گرمیِ دلخواه در دلِ بهمنی سرد. در دلِ 17 بهمن سردی از جنس نه و پنج.

تمام!

به شرح احوالی بی حال!

برف باریده. چه برفی اونم, برف زیادِ سرد و همه جا ساکته. سکوت, اولین متن خوابگاهه و من دارم به رد نگاهم فکر می کنم که چه قدر بی رمقه و نمی خواد بی رمق باشه. یکی از هم اتاقیام کنارم نشسته و صدای آهنگش رو تا آخر بالا زده. اون قدر بالا که از هندزفریش صداش به گوش منم می رسه. بهش چیزی نمی گم, چ.ن حوصله ندارم الان وگرنه من کسی نیستم که بگم از بیشعوری گریزی نیست! 

دلمم یه کم تنگه.... برای ناکجا و ناچگونگی...

ظهر بهمن سرد

ظهر بهمن است. ظهر آغشته به بهمن.

حمید کنار تخت من به پشت خوابیده و نمی داند که من مواظب خوابیدنش هستم و فکر می کنم خوشحال است از یک بستنی سرد در وسط یک بهمن سرد که همین سر صبحی با یار خورده است.

نشسته ام پشت میز و وبلاگ عزیز ام...

وبلاگ مهسا اسلام را باز می منم, وبلاگ آقای کیوسک را, و وبلاگ یکهمه ی دیگر را! همه به همان عطری مانده اند که بودند اما کمی خسته تر, کمی منفعل تر.

تقریبا همه ی کسانی که مرا می شناسند می دانند که من چه قدر با کتاب ها و فیلم هایی که می بینم, هر بار می میرم. توی سال بلوا _ سال بلوایِ یگانه ی عزیز ام _ دنبال تکه هایی می گردم که بگذارم این جا و نمیرم از دلتنگی و بی حرفی:

_ حسینا اشک هام را بوسید و گفت: "من دوست ندارم گریه کنی"

نوشآفرین گفت: "چرا هر بادی از هر جایی که می وزد بنیاد ما را می کند؟!"


به پشت سر برگشتم، چند درخت خشک پیدا بود و بر بالای پله‌ها یک در بزرگ چوبی بی‌رنگ و رو، زوزه‌ی باد را می‌کشید
گفت: مرا یادت هست؟
دویدم و در راه فکر کردم من چه یادی دارم، چرا یادم به وسعت همه‌ی تاریخ است؟ و چرا آدم‌ها در یاد من زندگی می‌کنند و من در یاد هیچ کس نیستم

 
کسی باشد که بهش بگو یم دوستش دارم، میفهمی؟ می دانی عشق یعنی چی؟ خیال نمیکنم بفهمی.هیج کس نمیداند من چه حالی دارم، هیچ کس. دلم از تنهایی میپوسید و دردهای ناگفتنی توی دلم تلمبار میشد 
آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید، غم انگیز نیس؟

بچه که بودم خیال میکردم همه چیز مال من است، دنیا را آفریده اند که من سرم گرم باشد، آسمان، زمین، پدر، مادر، درخت ها، اسب ها، کالسکه ها و حتا آن گنجشک ها برای سرگرمی من به وجود آمده اند. بعدها یکی یکی همه چیز را ازم گرفتند. مایعی در رگ هام جاری بود که می گفت این مال شما نیست، راحت باشید. پسری که عاشق کبوترها و خرگوش ها بود، خودش را به درختی دار زد. چرا؟ مادر گفت بماند برای بعد. کاش تولد من هم میماند برای بعد، به کجای دنیا برمی خورد؟...
 

ساعت ما بود.ساعت فلکه . بود و ساعت معصوم کار نمیکرد.گفتم*هیچ ساعتی دقیق نیست*. هیچ چیز مال خود آدم نیست مگر همان چیزهایی که خیال میکند دلبستگی هایی به آن دارد.بعد یکی یکی آنها را از آدم میگیرند و تنها یک سر میماند و آنهم بر نیزه.

سلام ای غرابت تنهایی!

من برای غروب پنجم بهمنِ رشت می نویسم!

پنجم بهمنِ تنهایی در اتاقی که به قدر دیروزم خواستنی و به قدر فردایم روشن است. دوستت دارم ای روشنیِ گرم که مرا برای فردا, برای روز های خودم بودن, برای فردا های گریز و گریز و گریز از دست خویشتن بزرگ می کنی. دوستت دارم و این تمرین تکراری نشدن است, تمرین یافتن بافه ی عشق در رگِ هر کلامم و تمرین کاری که نگذارد گله, سهم عشق را بدزدد.

"دوستت دارم" و این یگانه نیروی زیستن است...

همیشه فکر کرده ام که آدمی به قدر آدم هایی که دارد تا جمله ی بالا را از اعماق دل اش برایشان بخواند زنده است و دارا. و من حالا می دانم زیاد نیستند کسانی که می توانم چشم در چشمشان نگاه کنم, از پشت کلمات, کلمات را بیالایم به سلاحِ عشق و گرمی, یا از دور, از جهان صدا های رسیدنی این جمله را برایشان در قالب نگاه و کلمه و صدا پست کنم و بی مهابا بگویم "دوستت دارم".

من می دانم که سهم عشق, داروی درمانگرِ این روز های بیمار است. من می دانم و تو حتما خبر داری که من, همیشه یا نگفته ام دلم چه قدر تنگ است یا اگر گفته ام آن قدر زیاد دلتنگ شده ام که دیگر نتوانسته ام در حصار چشم های بی قرارم به دامش بیندازم. و من حالا هر بار که دل ام تنگ می شود, چشم هایم را می بندم و آن ها که به دلم وصله شده اند را مرور می کنم, با خیالشان می پرم, با لبخندشان زنده می شوم و با اندوه و درد و دل نگرانی هایشان می میرم, و تو چه می دانی که این خالص ترین اقرار من است؟!

من به رد دوست هایم نگاه می کنم و خطِ سه نفره ی خانواده ام. به رد محدود دوست هایی که از جمع بی شمارشان عده ای را دارم که برایشان بی شائبه حدیث عشق بخوانم و تمنای نیاز. من دل ام از شیطنت های حرص درار نیلوفرم آب می شود و پشت نگاه نگران مادرم _ که هیچ وقت به مادر نخواندمش از بس که رفیق بود و عزیز _ و پشت صدای دلتنگِ بابای تکیده ام _ که از چهل و خرده ای سال زیستن اش دلی دارد که قدر اش کوچک تر از چهل بار گردش زمین است به دور آفتاب است _ معنای بودن را هجا می کنم اما به کسی نمی گویم که قند دلم را تنهایی برای خودم آب کنم و شیرینی اش را بمکم.

من, حالا نمی ترسم از صراحت واژه های عشق در گوش دوست هایم که روان اند و جاری و عزیز و نجیب. من می توانم در سه و چند دقیقه ی نیمه شب برای مهدیه ام, شرح دهم که چه قدر بند دل ام است و امیدِ صدایم. و برایش بخوانم, برایش بخوانم تا دور, تا دشت های سبزِ شمال و بر فراز خانه هایی که سقف شان چوب و گل و کاه است و بوی نان, بوی نانی غبار آلود, سقف این یافته ی آسودنی را محکم کرده است تا بوی عشق بگیرد. برایش بخوانم تو را دوست دارم به خاطر نان و نمک, دوستت دارم به خاطر عطر نان گرم و برفی که عاقبت بر زمستانِ همیشه ی ما آب می شود. برایش می خوانم که به جای همه ی کسانی که نشناخته و همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام, از ازل دوست اش داشته ام برای امروز, برای امروز و فردا و تکرار!

و یا این که در چهار و بیست و هفت دقیقه ی صبح, به دریا, دریای شور انگیز خسته ام بگویم که دوست اش دارم. دوست داشتن, در کلماتی کوتاه که خالی اند از زائده ی لفظ و صراحت کلام. من, می دانم در آن شب هایی که دریا دارد خودش را بالا می آورد و موج هایش سرکشانه صورت مرا خیس می کنند, باید بگذارم آبِ شورِ اشک هایش تمام تن ام را بخیساند و بعد که خیساند, بعد که دریایِ مواجِ خاکستری آرام گرفت, آرام, آرام و آرام تر در گوش اش بخوانم که چه قدر دوست اش دارم, چه قدر, و چه قدر تا آراام بگیرد آشوب و بلوای دل اش که دفتر هزار برگ رنج است. و آرام که گرفت حتما خوابِ بارانی را می بیند که بر هوای خاکستری بارید و انگشتان اش که من دانستم در کجایِ آن حیاط پیر به جا ماند که شبیه دست هایش خسته بود, آن حیاط شبیه دست هایش خسته بود و گرم و تپیدنی...

+ شاید خیلی ها جا مانده باشند در این سیاهه ی عشق, اما می خواهم همین جا نقطه بگذارم که قیمت کلام نشکند و بدانم این ها, شدید ترین عشق های زیستن من اند.

تمام!

دلتنگی!

بهت پیام دادم که آیا هنوز هم آدمی که تو باشی حوصله, وقت و از همه مهم تر فاز قدیما رو داری برای یه گفتگوی طولانی به سبک قذیما یا نه.

هنوز جواب ندادی و من دل ام برات تنگه چه قدر!

برایت در گوش سرد باد حرف های گرم می شود خواند؟

زندگی خوابگاهی, یا کلا هر زندگی دیگری که شما را مجاب کند خودتان باشید و همه ی پایه های زندگی تان را خودتان مرتب کنید, به شما یک چیز را خوب خواهد آموخت. این که دیگر این جا فقط شمایید و آشنا هایی که گه گاه ممکن است به بالین تان بیایند و برایتان مثلا اظهار نگرانی کنند, این جا, و در این سبک زندگی که تمرین تنهایی است, باید یاد بگیرید تنها قدم برداشتن لازمه ی حیات است و تنهایی کافه رفتن تمرین تکرار است در ابعاد تنهایی, تنهایی های عظیم تر, تنهایی های اساسی تر. توی زندگی خوابگاهی همه چیز مهیا نیست, ساعت دوِ شب خانه ی مادری نیست که دل ات هوای آب یخ کند و از فریزر همیشه پرِ مادر یخ برداری و آب یخ درست کنی, خوابگاه برنامه ی مالیِ محدود به کافه و کتاب و قهوه نیست یا سه آبمیوه و پنج بستنی از پالیز, زندگی خوابگاهی زندگی تدارک دیدن صابون و لیف و شامپو و عدس و ماکارونی است. باید برای یخ پول داد, سهم کافه ی هر ماه را گاهی خرج لباس و سویا و برنج کرد و طوری برنامه ریخت که نکند یکهو به خودت بیایی و ببینی از فرط استیصال و خستگی و مشغله سه روز است هیچی نخورده ای و داری آب می شوی.

زندگی خوابگاهی هرچه هم که نداشته باشد, هر چه قدر هم که از سختی هایش بگویند باز هم برای من عزیز است, یک عزیزِ خود خواسته که کمک کرده بزرگ تر شوم, کمک کرده که یاد بگیرم زندگی بازی نیست و من بازیگر نقش اش نیستم, زندگی اسبِ تشنه ی سرکشِ من است, اسبِ سرکشِ تشنه ی تو و اسب سرکش تشنه ی همه ی ما که باید یاد بگیریم بگردانیمش, شبیه عروسک گردانی پیر که گاهی مادر عروسکِ دیو سیاه می شود و گاه به گوش مسدود اش ترانه ی صبر و رامش می خواند.

من دل ام می خواهد به کسی نامه ای بفرستم! نه از نامه های تکراری در همه ی کتاب ها که دلشان می خواهد برای کسی بفرستند. نامه ای به دور, نامه ای به دیر, نامه ای به سرمای کمرنگِ سیرِ!

من وقتی دارم یاد می گیرم خودم زندگی ام را رفو کنم, وقتی یاد گرفته ام به سبک و قانون خوابگاه زندگی کنم, وقتی فهمیده ام زندگی شبیه خوابگاه یعنی مسئولیت و تعهد, خیلی کار ها را باید توی دفترم بنویسم. مثلا باید بنویسم گاهی مجبوری ظرف های دو هفته مانده ای که تو هیچ نقشی در تولیدشان نداشته ای را با آب داغ بشویی و این وسط صدای نامجو بپیچد میان آب داغ و تلاطم دست ها. و لابد این یعنی گاهی هم در زندگی مجبوری حجم ریخته ی زیستن را با شانه های خودت بلند کنی, حجمی که احتمالا گاهی در به وجود آمدن اش سهمی نداشته ای. من حجم ام و زندگی باد, و تو چه می دانی که هر بار, این باد, این برنده, این گذرا چه قدر در تلاش است مرا از جای بکند. از جای بکند به وقت تنهایی قدم برداشتن های از شهرداری تا گیل, به وقت غروب های سرد و ساکت از پنجره ی رو به خیابان تی نوش و به وقت غربتی که بالا رفتن از هفت ظبقه به من هدیه خواهد داد.

من در میان باد, در گوش اش خواهم گفت "دوستت دارم" و صدایش می زنم, صدایش می زنم با نهایت بودن ام و دل ام گرم می شود, دل ام امیدوار می شود که خواهد شنید, که چیزی در آن سوی زمان همپای من خواهد فهمید باد, زندگی است و آن که پیغام می آورد خسته ی جلادی است که اگر حواس ات نباشد از جای خواهد کند ات.

تمام, ای همه هستِ عزیز!

 

چرا الان؟

شلوار لی با تی شرت طوسی تنم بود که بهم گفت:

امیر تو چرا همیشه آماده ی رفتنی, همیشه انگار قراره یکی زنگ بزنه بگه پنج دقیقه دیگه بیا دم در بریم.

داشتم چای می ریختم, نگاش کردم, لبخند زدم, یه لبخند آرومِ نارنجی!

مرضِ پست!

به خانه بیا برگردیم!

به خانه ی دور, به خانه ی دیر, به خانه ی سرد سیر.

سکوت کنیم هی!

و به نظرت کسی می فهمه که رفتن به اوج شهر, به اوجِ اوج ترین ساختمون شهر, شهری که دوستش داری چه اندازه رافع دلتنگیه در تنهایی و سیگار و شیر قهوه هایی که دوز قهوه شون هزار بار از دوز شیری شون بیشتره؟

کسی می فهمه عزیزم؟ کسی می فهمه؟

+ سکوت کنیم, خیلی زیاد!

+..........................................................................................!

به قدر من!

توی زندگی من هیچ وقت قرار و قاعده ی خاصی به پا نبود. از یک جایی به بعد یاد گرفتم آن قدر که باید هیچ چیزی را محکم نگه ندارم که مباد از دست اش بدهم. فهمیدم که باد اگر بخواهد چیزی را بدزدد, می دزدد. من هیچ وقت قول محکمی ندادم الا قول های عاشقانه ای که در دوستی یگانه شده بودند. یا شاید هم قول های دوستانه ای که در عاشقانگی یگانه شده بودند. من یاد گرفتم همیشه و به همه کس نباید قول داد. حتی گاهی قول های کوچک. بعضی از آدم ها برای قول دادن نیستند, برای قرار و قاعده و دلتنگی های ده سال بعد نیستند, اصلا بعضی ها برای ماندن نیستند و ما باید این را خوب یاد بگیریم, خوبِ خوبِ خوب یاد بگیریم و هر روز هم تکرار اش کنیم که نکند به اشتباه قول هامان سبک بشود. من هیچ وقت دل ام نخواست قول بدهم الا این که به خیال و سوی خوب روز های نیامده آغشته باشد, الا این که به آن ها که برایم یگانه اند و عزیز و بوییدنی قول بدهم در شوره زار این خزان بی اسرانجام, برای روز های سی و پنج سالگی, وقتی یک معلم ساده شدم یا روزنامه نگاری ساده تر, کنارشان می مانم و کافه می روم و از حجمِ رفاقت, شعر می خواننم. به نظر من این اصلا قول کمی نیست, قول ساده ای نیست و من برای بودن اش هر روز دل ام گرم می شود. زندگی من اساس ندارد که بخواهم زمین و زمان را مجاب کنم که اساس من پیروز باشد. من, همین که تمرین کنم کمتر عصبانی شوم, همین که سعی کنم هر روز صبح به وقت سلام صدایم گرم باشد و دیگر کمتر با آدم های اشتباهی یکی شوم, اساس زیستن ام را چیده ام برای روز های بعد.

توی رگ های خسته ی من, بعضی ها هستند که می روند و می آیند. که گرم اند و بوییدنی, کسانی قلیلی که سهمی از گذشتگان من نیستند اما سهم من اند در گذر از روز هایی که خودم ساخته ام شان.

+ دلم تنگ و گرم است و این شیرین ترین نقض جهان من است.

+ الان دریا به من زنگ زده بود و سی و یک دقیقه این حرف زدن به درازا کشید...

به قرار "یک روز هایی" در بیست و هفتمِ زمستان نود و پنج!

من و پارسا یک روز هایی بلند می شویم و همراه هم می آییم تی نوش. توی این "یک روز هایی" معمولا هر دویمان آن قدر بی حوصله هستیم که قرار حرفی از حال هم به پا نباشد و فلان و فلان. در این مواقع پا می شویم و می آییم به دنج ترین کافه ی شهر و من می دانم او هم مثل من از این که خودش را از درصد فرآوانی رنج رهاند چه قدر خوش حال است.

الان حال ما, حال همان یک روز هایی است که گفتم. پا شده ایم و آمده ایم این جا, در دنج ترین کافه ی شهر و لام تا کام حرفی از هم, با هم نزده ایم و فقط دو لیوان پای تلخ سفارش داده ایم و با اینترنت اشتراکی گوشی درب و داغانم, پشت لپ تاپم نشسته ام به وبلاگ نوشتن و او به شیمی خواندن مشغول است برای امتحان چهارشنبه اش که هیچ دوست اش ندارد.

من شبیه پدران هزار ساله نگاه اش می کنم و از این که ممکن است غم های بزرگ ترین از ابعاد حرف داشته باشد دل ام گرفته است.

سارا, سارایی که دوست داشت معمار شود اما پرید...

میون گشتنای امروز وبلاگ های قدیمی به وبلاگ سارایی بر خوردم که اهل رشت بود. یادم افتاد که دانشجوی ادبیات انگلیسی دانشگاه گیلان بود. سالی که من سوم دبیرستان بودم قبول شد, اونم شبانه. امروز از بچه هاس زبان ادبیات انگلیسی پرسیدم که آیا سارا نامی دارند که شبانه باشه و اهل ادبیات و وبلاگ نویس و فلان و فلان؟ گفت آره و آره رو گفت شبیه این بود که قاره ی جدیدی کشف کرده باشم....

+ هیجان, به همین غلظت...

من!

من وقتی نمی دانم لحظه هایم را چه طور بگدرانم, جلوی کمد ام می نشینم, لپ تاپ را روشن می کنم و وبلاگ را باز می کنم تا نوشته های قدیمی ام را بخوانم که بر ام گردانند به روز هایی که دوست نمی داشتم و بعد سعی می کنم حواسم نباشد به هر گذری که توی اتاق و راهرو های خوابگاه اتفاق می افتد...

و بعد, هندزفریم رو توی گوشام می ذارم و سیمش رو می مکم که شاید درمان بشه این دل تنگ و این حال نامعلوم...

سیم شارژرم شیرین ترین آب نبات دنیاست, می فهمی تو؟!

شبهای روشن!

روزی که من برای سومین بار شبهای روشن رو تموم کردم و فیلمشم سه بار دیدم, تو ورقه ای که لبریز از عدد بود نوشتم:

تو را ترک می گویم

به سان قساوت یک سرباز خسته از جنگ, در گذشتن از بوی وخوش گلی...

و هیچ به قدر بوق های ممتد تلفنی بی جواب...

زنگ زدم که بگویم دلم تنگ شده, که حال ام چه قدر خراب و منگ است. فکر کردم دل ام می خواهد اگر قرار است از عرض خیابان بگذرم و سر ام که گیج رفت زیر چرخ های ماشینی له شوم, بگذار وسط حرف زدن با او باشد نه از خیال گنگ رهایی و رد بی خوابی دیشب. شماره اش را گرفتم, بوق خوزد, جواب نداد, فکر کردم اگر موقغ عبور از عرض خیابان بمیرم, اولِ اولِ اول دل چه کسی برایم تنگ خواهد شد....

#دلخوشی

بهم گفت:

امیر, تو بهترین نشونه ی این روزای منی...

از نامه ای به تو در تلاقی رفتن!

من دوباره چمدانم را بسته ام تا به سوی شهری راه بیفتم که گوشه ای از خیالات من است, شهری که دوست اش دارم و مرا روز های خوبی در خود پناه داده است. من از موطنی که سال ها برایم بافته شده بود رهیده ام و به سوی مقصودی راه افتاده ام که دل ام می خواهد اش, نه اجبار و گواهی و جغرافیا.

من دوستت دارم, دوستت دارم چونان بافه ای از خشم در دلِ عشق و می دانم که گاهی خشم, حیات عشق است از گزند عادت و جنگ و پیچیدگی! 

من به سفر می روم و چمدانم را خودم می بندم و خودم بر خیابان می کشمش و می دانم این تنهایی عزیمت کردن و این تنهایی چمدان بستن قرار است یادم دهد که نمیرم, که محکمِ محکمِ محکم عاشق شوم و حرف هایم شبیه صدای چرخ های چمدانم بر آسفالت خیابان های تاریک دانشگاه طعم تعهد و شرافت دهد. حالا من هر بار که چمدان جمع کنم, هر بار که تنهایی به سفر بروم, هر بار که صدای چرخ های چمدانم بر خیابان مرا یاد غربت دلخواه ام بیندازد, یاد کلمه های تو می افتم, کلمه های بافته ای که از تنهایی و اندوه و رنج برآمدند و لابد تو می دانی که رفتن عجب قصه ی درد واری است برای غریبانی که ما باشیم. 

این که چرا به تو می نویسم را نمی دانم, اما می دانم که دل ام می خواهد برای تو بنویسم و پنجاه دقیقه ی دیگر اتوبوسی که قرار است مرا به مقصد ببرد حرکت خواهد کرد. من برایت می نویسم و دل ام می خواهد بدانی که چه قدر دوستت دارم و چه قدر پشت سر ات ایستاده ام تا بزرگ شوی, تا ببینم که سپیداری می شوی که از هیچ بادی نمی ترسد و هر باد که عبور می کند, دوست تو خواهد بود و امید دارم آن آخرین و آن سوزنده ترین باد در عبور برایت همدمی به شکل زخم های سوزنده ات شود تا خیالِ منِ مسکونِ  همیشه بیننده ات از قبال تنهایی هایت آسوده شود. همیشه به تو نگاه می کنم و همیشه حواسم هست که نفس ات نمیرد از دلتنگی و همیشه منتظرم تا بادی عزیز دست های تو را بگیرد و پرواز کنی, پروازِ بی سقوطِ مرتفعی...

" دوستت دارم"

همیشه خواب ها از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند...

ای دوست، ای برادر، ای همخون. وقتی به ماه رسیدی تاریخ قتل عام گل ها را بنویس!

دیالوگ

_ باید خودمو از زندگی پس بگیرم.

_ اگه نداد؟ 

_ می کشمش.

چمدان جمع کرده ام, آیی؟

بازی های این زندگی را نه من, نه دل ام و نه دنیای موازی سر ام نمی فهمند. آدم گاهی در شهریور 94 با یک آهنگی از لهراسبی می میرد از غم و اندوه و بعد درست یک سال بعد در روز هایی به رنگ همان روز ها با یک اهنگ دیگر از لهراسبی از شوق می میرد و این می شود قصه ی یک ساله ی ملتهبی که لبریز از هر چیزی بود. چمدان ام را جمع کرده ام, کتاب ها را کنار هم, روی لباس ها چیده ام و آن فیلمِ کشنده ی در دنیای تو ساعت چند است؟ که در زمستانی که از من گذشت, بار ها باهاش مردم و زنده شدم و حالا قرار است به شهری بروم که تمام باران های کودکی ام را در خود دارد و محل لحظه های آن فیلم محبوب است. چمدانم را جمع کردم و دل ام تنگ است. تنگ است اما نه تنگِ از رفتن, تنگِ کوچی که سال ها از من دریغ شده بود, کوچی که آمدن و شدن اش به خواب می مانست, به آبی که بخار شود و هنوز هم نقش غباری است که انگار باد بخواهد ببرد اش. دل ام گرفته است اما نه از تنگیِ ترک خانمان, نه از دل تنگی و غمِ ترک که یقین وارانه ترین رفتن عمر ام همین رفتن در مهر است. چمدان ام را چیده ام, عینک را زده ام و خودکار ام را توی دست هایم می فشارم و به روز هایی فکر می کنم که باید خودم از پس زندگی ام بر بیایم. خودم باید بسازم و بکوبم تا شکل بگیرد این ریخته ی به ناخواست. می گفت: باید زندگی را خودمان بسازیم قبل از آن که زندگی ما را بسازد. و من دارم ثانیه به ثانیه تمرین ساختن می کنم, تمرین کار, تمرین شکست خوردن تا یاد ام بماند که خودم هستم و خودم که باید افسار این زمان نابرابر را از چنگِ تقدیرِ گاه سرکش در بیاورم. چه قدر دل ام طعم قلم می خواهد و بوی گاغذ, چه قدر بلد ام خود ام باشم تا در هجوم همه چیز خود ام بمانم. بین کتاب هایی که برده ام, بین همه ی خوب و بد های این جا, دیوان حافظی که به رنگ خود اش رنگ رنگ بود و به من سپرده بود اش را با خود ام می برم تا وقتی که حجم اندوه از توان صبوری ام بیشتر شد, حافظ بخوانم و با هر قطره ی بارانِ هر غروب از سنگینیِ بار بودن ام کم شود. 

چه قدر خوش حالم از رفتن, از رفتن و ساختن, از رفتن و ساختن و خود ام شدن...

+ بلاگفای عزیزِ غریب ام!

به کجا مرا کشانی که نمی دهی نشانم

روز هایی در زندگی آدم هست که باید برگردی. برگردی به روز های قبل از آن روز که در آنی. به روز های فشار و دلهره های دقیقه ای که دقیقه به دقیقه کش می آمدند و زندگی را به پیش می راندند. مثل همان روز های انتخاب رشته که بهم گفته بود: "امکان نداره قبول شی" و حال که من قبول شدم و حالا که من درست در همان جایِ طلبِ دل ام قرار گرفتم به حرف های آن روز و آن غروب بارور شده از دانش سکوت فکر می کنم که زندگی چه قدر گره و بند دارد و چه قدر هر گره, زمان باز شدنی. بعد از دو سال مصیبت, دو سال سکون و دو سال زندگی به آن سبک که دوست نمی داشتم, حالا زندگی طوری چرخاند که زمان هم مرا دور زد. مرا دور زد و من خوب چرخیدم در این میانه ی بلاتکلیفی و بغض. یک امیدی دارم که به امید نمی ماند. شبیه برنامه است و خیال و رویا که رو نشده اند. شبیه سفر های تازه به تازه و شبیه منی که آن قدر در مشغله غرق ام که فرصت بیهودگی ندارم. زندگی همین تناوب چند گاهه ی مسخره است. نفس بریدن در میانه ی روز هایی از اندوه و نفس بریدن در میانه ی روز های دیگری از شوق. زندگی همین تکرار است لابد که هر بار عنوانی یگانه می پذیرد و ماه, ماه ساده ی مهربان این زمینِ گرد, بر من می تابد, بر من و رویا های نجیبِ دست نخورده ام که بوی کاغذ و قلم و بودن می دهند. این یگانه دل خوشی من است...

* عنوان: علیرضا کلیایی

#دل_خوشی