من برای غروب پنجم بهمنِ رشت می نویسم!
پنجم بهمنِ تنهایی در اتاقی که به قدر دیروزم خواستنی و به قدر فردایم روشن است. دوستت دارم ای روشنیِ گرم که مرا برای فردا, برای روز های خودم بودن, برای فردا های گریز و گریز و گریز از دست خویشتن بزرگ می کنی. دوستت دارم و این تمرین تکراری نشدن است, تمرین یافتن بافه ی عشق در رگِ هر کلامم و تمرین کاری که نگذارد گله, سهم عشق را بدزدد.
"دوستت دارم" و این یگانه نیروی زیستن است...
همیشه فکر کرده ام که آدمی به قدر آدم هایی که دارد تا جمله ی بالا را از اعماق دل اش برایشان بخواند زنده است و دارا. و من حالا می دانم زیاد نیستند کسانی که می توانم چشم در چشمشان نگاه کنم, از پشت کلمات, کلمات را بیالایم به سلاحِ عشق و گرمی, یا از دور, از جهان صدا های رسیدنی این جمله را برایشان در قالب نگاه و کلمه و صدا پست کنم و بی مهابا بگویم "دوستت دارم".
من می دانم که سهم عشق, داروی درمانگرِ این روز های بیمار است. من می دانم و تو حتما خبر داری که من, همیشه یا نگفته ام دلم چه قدر تنگ است یا اگر گفته ام آن قدر زیاد دلتنگ شده ام که دیگر نتوانسته ام در حصار چشم های بی قرارم به دامش بیندازم. و من حالا هر بار که دل ام تنگ می شود, چشم هایم را می بندم و آن ها که به دلم وصله شده اند را مرور می کنم, با خیالشان می پرم, با لبخندشان زنده می شوم و با اندوه و درد و دل نگرانی هایشان می میرم, و تو چه می دانی که این خالص ترین اقرار من است؟!
من به رد دوست هایم نگاه می کنم و خطِ سه نفره ی خانواده ام. به رد محدود دوست هایی که از جمع بی شمارشان عده ای را دارم که برایشان بی شائبه حدیث عشق بخوانم و تمنای نیاز. من دل ام از شیطنت های حرص درار نیلوفرم آب می شود و پشت نگاه نگران مادرم _ که هیچ وقت به مادر نخواندمش از بس که رفیق بود و عزیز _ و پشت صدای دلتنگِ بابای تکیده ام _ که از چهل و خرده ای سال زیستن اش دلی دارد که قدر اش کوچک تر از چهل بار گردش زمین است به دور آفتاب است _ معنای بودن را هجا می کنم اما به کسی نمی گویم که قند دلم را تنهایی برای خودم آب کنم و شیرینی اش را بمکم.
من, حالا نمی ترسم از صراحت واژه های عشق در گوش دوست هایم که روان اند و جاری و عزیز و نجیب. من می توانم در سه و چند دقیقه ی نیمه شب برای مهدیه ام, شرح دهم که چه قدر بند دل ام است و امیدِ صدایم. و برایش بخوانم, برایش بخوانم تا دور, تا دشت های سبزِ شمال و بر فراز خانه هایی که سقف شان چوب و گل و کاه است و بوی نان, بوی نانی غبار آلود, سقف این یافته ی آسودنی را محکم کرده است تا بوی عشق بگیرد. برایش بخوانم تو را دوست دارم به خاطر نان و نمک, دوستت دارم به خاطر عطر نان گرم و برفی که عاقبت بر زمستانِ همیشه ی ما آب می شود. برایش می خوانم که به جای همه ی کسانی که نشناخته و همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام, از ازل دوست اش داشته ام برای امروز, برای امروز و فردا و تکرار!
و یا این که در چهار و بیست و هفت دقیقه ی صبح, به دریا, دریای شور انگیز خسته ام بگویم که دوست اش دارم. دوست داشتن, در کلماتی کوتاه که خالی اند از زائده ی لفظ و صراحت کلام. من, می دانم در آن شب هایی که دریا دارد خودش را بالا می آورد و موج هایش سرکشانه صورت مرا خیس می کنند, باید بگذارم آبِ شورِ اشک هایش تمام تن ام را بخیساند و بعد که خیساند, بعد که دریایِ مواجِ خاکستری آرام گرفت, آرام, آرام و آرام تر در گوش اش بخوانم که چه قدر دوست اش دارم, چه قدر, و چه قدر تا آراام بگیرد آشوب و بلوای دل اش که دفتر هزار برگ رنج است. و آرام که گرفت حتما خوابِ بارانی را می بیند که بر هوای خاکستری بارید و انگشتان اش که من دانستم در کجایِ آن حیاط پیر به جا ماند که شبیه دست هایش خسته بود, آن حیاط شبیه دست هایش خسته بود و گرم و تپیدنی...
+ شاید خیلی ها جا مانده باشند در این سیاهه ی عشق, اما می خواهم همین جا نقطه بگذارم که قیمت کلام نشکند و بدانم این ها, شدید ترین عشق های زیستن من اند.
تمام!