این خم و پیچِ آشفته ی روز ها بگذرد...

باید برایش چه بگویم, باید مثلا بگویم که عذر میخوام آقا برای یک دانشجوی شکست خورده ی شاعر پیشه, با راز های بیماری که تازه به تازه دارند از وجود اش سر باز می کنند کار دارید؟ برایش, که باور کنید تکلیف اش را با خود اش نمی داند, که چه دارد سر اش می آید و او تسلیم شده, اگر پرسید کتاب خوانده ام یا نه بگویم که کدام ها و از کی, اگر از رشته و شهر و مسلک ام پرسید, برایش شرح دهم و حرف بزنم, میشود بگویم بوی فاسد یک توالی, پر ام کرده؟ 

چه باید بگویم اش مثلا, وقتی انتظار داشت هر چه شد خبر اش کنم, او که آنقدر نگران بود مثلا, که شماره اش هست, نگاه می کنم, حتی همه جا هم آنلاین هست اما مثلا بگویم سلام آقای "میم" که چه, برایش از چه بگویم, از پیچیدن بی چارگی بر دست هام یا مرگ هر چه که فکر می کردم و او نگران بود و امیدوار که بشود, که برای آدم های جدید اش از من بگوید, اما حالا بگویم سلام آقای "میم" که چه؟

دل تنگ اش بشوم؟ وقتی همیشه آن راه رو های پیچ پیچ را می دویدم که دیر شدن ها سامانی پیدا کند, و او درست در خم اولین پیچ راه رو ها گیر ام می انداخت و می گفت کجا پسر, کجایی تو پسر؟ و من هم آرام بگویم آمدم آقای "ژ" عزیز, ساعت بعد میرسم به محضر ادبی تان, حالا باید زنگ بزنم چه بگویم؟ احوال بگیرم یا که بپرسم شروع آن مصاحبه ی عجیب کی است؟ بپرسم که مدرک دکترایش چه شد یا که چه می کند با تابستان؟ اصلا بگویم آقای "ز" عزیز آخرین دعوای اولین دیدارمان را یاد ات هست؟

باید برایش از کدام کتاب حرف بزنم, آن همه کتابی که به بوی او آغشت, آن همه حرف هایی که در آخرین دیدارمان زد در خرداد گرمِ بی رحم, حالا بعد این همه روز بروم به آن پیرمرد چه بگویم؟ به آن پیر مرد عزیز...

+ گذر, لطفا!

کو ماوایی؟

همه جای جهان شاید تنهایی دست های ما را می گیرد, فرقی نمی کند در کدام خیابان قدم بزنی یا برای کدام کودک با کدام زبان و نژاد دست تکان دهی وقتی از نگاه اش سرخوش شده ای, تنهایی دکمه ی پیراهنی است, دوخته شده بر پیراهن ما, و ما این پیراهن را همه جای جهان با خود خواهیم کشید. تنهایی عطفِ هر باره است پس از یک شکستِ محض, و امید برای شروع از اول خطی که خددمان هم دانسته و می دانیم که چقدر آغاز دوباره ی یک راه سخت خواهد بود, اما هر بار پر امیدتر, و با هاله ای از فریب منطق مان را دور زده ایم و در تقابل همیشگی عقل و عشق, عشق را برتر دانسته ایم و فکر کرده ایم یک شروع وقتی قرار نبود دیگر شروع شود, دیوانگی است, دیوانگی که عشق دستور اش را می دهد و هیچ هم یادمان نمانده است که چقدر برای پایان این راه رویا بافتیم به هم و برای روز های گذر کرده ی پشت سر دست تکان دادیم, یادمان نمانده است که چه شوقی می خزید در صدایمان تا اعتماد بگوید همه چیز تمام شد و خیال انگیز های ناممکن رخ دادند بر دست های ما, یادمان نمانده که چقدر برای تلاقی یک شدن در یک روز و یک ساعت خاص خیال دوخته بودیم, حتی یادمان نمانده است خیال های دوخته را کدام قیچی از هم باز کرد, فرقی نمی کند بی خیال یا با خیال, همه چیز ما فریب است, همه جای جهان تنهایی با ماست, فقط نمی خواهیم قبول کنیم...

همه جای دنیا تنهاییم و همه جا وقتی که زمان بگذرد کهنه می شویم, مثل بلاگفا مثل همه ی روزمرگی هایی که که چند دم دمخوریمشان و چندی بعد برای کهولت و بی مصرفی شان قصیده های طولای گله می خوانیم, من و تو هم همین طور, بر دست این روزها و آدم های عجیب اش, ما هم عاقبت حرف هامان کهنه می شود و نگاه مان غریب, فردا روزی دیگر قرار بر شناس شدن نمی شود در زندگی با این آدم های عجیب که خوش اند با جوک های آبکی که در برنامه های گوشی های بزرگ شان برای هم می فرستند و متن هایی که خدا می داند چه کسی به فلان نویسنده منسوب شان کرده, این آدم ها ترسناک اند, من ترسناک ام که شکست ام را نمی خواهم باور کنم, و ما که نمی خواهیم قبول کنیم تا به کجا تنهایی ما دامنه دارد...

+ فردا صبح انسان به کوچه می آید

و درختان از ترس پشت گنجشک ها پنهان می شوند...

خه زان

آهای خزون داغِ باغ, بی بهاری

شبیه چهره ام شدم, کجای کاری؟

 

من از نهایت شب حرف می زنم, من از نهایت تیرگی, من از نهایت شب حرف می زنم!

اگر به خانه ی من آمدی

برای من ای مهربان

چراغ بیار و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم...

بباف موهای ما را با شعر ها, مصفا کردن اش با من

+ تکان چیز مسخره ایه وقتی پایِ روح بسته باشه...

+ از بارانی که نمی بارد این بار, نه که از بارانی که دیر بارید!

+ من ماهی خسته از آب ام, تن می دهم به تو, و به تمام علامات سوالی که هست.

+ چه مستی است که رو به ما آورد, ندانم! مستِ تلخ.

+ آزموده ایم در این شهر بخت خویش, و چه ورطه ی هولناکی وقتی در آمدن جبر شود, جرِ خطی!

+ هوا گرمه و من, به شدت ناشکیبا, کتاب به دست ام, اما واژه ها در هوا قدم می زنن.

+ درختی قدیمی ام, آن قدر قدیمی که فراموش کرده ام روزی سیب زاییده ام یا گلابی.

+ هنوزم اینجا گرمه, حتی بی آفتاب.

+ خواب, مخربِ چال های روحه, مثل رفتن به پیشواز یه اتمام به صورت سلسله ای...

+ کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد, و میهمانی هم که بی خیال, کسی به آغوش اعصاب ام آمده, با تپانچه ای به دست...

+ رواست, در بر اگر می تپد کبوترِ دل, و هنوز رد پای کویر بر مانیتور موهوم است و قریب!

+ حوصله ای گزاف لطفا برای چند دیدار ساده در خیابان.

+ من از دو راهیِ تصمیم بیزارم.

+ به چشم ها قول بدهم از برای آمدن؟

+ بلند شو دختر ام

.

.

.

.

این قصه برای نخوابیدن است...

آسمان هم زمین می خورد!

صدایم را به یاد آر اگر آواز غمگینی به پا شد

من این شعر گرانم که از ارزان و ارزانی جدا شد

من هر چند با تو زیبا تر, بر عاشق ات آفرینی بگو

تابیده ام من به شعر تن ات می خوانم ات خط به خط مو به مو

بی تو, بی شب افروزی دامن ات, بی تب تند پیراهن ات

شک نکن من که هیچ آسمان هم زمین می خورد

* چارتار

گوش کن اینم چیزی نیست / جز این چاره ای نیست!

می آیم روزی, بی هوا و بی رمق, وقتی دست هایم به بوی عشق مست باشند و گلویم از سرخوشی شادی های نیامده ی سال ها, باد کرده باشد! من می آیم روزی, با دست های خالی مهربان, چراغ های از سر گذرانده ی پشت سر, کتاب های نخوانده ی بر دست, می آیم با هزار گلخانه ی آواز به لب, با هزار غم بی حل در خونی که خسته است از دویدن شاید...

می آیم و برایت شعری از اندوه می خوانم, از سرگشتن, منهای نون پایان و به علاوه ی گی حالت ساز اش, برایت از غبار همیشه ی شهر می گویم به روی دست های تصویر, از وهمِ تام, وسطِ تزخرف سال های رفته, روز های رفته و ساعت های رفته... یاد ات هست که قول داده بودم برایت قصیده ی درد بخوانم از این دور های دور؟ حالا قول می دهم که می آیم روزی و برایت قصیده ها فوت می کنم در باد, در باد های بی جهتی که خبر از آغوش باران می دهند و چتر سیاهِ ابر, می آیم روزی و نفس ام هوای باران های بی جهتِ ناگاه را می دزدد از چنگِ باد, و من مست و تو مست از هجای شدن در میانِ مرگِ سالیان دور, و گذر از خونِ ایستاده ی رویا در رگ های من و تو!

+ من در خیابان چرخیدم, من به خمانِ لطیفِ آن پیرمرد خیام هجوم بردم برای سکونت, او حرف زد, او گشت قفسه ها را, مرا, او گفت اما من حواس ام نبود, من کوچه ها را کشف کردم باز, ریختم در جوی خیابان قدیمیِ خوب, آب مرا با خود برد, من گم شدم, و من هنوز نمی دانم که من مقصد ام را اشتباه گفته بودم یا گوش های او بی جا شنید, باد مرا با خود برد,  من راه رفتم, من به بوی نامه هایی که بال می زدند برای رفتن دل ام گرفت, و رفتن را باز کرد ام از هم, چشم هایم ندید که لطافت را زیر انگشت های تشریح بپژمرم, دست های موتور سوار, شانه های مهیبِ مردانه اش یا چه میدانم فرمان موتور اش توی سر ام خورد, من زبان ام چسبید به کام, چشم هام ندید, زمین نخوردم اما حس کردم خون های تلنبار شده ی سال ها از مویرگ های سر ام گریختند, من نشست ام کنار او, نمی شناختم اش, برایش حرف زدم, از غمِ غربت ضربه هایی که نتوانست بیدارم کند, از دردی که توی سر ام پیچید, از صدایی که توی گوش ام پاشید و او از خنکای خلوت خانه هامان گفت, کرایه اش را برداشت, دست دادیم و آمدم, دل ام خواست با کسی که شاید او بود حرف بزنم, نشست ام روی صندلی قدیمی اش, پرده را روی تن ام انداخت, به موهام آب زد, حرف نزد اما, شروع کرد, به ریختن مو هایی که داشت کم کم شبیه مو های مادر ام می شد, و من مرگ مو ها را زیر دست های تابستان حس کردم, زیر نفس هایی که پدر بودند و مرگ خیالی بود که با گرمای بی فهمی, ملغمه ای ساخته بود برای خاطره نشدن, و ماشین میوه های بر دارِ مو هام را چید, و ایستاد, من باز خواندمش, دوباره به موهام آب زد, و دوباره گفتم و گرفت, خودش تعجب کرده بود از ردِ تسلیم در صدایم, از نخوت شکاف شکست بر مو های ریخته, و تمام, و من کس دیگر شدم برای خیال بیمارِ دل ام...

+ "در تمام این دویدن های با جنون همیشه کسانی بیشتر ضربه می خورند ، که بیشتر ، با امیدتر ، قوی تر، بی وقفه تر دویده اند . اصلا این اُمید ، همین اُمیدی که بین زندگی آدم هایی شبیه من جولان می دهد ، پدرمان را درآروده است." مریم قنبری گفت و چه خوب گفت...

دست ها

باز کن مشت ام را!

هر کجای این شهر که دست بگذارم درد می کند...

 

+ حفره ها _ گروس عبدالملکیان

زیستن یعنی کودکی های رفته...

_ این جا پاییز کوچه ی قدیمی مونه, یادته؟ تا حالا توی پاییز بهش دقت کرده بودی؟

_ چند ساله نرفتم, شاید هف هشت سال, تو دیوانه ای هنوز؟

_ مگه میشه نبود؟خونه ها رو میدونی؟ کجا خونه ی کی بود؟

_ تقریبا شاید, بگو یه بار...

_ این در آبی کم رنگ سمت چپ عکس خونه ی آرش و سروش بود, یادته مادرشون چقدر مهربون بود؟ چندین ساله ندیدمشون, الان سروش احتمالا سر کاره و آرشم که هم سن خودمون بود, احتمالا کنکور داده, این خونه ی سمت راستی, همین در سفید بچه نداشتن اون زمان زیاد اخت نبودیم باهاشون, اون دیوارای سمت راست بعد این خونه رو هم که یادته؟ همون دیوار بلوکیه رو میگم, اون باغِ این کوچه ی دراز بود, همونی که همیشه فکر می کردیم مردی که توش زندگی میکنه قصد خوردنمون رو داره, برا همین همیشه قلاب می گرفتیم و از دیوار باغ میرفتیم بالا و وقتی می دیدیمش براش شکلک در میاوردیم, یادته؟ حالا میفهمم اون دیو نبود فرشته بود که اینهمه تحملمون می کرد...

_ آره آره, تف به روت یاد سروش افتادم, یاد آرش با اون عینک گنده ی بامزه اش...

_ اون در بعد از دیوار خونه باغ میشد خونه ی میلاد با دو برادر دیگه اش, تو یادته اسم برادراش کی بود؟ من که پاک یادم رفته اما هنوز که هنوز قیافه ی میلاد یادمه که چقدر ازش می ترسیدیم با اون چهره ی لاغرش حتی...

_ آره, تو بازیا همیشه میلاد فرمانروامون بود, اگه قرار میشد با کسی قهر کنیم اون دستور نهایی رو میداد و اگه قرار دوستی هم بود اون همه کاره بود...

_ رو به روی خونه ی ما اون دو تا خونه ی چسبیده به هم یکیش خونه ی شهره و حامد بود اون یکی خونه ی حسنا و اسما, یادته؟ حالا حامد رو نمیدونم اما شهره که خیلی از ما بزرگ تر بود احتمالا الان ازدواج کرده, خانومی شده برای خودش, مادری شده, اون زمان دبیرستانی بود آره؟ همیشه برا من خوراکی میاورد از مدرسه! حامد رو چند سال پیش دیدم اما از دور نمیدونم چه می کنه اما تا دیدمش تمام کتکایی که بهم زد یادم اومد, نامرد!

_ حقت بود خب, مگه نبود؟!

_ شاید, شاید بود! مادرم چند وقت پیش از حسنا و اسما خبر گرفت, پدرم از پدرشون شماره ی خونشون رو گرفته بود و مامانا نشسته بودن به خاطره گفتن, حسنا ازدواج کرده چند ساله و اسما نامزد داره, یادته چقدر شبیه هم نبودن؟ یکی سبزه ی سبزه یکی سفیدِ سفید...

_ آره یادمه, کلا اون زمان لپای تپلوت دل بری کرده بود از همه ها, هر کی میرسید فقط لپتو می کشید برا همین همیشه انگار سیلی خورده بودی, اصلا خونه ی خودتون میرفتی؟ لپات چطور موندن از این خونه به اون خونه؟

_ کار خدا بود اصلا (: راستی مجتبی و مرتضی رو یادته؟ خونشون تهِ بالایی کوچه بود, یادم رفت, چقدر میکشتیمشون بیچاره ها, سر هر بازی اونا قربانی بودن, اما همیشه هم خونه ما بودن ها, هنوز عکس توی باغچه ی سه تاییمون رو دارم, منو مرتضی و مجتبی! اون ته دست چپم خونه ی خانوم نباتی بود, مدیرمون!

_ اع, آره چقدر منو زد نامرد...

_ ژیانشو یادته, چه ژیان خوش دستی داشت, چقدر به کمک فنرای ماشینش می خندیدیم, ماشینه آخر از دست وزن خانوم نباتی سکته کرد فکر کنم, داغون شد اصلا!

_ سربازای پاسگاهی که ته کوچه بودن, یادته, درش تو عکسم معلومه!

_ آره چقدر با توپ می کوبیدیم تو درششون و اونا میخندیدن...

_ دیوانه بودن اون کوچه ها, چقدر وقایع گذشت, چقدر گریه کردیم توشون, یادته دوچرخه تو دزد برد, زار زار گریه کردی؟

_ آره, نامرد بی معرفت, چقدر اون دوچرخه رو دوست داشتم, بعد اون تا یه سال صدای هر پلیسی میومد به بابام میگفتم اون پلیسه رفت دوچرخه منو بیاره اما اون دوچرخه دیگه پیدا نشد, اونو دوستش داشتم ولی نه به اندازه ی اون سکه های بیست و پنج تومنی دو رنگ, یه بار دوچرخه ام رو فروختم به یکی از اونا و چقدر شوق داشتم برا اون سکه, نمیدونم بابام چه طور پس گرفت دو چرخه رو...

آخ این کوچه اخرش منو خفه میکنه, حیاط خلوت پشتیمون, خونه های بزرگ, حیاطای بزرگ, همبازایام که دیگه حتی نمیدونم کجا زندگی میکنن, لعنت به همه ی چیزایی که باعث شد اون همه رفاقت به هم بریزه با دور شدن, پیر مرد مغازه داره پشت خونه ها, یادته؟ چند وقت پیش رفتم مغازش هنوز بود اما خودش نه, از پسرش پرسیدم گفت چند سال پیش فوت شده, چقدر خاطر منو میخواست, وقتی رفتم ازش کارتون خالی بگیرم برا اسباب کشی گفت حالا دیگه کی بیاد ازم کیک پم پم بخره برا مدرسه اش؟ گفتم آخه دیگه نمیشه اینجا وایسیم خونه مون درست شد, باید بریم, نمیدونستم اینجای جدید چقدر غریبه, اون روز آخری بود که دیدمش تا بعد ده سال که فقط تونستم قاب عکسشو روی دیوار مغازه الانش ببینم... دبستان جنت, خانوم نصیری, یه بار ازم الفبا پرسید همشو گفتم, چقدر ازم تعریف کرد پیش همه, نمیدونست من چه جونوریم... سعید رحمانی, پوریا, آرش, خانوم برنجانی, حیاط پشتی دبستان, آردی یشمیِ داییم, آخ, من چرا بزرگ شدم؟

_ آجرای دروازه هامون, پسرِ بزرگ پورزند که  همیشه میذاشتمون دروازه که گل نخوریم, یادته فائزه همونی که چند سال ازت کوچیک تر بود یه بار دستتو گاز گرفت و هی خونش بند نمیومد؟

_ آره هنوزم جاش هست, داره ترمیم میشه اما هست, جای گاز اونو و آمپولی که خانوم دکتر زد رو بازوم, اونم الان باید بزرگ باشه, دبیرستانی شاید, نه؟

_ ببند عکسو دیگه, این قصه همش هست...

 

دیگه هیاهو نداشت, نه دادی نه بیدادی نه صدای گریه هایی نه هوار خنده ای, مرد کوچه باغ هم مرد به گمانم, خانم نباتی آپارتمان نشین شد بعد بازنشستگی, خانه ی ما به غریبه ها رسید, خانه ی آرش و سروش, خانه ی میلاد, خانه ی حسنا و اسما, خانه ی شهره و حامد, خانه ی قعر فائزه, دبستان جنت جای اش تغییر کرد, رنگ در پاسگاه تغییر کرد, کاج های توی حیاط خانه ها را بریدند, کوچه پیر شد! پیر شد, به همین سادگی...

مرا نه سری است...

نه مرگ تازه بود, نه خیال! زمستان حجم کوچک ضلع شمال غرب سر ام بود شاید, که هیچ مختصاتی محل دقیق تلاقی اش را با یک ظهر گرما زده ی دلتنگ مشخص نمی کرد, خیال نه خیال بود و مرگ چیز دیگری, به سرعت خط ها را می خواندم بی آن که به معنایشان فکر کنم, فقط از روی کلمات تند و تعابیر سخت می پریدم که نکند دل ام هوس معنا بزند به سر اش, روی یک جمله کفش ام از پای در آمد و فقر بر پا های ذهن, غالب! نوشته بود : اگر مرگ پایان هر چیزی است, این پایان همه چیز است! و فکر کردم رویا های گم شده در مه که تعبیر ربوده شده از دل اعماق سخت نوشته ها بود, کجای پایان برای یک آدم می تواند باشد؟!

نمی دانم چقدر باور ام مانده که واقعا هیچ چیز مثل مرگ تازه نیست اما لا اقل می دانم که هیچ چیز مثل قتل ساده نیست, قتل رویا, وقتی در مه مرداد خودکار آبی بیک, چاقوی تیزی شود با دسته ای از شاخ گوزن های کوهستان های مه گرفته, برای کشتن یک جهان لطیف, وقتی تبانی اعداد و کلمات تزویر تلخ تابستانی را رقم بزند که قرار بر بازی اش با دست هایی که نمِ تسلیم گرفته اند نبود, و حالا می دانم که هیچ چیز چون یک قتل در گرمای بی فهم یک تابستان ساده نیست...

مرا به انتهای غرور ببر, به انتهای تمنا و تمکین بر جان ام که دست دهد این دو سه دمِ آخر را, که ببینم تماشای جوی بی حرکت کوچه ی خلوت, مرا تا به کجا ها خواهد کشاند؟! رو به رویم بنشین تا مثلا برایت شرح دهم که روی بیستمین غزل حافظ ام و بیست صفحه مانده تا باب سوم گلستان را بپیمایم, بگویم داستان نخوانده دارم از ماه های رفته, که هر چه می گردم میخ پیدا نمی کنم تا عکس های دوربین اش را بکوبم به جای خالیِ دیوار, که هزار بار بار طعم عکس خوب است زیر کسالت اندوه ناک دو خواب, که اصلا بگویم ؛ کسالت, خوابی است میان دو اندوه...

بیا که با تو بگویم غمِ ملالت دل       چرا که بی تو ندارم مجال گفت و شنید

و بوی تازه دیوانی چنان ام مست کرد که دامن ام از دست برفت...

هزار خاطره ی باریک تر ز مو اینجاست!

هزار حکایت بود هنوز, هزار حکایت از هزار توی سرگشتگی!

و او بزرگ شد, و او بزرگ شد در گذر از روز ها, و او بزرگ شد وقتی هنوز کوچک بود و خیال خرد کودکی در دست هاش, انگشت هاش و در خون اش می تاخت. و بزرگ شدن خیال غمناکی بود برای دخترک رهای کوچک من! یک روز نوشت, یک روز دیگر نوشت و نوشت و نوشت, نوشتن تسکین درد شیرینی بود از ناگهان, از یکباره, از یک آن, گذشت, روز ها گذشت و او بزرگ شد, یک بزرگِ کودک!

گذشت و دوربین به پاکی دست هاش عاشق شد, درست آن دم که خود اش را با بند اش از دست هاش دار زد, و او عکس گرفت و عکس گرفت و عکس گرفت, و عکاس شد, یک بزرگِ کودکِ عکاس!

یک بار عکس گرفت و کلمات را دست کشید برای خواندن سرود اندوهی که می گریخت از سیاهی, چیزی مثل یک امید نهان, یک هوای لطیف که بوی امید اش بیشتر از طعم بند مست ات کند, یک مستِ دل خواه...

نوشت و گذاشت:

" پشت این پنجره روییده بسی دیوار ها... 

و این کلمات و این دیدن, شدند مادر کلماتی دیگر :

_ چقدر شبیه پنجره ی کلاس شایستگانه, کجاست این پنجره خاتون؟

_ همون جاست الی, همون جا... "

و دخترک بزرگ شد اما هنوز صدای کودکی های رفته نمی کَند سنجاق آویختن را از قلب اش...

و چه تناقضی!

و او هنوز می نویسد و عکس می گیرد و می دود کوچه ها را برای یک ثبت دیگر از سری ثبت, و دخترک بزرگ کودک ام هنوز می داند سرگشتگی را زین بیش خوش آید...

اقرار

یه جوری شکستم که گریه ات بگیره!