_ این جا پاییز کوچه ی قدیمی مونه, یادته؟ تا حالا توی پاییز بهش دقت کرده بودی؟
_ چند ساله نرفتم, شاید هف هشت سال, تو دیوانه ای هنوز؟
_ مگه میشه نبود؟خونه ها رو میدونی؟ کجا خونه ی کی بود؟
_ تقریبا شاید, بگو یه بار...
_ این در آبی کم رنگ سمت چپ عکس خونه ی آرش و سروش بود, یادته مادرشون چقدر مهربون بود؟ چندین ساله ندیدمشون, الان سروش احتمالا سر کاره و آرشم که هم سن خودمون بود, احتمالا کنکور داده, این خونه ی سمت راستی, همین در سفید بچه نداشتن اون زمان زیاد اخت نبودیم باهاشون, اون دیوارای سمت راست بعد این خونه رو هم که یادته؟ همون دیوار بلوکیه رو میگم, اون باغِ این کوچه ی دراز بود, همونی که همیشه فکر می کردیم مردی که توش زندگی میکنه قصد خوردنمون رو داره, برا همین همیشه قلاب می گرفتیم و از دیوار باغ میرفتیم بالا و وقتی می دیدیمش براش شکلک در میاوردیم, یادته؟ حالا میفهمم اون دیو نبود فرشته بود که اینهمه تحملمون می کرد...
_ آره آره, تف به روت یاد سروش افتادم, یاد آرش با اون عینک گنده ی بامزه اش...
_ اون در بعد از دیوار خونه باغ میشد خونه ی میلاد با دو برادر دیگه اش, تو یادته اسم برادراش کی بود؟ من که پاک یادم رفته اما هنوز که هنوز قیافه ی میلاد یادمه که چقدر ازش می ترسیدیم با اون چهره ی لاغرش حتی...
_ آره, تو بازیا همیشه میلاد فرمانروامون بود, اگه قرار میشد با کسی قهر کنیم اون دستور نهایی رو میداد و اگه قرار دوستی هم بود اون همه کاره بود...
_ رو به روی خونه ی ما اون دو تا خونه ی چسبیده به هم یکیش خونه ی شهره و حامد بود اون یکی خونه ی حسنا و اسما, یادته؟ حالا حامد رو نمیدونم اما شهره که خیلی از ما بزرگ تر بود احتمالا الان ازدواج کرده, خانومی شده برای خودش, مادری شده, اون زمان دبیرستانی بود آره؟ همیشه برا من خوراکی میاورد از مدرسه! حامد رو چند سال پیش دیدم اما از دور نمیدونم چه می کنه اما تا دیدمش تمام کتکایی که بهم زد یادم اومد, نامرد!
_ حقت بود خب, مگه نبود؟!
_ شاید, شاید بود! مادرم چند وقت پیش از حسنا و اسما خبر گرفت, پدرم از پدرشون شماره ی خونشون رو گرفته بود و مامانا نشسته بودن به خاطره گفتن, حسنا ازدواج کرده چند ساله و اسما نامزد داره, یادته چقدر شبیه هم نبودن؟ یکی سبزه ی سبزه یکی سفیدِ سفید...
_ آره یادمه, کلا اون زمان لپای تپلوت دل بری کرده بود از همه ها, هر کی میرسید فقط لپتو می کشید برا همین همیشه انگار سیلی خورده بودی, اصلا خونه ی خودتون میرفتی؟ لپات چطور موندن از این خونه به اون خونه؟
_ کار خدا بود اصلا (: راستی مجتبی و مرتضی رو یادته؟ خونشون تهِ بالایی کوچه بود, یادم رفت, چقدر میکشتیمشون بیچاره ها, سر هر بازی اونا قربانی بودن, اما همیشه هم خونه ما بودن ها, هنوز عکس توی باغچه ی سه تاییمون رو دارم, منو مرتضی و مجتبی! اون ته دست چپم خونه ی خانوم نباتی بود, مدیرمون!
_ اع, آره چقدر منو زد نامرد...
_ ژیانشو یادته, چه ژیان خوش دستی داشت, چقدر به کمک فنرای ماشینش می خندیدیم, ماشینه آخر از دست وزن خانوم نباتی سکته کرد فکر کنم, داغون شد اصلا!
_ سربازای پاسگاهی که ته کوچه بودن, یادته, درش تو عکسم معلومه!
_ آره چقدر با توپ می کوبیدیم تو درششون و اونا میخندیدن...
_ دیوانه بودن اون کوچه ها, چقدر وقایع گذشت, چقدر گریه کردیم توشون, یادته دوچرخه تو دزد برد, زار زار گریه کردی؟
_ آره, نامرد بی معرفت, چقدر اون دوچرخه رو دوست داشتم, بعد اون تا یه سال صدای هر پلیسی میومد به بابام میگفتم اون پلیسه رفت دوچرخه منو بیاره اما اون دوچرخه دیگه پیدا نشد, اونو دوستش داشتم ولی نه به اندازه ی اون سکه های بیست و پنج تومنی دو رنگ, یه بار دوچرخه ام رو فروختم به یکی از اونا و چقدر شوق داشتم برا اون سکه, نمیدونم بابام چه طور پس گرفت دو چرخه رو...
آخ این کوچه اخرش منو خفه میکنه, حیاط خلوت پشتیمون, خونه های بزرگ, حیاطای بزرگ, همبازایام که دیگه حتی نمیدونم کجا زندگی میکنن, لعنت به همه ی چیزایی که باعث شد اون همه رفاقت به هم بریزه با دور شدن, پیر مرد مغازه داره پشت خونه ها, یادته؟ چند وقت پیش رفتم مغازش هنوز بود اما خودش نه, از پسرش پرسیدم گفت چند سال پیش فوت شده, چقدر خاطر منو میخواست, وقتی رفتم ازش کارتون خالی بگیرم برا اسباب کشی گفت حالا دیگه کی بیاد ازم کیک پم پم بخره برا مدرسه اش؟ گفتم آخه دیگه نمیشه اینجا وایسیم خونه مون درست شد, باید بریم, نمیدونستم اینجای جدید چقدر غریبه, اون روز آخری بود که دیدمش تا بعد ده سال که فقط تونستم قاب عکسشو روی دیوار مغازه الانش ببینم... دبستان جنت, خانوم نصیری, یه بار ازم الفبا پرسید همشو گفتم, چقدر ازم تعریف کرد پیش همه, نمیدونست من چه جونوریم... سعید رحمانی, پوریا, آرش, خانوم برنجانی, حیاط پشتی دبستان, آردی یشمیِ داییم, آخ, من چرا بزرگ شدم؟
_ آجرای دروازه هامون, پسرِ بزرگ پورزند که همیشه میذاشتمون دروازه که گل نخوریم, یادته فائزه همونی که چند سال ازت کوچیک تر بود یه بار دستتو گاز گرفت و هی خونش بند نمیومد؟
_ آره هنوزم جاش هست, داره ترمیم میشه اما هست, جای گاز اونو و آمپولی که خانوم دکتر زد رو بازوم, اونم الان باید بزرگ باشه, دبیرستانی شاید, نه؟
_ ببند عکسو دیگه, این قصه همش هست...
دیگه هیاهو نداشت, نه دادی نه بیدادی نه صدای گریه هایی نه هوار خنده ای, مرد کوچه باغ هم مرد به گمانم, خانم نباتی آپارتمان نشین شد بعد بازنشستگی, خانه ی ما به غریبه ها رسید, خانه ی آرش و سروش, خانه ی میلاد, خانه ی حسنا و اسما, خانه ی شهره و حامد, خانه ی قعر فائزه, دبستان جنت جای اش تغییر کرد, رنگ در پاسگاه تغییر کرد, کاج های توی حیاط خانه ها را بریدند, کوچه پیر شد! پیر شد, به همین سادگی...