31 خرداد 97 است و من پشت میزی نشسته ام که خاطراتم مرا به این جا وصل می کرد. میزی در رشتِ، در رشتِ بارانی و در رشتی که همه چیزش را به عشقی از میانه خیابان خریده ام. چهار و پنجاه دقیقه صبح است و من از تو می نویسم. شاید که شفق های خاطره ام از عطر تو در خون بیفتند و این میز با من آشنا تر باشد. میزِ سردبیریِ رسانه ای که می شناختمش اما آشنایش نبودم و نبود!

وبلاگش را باز کرده ام و به همه آن حواسی خیره شده ام که سال ها در نبودم مرا به رشت پیوند می داد. رشتی که ندیده بودم اما دیده بودم و حالا منم که واقعی شده ام، منم که خو گرفته ام به چپ و راست اینِ شهر بیدار و دیگر از غریبگی قصه ای ساز نمی کنم چرا که هر کوچه و هر خیابان و هر خانه ای این شهر مرا به مهر به یاد دارد و یاد او که میان گریز و گذارم از همه چیز جاری است. 

«خوابهایم را به دست باد می سپارم» و دوباره به حرف های دخترکی گوش می دهم که حالا دیگر دخترکی رها در شهری دور از من نیست. رفیقی است که حضور، بودنش را به همراه دارد و می توانم بی شائبه او را بشناسم و از او بگویم. 

حالا تنم را مارانی خشم ناک به گزیده شدن نشسته اند و تردید از هزار سوی راه به خانه من دارد. اما هنوز خوبم از عطری که شهر بر دست هایم می پیچاند و یادی که من از او دارم. 

وبلاگش را در دفتر رسانه ی شهری می خوانم که روزگاری من را به یادش نداشت اما اکنون من تکه ای کوچکم که با یادش گره خرده است. با یاد این دفترِ ساکتِ تنها که من تنها همنشینش شده ام. 

یادِ دست هایش می کنم و بر بالکنی مشرف بر خیابان استادسرای رشت شعر فروغ را زیر لب می خوانم.