ظهر بهمن است. ظهر آغشته به بهمن.

حمید کنار تخت من به پشت خوابیده و نمی داند که من مواظب خوابیدنش هستم و فکر می کنم خوشحال است از یک بستنی سرد در وسط یک بهمن سرد که همین سر صبحی با یار خورده است.

نشسته ام پشت میز و وبلاگ عزیز ام...

وبلاگ مهسا اسلام را باز می منم, وبلاگ آقای کیوسک را, و وبلاگ یکهمه ی دیگر را! همه به همان عطری مانده اند که بودند اما کمی خسته تر, کمی منفعل تر.

تقریبا همه ی کسانی که مرا می شناسند می دانند که من چه قدر با کتاب ها و فیلم هایی که می بینم, هر بار می میرم. توی سال بلوا _ سال بلوایِ یگانه ی عزیز ام _ دنبال تکه هایی می گردم که بگذارم این جا و نمیرم از دلتنگی و بی حرفی:

_ حسینا اشک هام را بوسید و گفت: "من دوست ندارم گریه کنی"

نوشآفرین گفت: "چرا هر بادی از هر جایی که می وزد بنیاد ما را می کند؟!"


به پشت سر برگشتم، چند درخت خشک پیدا بود و بر بالای پله‌ها یک در بزرگ چوبی بی‌رنگ و رو، زوزه‌ی باد را می‌کشید
گفت: مرا یادت هست؟
دویدم و در راه فکر کردم من چه یادی دارم، چرا یادم به وسعت همه‌ی تاریخ است؟ و چرا آدم‌ها در یاد من زندگی می‌کنند و من در یاد هیچ کس نیستم

 
کسی باشد که بهش بگو یم دوستش دارم، میفهمی؟ می دانی عشق یعنی چی؟ خیال نمیکنم بفهمی.هیج کس نمیداند من چه حالی دارم، هیچ کس. دلم از تنهایی میپوسید و دردهای ناگفتنی توی دلم تلمبار میشد 
آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید، غم انگیز نیس؟

بچه که بودم خیال میکردم همه چیز مال من است، دنیا را آفریده اند که من سرم گرم باشد، آسمان، زمین، پدر، مادر، درخت ها، اسب ها، کالسکه ها و حتا آن گنجشک ها برای سرگرمی من به وجود آمده اند. بعدها یکی یکی همه چیز را ازم گرفتند. مایعی در رگ هام جاری بود که می گفت این مال شما نیست، راحت باشید. پسری که عاشق کبوترها و خرگوش ها بود، خودش را به درختی دار زد. چرا؟ مادر گفت بماند برای بعد. کاش تولد من هم میماند برای بعد، به کجای دنیا برمی خورد؟...
 

ساعت ما بود.ساعت فلکه . بود و ساعت معصوم کار نمیکرد.گفتم*هیچ ساعتی دقیق نیست*. هیچ چیز مال خود آدم نیست مگر همان چیزهایی که خیال میکند دلبستگی هایی به آن دارد.بعد یکی یکی آنها را از آدم میگیرند و تنها یک سر میماند و آنهم بر نیزه.