مورسو، مورسوی بیگانه تفنگ را در سرم بچکان
اگر گریه کند دست من نمیتواند اشکهایش را پاک کند.
زمانی فکر میکردم تجربه کردن دردهای مختلف میتواند مرا به اعجاز تجربههای نو وادار کند. دردهای نو میتوانند تجربههایی بزایند که در آخرین لحظات امیدواری با پیش کشیدن «بی معنایی» لحظهای که اتفاق میافتد، نسبت به هرآنچه رخ میدهد بیتفاوتت کند.
اکنون نه!
همانطور که ریههایم مشتاق سیگار کشیدن نیستند و دودها بیشتر از آنکه یک لذت باشند، یک معنای از دست رفتهاند، در قلبم نیز وضعیت مشابهی حس میکنم. گریه میکند؟ آیا واقعا باز هم میتوانم تمام وجودم را با فاکتور گرفتن از جنبههای سکشوال تمام و تمام وقف او کنم و با این فکر که اخلاق میتواند زندگی را معنا کند، به ماندن در کنارش فکر کنم؟
نه! من وقتی که از یکی شدن حرف میزنم یعنی ظرفیتی در آدمی که میتواند مثل تزیین کردن یک خانه، با مهربانی یا وقف خود روابطش را معنا کند. روابطی که میتوانند او را به درک زنده بودن، زیبایی زندگی، امید با وجود سختی و چیزی مشخص اما بیقاعده به نام عشق واقف کند.
از کجا معلوم وقتی در آغوشم شروع به گریه کردن میکند به جای پاک کردن صورتش دست به گلدانی که در کنار تخت خواب است نبرم و آن را در صورتش خرد نکنم؟ آیا این خشونت را نیز به پای مردسالاری خواهند نوشت؟ رویای ترسناکی است و باید این بحث را یک بحث انسانی فرض کنیم نه یک بحث جنسیتی؛ چراکه اگر تمرین کنم صبوری را ترک کنم و لبخندهایی که برای نگه داشتن زندگی میزنم را از لبهایم حذف کنم، میتوانم آن گلدان را در سر هرکسی که کنارم اشک میریزد بشکنم.
میبینی؟ جهان معنا ها دستاندازهای بسیاری دارد و من اگر فکر شکستن آن گلدان در سر هرکسی که در آغوشم اشک میریزد را در سر بپرورانم ممکن است به فاشیست بودن محکوم شوم. و به همین خاطر است که این بحث را حتی از سطح انسانی نیز باید فراتر برد و تصور کرد اگر یک شب لیوان آب کنار تختت ناخودآگاه بریزد، تو آن را در دیوار اتاقت خرد خواهی کرد چرا که تجسم بی نظمی جهان بود. اگر روزی ترک شوی، اگر روزی محکومت کنند و اگر خاکستر سیگار در بعدازظهری آفتابی و گرم به جای افتادن در ظرف روی پوست عریان تنت بیفتد تو حتما از تستسترون یا شاید استروژن لبریزی و ممکن است از غیظ سیگار را در مشتت فشار دهی و به خاطر حس عشقی که دوباره به سراغت آمده با شدت تمام خودارضایی کنی و بیرون پاشیدن آن مایع لزج خطرناک بشود پایان شکستت در آن مرحله.
همین جا است که صورتم را از سیلی پر میکنم و برای اینکه یادم نیفتد بدترین بنبست جهان نپذیرفته شدن از سوی کسی است که دوستش داری، به شبهایی فکر میکنم که روی موکتی سرد بازوهایم را میمکیدم و لبهای گرمش را در بازوهای نرم بیزورم بازسازی میکردم. و؟ بله خودارضایی هم کردم چون خشمگین بودم، چون لبهایم به چه دردی میخورد اگر نخزد بر صورتش و کیرم چه کاره بود اگر مرا به آنسوی پوستش نمیبرد، اگر او من را در خود نمییافت، اگر ما لحظهی بلند یکی شدن را تجربه نمیکردیم؟
این یعنی زندگیِ دگرگون شده، زندگی دگرگون شدهای که آن احمق فکر میکرد من به آن مفتخرم و از شادی بی حصرش او را مثل فرد شکست خوردهای تحقیر میکنم. اما نه مورسوی بیگانه؛ من زندگی را نفی نمیکنم نه به خاطر اینکه بگویم زندگی ارزش امیدواری دارد، نه! من زندگی را نفی نمیکنم چون کار دیگری جز پذیرفتنش نمیتوان کرد، چون زندگی مثل همین سیگارهایی است که میکشی و زمانی فکر میکردی مقدس است اما حالا به تخمت هم نیست که سیگار را کِی، کجا و با چه کسی میکشی!
تفنگ را در سرم بچکان مورسو، من تمام شکوههای دههی سوم زندگیام را که میتوانستم با آنها زندگی را تا سی سالگی با کمی افت و خیز «زیبا» پیش ببرم، مصرف کردهام و حالا فرقی ندارد که تو تفنگت را در سرم بچکانی، من در صورتت تف کنم و دست به گلویت بگذارم یا او مرا نبوسد و به زیر تن دیگری بخزد و من با خشم خودارضایی کنم. و حالا اگر هرکسی به هرچیزی محکومم کند تفنگ را از دستت میگیرم و به او شلیک میکنم؛ پس بجنب!
ای دوست