دوباره از همان خیابان ها
26 مرداد 96 _ کرمانشاه
26 مرداد 96 _ کرمانشاه
حمید هامون، شیدای تکیده ای که به شدت تنها می ماند.
یه جایی وسطای فیلم می گه:
منم آری منم که از اینگونه تلخ می گریم، و اینک زایش من از پس دردی چهل ساله، در نگرانی این نیم روزِ تفته، در دامان تو که اطمینان است و پذیرش است، که نوازشش است و بخشش است. در نگرانی این لحظه ی یاس که سایه ها دراز می شوند و شب با قدم های کوتاه دره را می انبارد.
برای تنهایی حمید هامون، برای تنهایی حمید هامون غصه های زرفی می شود خورد، داشت و زایید. برای تنهایی خود حتی. من شبیه لحظه های تلخ دریا رفتنش، شبیه زمانی که باد برگه هایش را آشفت، شبیه زمانی که کیف بر شانه اش انداخت و کوچه ها را دوید پی نشانی، شبیه همه ی لحظه های اندوه بار تنهایی اش خودم را در دست هایش دیدم و جا کردم!

جماعت خواب، اجتماع خواب زده، جامعه ی چُرتی!
عجب که قصه هنوز همونه و مصیبت هنوز همان.
.png)
برای خواب هایی که خستگی بشر را آرام کنند دلم تنگ است...
قرار امروز با خودم را هم به هم زدم، حس کردم هنوز دست هایم ناتوانند برای دوباره قدم زدنِ تنهایی در کرمانشاه آفتابی وقتی ابری هم از ما نمی گذرد. اما باید به کوچه ی قدیمی مان بروم و در طولش حتما یک سیگار را تمام کنم، دوستش دارم انگار. و یک قرار هم که با بابک ریخته ام، گذار از قدیمی ترین کوچه های کرمانشاه به قیمت صبح های اولِ وقت و چایخانه ها و دیزی سرا های عجیب اش.
حالا گاهی در این خلوت خودساخته حافظ می خوانم و گاه نصرت رحمانی، اما می خوانم و کتاب ساعدی روی داستان گاو اش متوقف شده تا باز سراغش بروم.
امان، امان از خیلی چیز ها و در صدر آن امان از دلتنگی های آمیخته به تردید!
بطری بطری آب می خورم. انگار که برای گریستن بنوشم!
دلم برایتان تنگ شده است و سکوت می کنم. تحمل می کنم و سکوت که این راه، راهِ به چاره است و تمام! دلم از تفاوت راه می گیرد، منم که مجبورم بمانم.
حالا دیگر مهم نیست که گله از دل های ما دور است و شما بی تابید. بی تابید تا مرا به حکم قلبتان، به سکوت های منطق متهم کنید. و بعد، سکوت می کنم و تصمیم می گیرم فردا باز هم تنهایی کافه بروم، تنهایی قهوه بخورم و تنهایی سیگار بکشم. بهمن کوچکی به ابعاد دلم.
+ عنوان: چارتار
آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره, عطر ترت از پیرهنی که جا گذاشتی می پره
چه قدرم له ام, چه قدر له ام و اجبار به متقاعد کردن محیط که له نیستم. اما له ام, له و خسته و ناامید که خواب در چشم ترم شکسته، خواب در دلم شکسته, امید در دستم و نور در صدایم شکسته. شکستگی عدیده ای در ابعاد بودن. منم, با دلی که دیگر ماندنی نیست.
ای آخرین درچه ی زندان عمر من
وی واپسین خیال شبه وار سایه رنگ
از پشت پرده های بلورین اشک خویش
با یاد دلفریب تو بدرود می کنم