دوباره از همان خیابان ها

دوباره از همان خیابان ها گذشتم. همان خیابان های به قول بیژن نجدی که مانی هر بار وقتی انزلیِ خیس را می گشت و تکرار خاطرات می کرد، در استوری هایش به ضمیمه ی عکسی از احوال لحظه پست می کرد. دوباره از همان خیابان ها، دوباره از همان کوچه ها، و دوباره از کوچه ی بلند کودکی ام گذشتم و همان طور که قرار بود، در طولش سیگاری گیراندم و شجریان گوش دادم. زندگی همین قدر ساده است و ایضا همین قدر تکمیل. وقتی طول کوچه باغ بلند کودکی تمام شد، به زینب زنگ زدم. صدایش مهربان بود، شبیه صبر که دلخوش می کند و در صدایش همیشه به قدر کفایت بوده و بود. اگر همه چیز رو به راه باشد، اگر خشم زندگی به قهر من نگیرد و روز ها آماده ی عزیمتم باشند، یکشنبه می روم رشت. به اندازه و به قدر تلخی این روز ها که گریبان اجتماع را گرفته حالم خوب است اما نگرانم و از نگرانی گریزی نیست. کوچه های کودکی همیشه نشان خوبی بوده اند برای اوقاتی که احساس بی وطنی کرده ام. همین، و لبخندی به پهنی کوچه باغ خانه ی قدیمی مان (:

26 مرداد 96 _ کرمانشاه

هامون

هامونِ داریوش مهرجویی.

حمید هامون، شیدای تکیده ای که به شدت تنها می ماند. 

یه جایی وسطای فیلم می گه:

منم آری منم که از اینگونه تلخ می گریم، و اینک زایش من از پس دردی چهل ساله، در نگرانی این نیم روزِ تفته، در دامان تو که اطمینان است و پذیرش است، که نوازشش است و بخشش است. در نگرانی این لحظه ی یاس که سایه ها دراز می شوند و شب با قدم های کوتاه دره را می انبارد.

برای تنهایی حمید هامون، برای تنهایی حمید هامون غصه های زرفی می شود خورد، داشت و زایید. برای تنهایی خود حتی. من شبیه لحظه های تلخ دریا رفتنش، شبیه زمانی که باد برگه هایش را آشفت، شبیه زمانی که کیف بر شانه اش انداخت و کوچه ها را دوید پی نشانی، شبیه همه ی لحظه های اندوه بار تنهایی اش خودم را در دست هایش دیدم و جا کردم!

هزاردستان

توی این سکانس از هزاردستان علی حاتمی، ایشون که مامور تامینات شهربانیه پی قتل یکی از بزرگون طهرون که گویا سر و سری با روس ها و انگلیس ها داشته و توسط نیرو های چپی و مبارز وطنی ترور می شه، این مسئولیت رو بر عهده می گیره  که از مردم کوچه و خیابون بازپرسی یا به قول خودش استنطاق کنه. از هرکی می پرسه که روز ترور کجا بودی و چی کار می کردی تقریبا جواب واحدی می شنوه، یا می گن خواب یودیم و سراسیمه بیدار شدیم، یا می گن چرتمون گرفته بود یا می گن جای شما خالی پای بساط بودیم. اون وقت ایشون یه نیشخندی می زنه و این دیالوگ رو میگه:

جماعت خواب، اجتماع خواب زده، جامعه ی چُرتی!

عجب که قصه هنوز همونه و مصیبت هنوز همان.

شرح!

چشمام می سوزه!

برای خواب هایی که خستگی بشر را آرام کنند دلم تنگ است...

چای و کاک و عطر زعفران!

تصمیم گرفته ام که دیگر توی کانالم ننویسم و دوباره نوشتن این جا را از سر بگیرم. این بار نه فقط نوشته های بلند، که دم دستی ترین حواس و غریبانه ترین حالاتی که می تواند در زندگی هر کسی پیش بیاید. حالا، سماور را روشن کرده ام تا آب جوش بیاید و اولین چای امروز را بریزم در استکان های شفاف خانه ی مادر. کاک هم داریم، کاک و چای می خورم و سعی می کنم جز به عطر زعفران چای ام که می پیچد بین مزه ی عجیب کاک، به هیچ چیز دیگری فکر نکنم. 

قرار امروز با خودم را هم به هم زدم، حس کردم هنوز دست هایم ناتوانند برای دوباره قدم زدنِ تنهایی در کرمانشاه آفتابی وقتی ابری هم از ما نمی گذرد. اما باید به کوچه ی قدیمی مان بروم و در طولش حتما یک سیگار را تمام کنم، دوستش دارم انگار. و یک قرار هم که با بابک ریخته ام، گذار از قدیمی ترین کوچه های کرمانشاه به قیمت صبح های اولِ وقت و چایخانه ها و دیزی سرا های عجیب اش. 

حالا گاهی در این خلوت خودساخته حافظ می خوانم و گاه نصرت رحمانی، اما می خوانم و کتاب ساعدی روی داستان گاو اش متوقف شده تا باز سراغش بروم. 

امان، امان از خیلی چیز ها و در صدر آن امان از دلتنگی های آمیخته به تردید!

شب، سکوت، کویر

یک و پنچاه و پنج دقیقه ی نیمه شب مرداد است. شب سکوت کویر شجریان می خواند. به یاد باران و ابر های همیشه ی رشت. دلم تنگ است اما نه تنگ کسی. فقط حس می کنم خسته ام از محکوم بودن از انهام و از نگفتن ها. 

بطری بطری آب می خورم. انگار که برای گریستن بنوشم! 

تو بمان شاید پروازم قفسی نچشد

دلم برایتان تنگ شده است و سکوت می کنم. تحمل می کنم و سکوت که این راه، راهِ به چاره است و تمام! دلم از تفاوت راه می گیرد، منم که مجبورم بمانم. 

حالا دیگر مهم نیست که گله از دل های ما دور است و شما بی تابید. بی تابید تا مرا به حکم قلبتان، به سکوت های منطق متهم کنید. و بعد، سکوت می کنم و تصمیم می گیرم فردا باز هم تنهایی کافه بروم، تنهایی قهوه بخورم و تنهایی سیگار بکشم. بهمن کوچکی به ابعاد دلم. 

+ عنوان: چارتار

آخ..................................................................................................

بعد روزگار درازی تحمل کردن, بعد روزگار درازی باور به این که خوبه اگه برای همه چیز هستم و انتظار ندارم چیزی برام باشه, الان دارم به این دریافت می رسم که بیش از حد زنده ی مرداری ام که از هر امیدی خالیه و دیگه سعی نمی کنم قلبی رو که تا امروز مطمئن نشده, مطمئن کنم.

آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره, عطر ترت از پیرهنی که جا گذاشتی می پره

چه قدرم له ام, چه قدر له ام و اجبار به متقاعد کردن محیط که له نیستم. اما له ام, له و خسته و ناامید که خواب در چشم ترم شکسته، خواب در دلم شکسته, امید در دستم و نور در صدایم شکسته. شکستگی عدیده ای در ابعاد بودن. منم, با دلی که دیگر ماندنی نیست.

ای آخرین درچه ی زندان عمر من

وی واپسین خیال شبه وار سایه رنگ

از پشت پرده های بلورین اشک خویش

با یاد دلفریب تو بدرود می کنم