به قدر من!
توی زندگی من هیچ وقت قرار و قاعده ی خاصی به پا نبود. از یک جایی به بعد یاد گرفتم آن قدر که باید هیچ چیزی را محکم نگه ندارم که مباد از دست اش بدهم. فهمیدم که باد اگر بخواهد چیزی را بدزدد, می دزدد. من هیچ وقت قول محکمی ندادم الا قول های عاشقانه ای که در دوستی یگانه شده بودند. یا شاید هم قول های دوستانه ای که در عاشقانگی یگانه شده بودند. من یاد گرفتم همیشه و به همه کس نباید قول داد. حتی گاهی قول های کوچک. بعضی از آدم ها برای قول دادن نیستند, برای قرار و قاعده و دلتنگی های ده سال بعد نیستند, اصلا بعضی ها برای ماندن نیستند و ما باید این را خوب یاد بگیریم, خوبِ خوبِ خوب یاد بگیریم و هر روز هم تکرار اش کنیم که نکند به اشتباه قول هامان سبک بشود. من هیچ وقت دل ام نخواست قول بدهم الا این که به خیال و سوی خوب روز های نیامده آغشته باشد, الا این که به آن ها که برایم یگانه اند و عزیز و بوییدنی قول بدهم در شوره زار این خزان بی اسرانجام, برای روز های سی و پنج سالگی, وقتی یک معلم ساده شدم یا روزنامه نگاری ساده تر, کنارشان می مانم و کافه می روم و از حجمِ رفاقت, شعر می خواننم. به نظر من این اصلا قول کمی نیست, قول ساده ای نیست و من برای بودن اش هر روز دل ام گرم می شود. زندگی من اساس ندارد که بخواهم زمین و زمان را مجاب کنم که اساس من پیروز باشد. من, همین که تمرین کنم کمتر عصبانی شوم, همین که سعی کنم هر روز صبح به وقت سلام صدایم گرم باشد و دیگر کمتر با آدم های اشتباهی یکی شوم, اساس زیستن ام را چیده ام برای روز های بعد.
توی رگ های خسته ی من, بعضی ها هستند که می روند و می آیند. که گرم اند و بوییدنی, کسانی قلیلی که سهمی از گذشتگان من نیستند اما سهم من اند در گذر از روز هایی که خودم ساخته ام شان.
+ دلم تنگ و گرم است و این شیرین ترین نقض جهان من است.
+ الان دریا به من زنگ زده بود و سی و یک دقیقه این حرف زدن به درازا کشید...
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۵ ساعت 20:22 توسط ناشکیبا
|
ای دوست