تابانتر از سپیدهدمی که در رویای من بود!
«ای یار نگاه تو سپیدهدمی دیگر است / تابانتر از سپیدهدمی که در رویای من بود/ سپیدهدمی که با مرثیه یاران من، در خون من بخشکید / و در ظلمات حقیقت فرو شد»
آری عزیزم، رویای تو هم تابانتر از سپیدهدمی بود که در رویای من میطلوعید و من جنگی بودم که خوابهایت نمیخواست با اسلحه و باروت من در هم بشورد. من لبخند زدم، دور شدم و لبخند زدم و نگاه به ترسیدن تو کافی بود برای هجرت همیشگی من.
دریایی بودم با عمقی کمتر از ارتفاع سپیدهدم رویاهایمان، دریایی برای پوشاندن حرمان ابدی تو، دریایی برای لبخندت، دریایی برای جرات یک گفتار، وقتی که حسرت غرقه شدن، حرفها را علیل کرده بود.
چه شبهایی را با تو به سر کردم، چه نگاهی به وقت حیرتِ یک حسرت، چه رنجی به وقتِ طلوع یک بوسه و چه شرمی و چه تردیدی به وقت بر لب آوردن کلامی از دوست داشتن.
و صبحها، صبحهای به رویا آلودهی تلخ من، هوای خاکستری رشت را چه بی شرمانه به خورد من میداد تا ندانم آنچه دیدم خواب بود یا آنچه که میبینم.
باید تو را هم به کناری نهم، باید این یک قبضه خاطره را مخفی کنم و در سایهای که اضطراب بوسههایت به من هدیه داده، آرام بگیرم. آرام بگیرم / آرام بگیرم / آرام بگیرم...
19 اسفند 97
ما کجا ایستادهایم عزیزم؟ ما کجا نامی خواهیم داشت؟ من کجا ماندهام بی تو و تو کجا ماندهای بی او که بی هیچ دلیلی نرفتن را در کامت ریخت.
این شبها و تکرار این حیرتها عاقبت روزی دست بر گلوی من خواهد گذاشت و به محاق خواهد بردم. این شبهای دراز که همیشه وقت برای صبح شدن کم میآید و ما کمتر میتوانیم در تاریکی آن شبهای بی قصه، یکدیگر را در دو سوی یک بستر پیدا کنیم.
آخ ستارهی عزیزم، ستارهی غمناکم، ستارهی حیرت زدهام؛ چقدر اندوهات طویل است، چقدر دست من از اندوهت کوتاهتر است.
نمیدانم در صبح 19 اسفند 97 کجا ایستادهام و شب پیشش چند بوسه لبهای خشکیدهی تو را شورانده بود، و چند ترسات مرا در آغوشت چفت کرده بود.
آخرین ستاره بودی تو شب دلواپسیهام!
مغزم پر شده از آدمهایی که دوستشان داشتم و اکنون دیگر نیستند، آدمهایی که عشقشان شناسنامهای بود برای دل بیمار من، آدمهایی که آنقدر دوستشان داشتم که به قول نزار قبانی عشق آتش گرفت. و بعد لب نهادم به این غم، به دیدنشان از دور، به دیدنشان وقتی روی مبل بزرگ خانهمان خوابند، به شنیدن صدایشان و دوره کردن عکسهایی که با هم از حیرت یک اتفاق برداشته بودیم.
شب 13 اسفند بود، شاید هم 14 اسفند. کشیدمش کنار و به خاطر اینکه دست از این غم موزون بردارد، گفتم من میدانم دیگر در هیچ جای دیگری، کنار هیچکس دیگری حالم خوب نمیشود. حتی اگر باز هم آن اتفاق بیفتد، باز هم من بمانم و آن شبِ سراسر حیرت.
حالا من فقط مینویسم که کلمات سرم به فکر بدل نشوند و مغزم را سوراخ کنند. همین عزیزم، تو خیلی جدی نگیر!
میبینی منو؟!
چهارشنبه شب بود، شبی که قرار بود اسحاق جهانگیری علنا به نفع روحانی کنار برود تا رای جبهه چپ یکدستتر شود. و خب برای ما که جهانگیری شده بود اسطورهی اصلاحخواهیمان آن شب خیلی غمگین بود.
در خیابان معلم رشت به همراه انبوهی از آن جوانکهای دانشجوی همقماش خودم ایستاده بودیم و با تشکیل زنجیره انسانی مانع از هجوم جمعیت و بند آمدن راه میشدیم. در همان حین وقتی وقتی صدای آدمهای هیجان زده، با شوری تبدار در سرم تکرار میشد، بادکنکی بنفش از دست دختری رها شد و درست در مقابل من از جمعیت دورتر و دورتر شد.
درحالی که جمعیت از همه طرف داشت فشار میآورد تا صدایش هرچه بیشتر به گوش آن بالادستیها برسد که چقدر روحانی را میخواهند، من چشمهایم را از آن بادکنک بنفش برنداشتم. نگاهش کردم تا وقتی تماما خیابان معلم رشت را ترک کرد و بین ابرهای سیاهی که آن شب رشت را فراگرفته بودند گم شد. همان لحظه ترسیدم. این شاید اولین ترسِ تنهایی بود در آن یک ماه و چند روز ملتهب، این شاید اولین باری بود که بین آن جمعیت تنها میشدم و به فردا و شبهای شکست فکر میکردم که چه کسی ممکن است یادش باشد ما را چه چیز از آن روزها به این روزها رساند.
آن شب، وقتی میان آنهمه جمعیت تنها شدم و بادکنکی مرا به محاق برد، همین بود که مرا ترساند. همین گم شدن میان ابری سیاه، گم شدن میان جمعیتی عظیم، گم شدن میان خود.
آن بادکنک بنفش، کوچ زودنگام همهی ما بود از آن خوشیهای الکی به آن ابرهای سیاه و ناامید.
اون رفت اون رفت...
لذا؛ کوه باش و دل نبند / رود باش اما بمون
هشت اسفند 97
چهار و پنج اسفند 97
چه محفل گرمی، چه آزردگی عزیزی بود گرمای تن گندمیات که بادهای بدیمن زمستان ریشه هایش را لرزانده بود. گیسویت بوی اولین شیر سینهی مادرم را داشت که بر کامم چکیده بود.
دستت، درخت سرمازدهای بود با پنج شاخهی خشکیده که میوهای نداشتند اما پنجههای من میتوانستند کاج از آنها بردارد. کاجهای رسیدهی آمادهی افتادن.
یک اسفند 97
سرد بود، خیلی سرد. آن قدر سرد که خودم را چسباندم به بخاری و چند درجه ای زیادش کردم. منتظر ماندم تا بیاید. رسید و شروع کردیم.
من، هیچی نبودم. به چشم می دیدم. نه دلتنگ می شدم، نه دلم چیزی می خواست و نه حسرت و نفرین و جنگ برایم معنی چهار سال پیش را می داد. و این خطرناک بود، خیلی خطرناک بود!
دو تا اسپرسو شد محل اعراب گفت و گوی ما، نقطه ی وصل حرف های ما که قرار بود از حقیقت بگویند، حقیقتی که به گفته ی من نگفتنش بیشتر از گفتنش ما را می کشت.
اولش سخت بود، برای گفتن حرف اول از کلمه اول جانم هزار بار به لبم رسید اما بالاخره شروع کردم و گفتم: لازمه من یه مسئله ای رو باز کنم. و کردم.
بعدش دیگر مثل تمام روحانیون تاریخ روی منبر رفتم و غرا و محکم هر چه را لازم بود گفتم. غرا و محکم؟! این طور به نظر می رسید وگرنه می دانم که هزار تا سلولم مردند تا آن حرف ها تمام شوند و فشاری که حرف ها به سینه ام می آوردند از تحمل فشار آن همه سیگاری که روزانه می کشیدم برایم سخت تر بود.
گفتم و منتظر پاسخ ماندم.
خاموش شد. خواست با چند دلیل ساده همه چیز را جمع کند، اما گویی لازم بود تا من خودم را شهید کنم. پوست همه چیز را کندم و صاف گذاشتم جلویش. از او خواستم هر چیزی را به خاطر خودش رد کند نه به خاطر لطف یا خیانت به من.
تمام شد. من در سکوت، جواب حرف های رسایم را گرفته بودم اما نتیجه ی امر را ارجاع دادیم به دو روز بعدتر، به دو روز پس از وزیدن آخرین باد ها، دو روز پس از دم کشیدن چای شبانه ی یک اسفند در خانه ی من.
من می دانستم چیزی تغییر نمی کند و میلی هم نداشتم که تغییر کند اما باز خنده زدم بر این روایتی که خودم ابلهانه دارم می نویسم و ناکامی و ناتمامی در هر چیزی بن مایه آن است.
بعد بین ما سکوت شد و من زیر یک موسیقی جاز غربی چهل دقیقه به دیوار خیره شدم و او هم به دسته ی صندلی من.
سرآخر رفتیم، با هم اما بی هم.
+ داستانی که می توان نوشت، یک داستان آبکی بی خاصیت!
ای دوست