به قابی بلند و اندوه وار, من ساکنم!

چشم از تو می گیرم و می خوانم: "سپرده ام به دیده ات تمام آن چه دیده ام / هنوز هم نگفته ای ولی بدان شنیده ام". چشم از تو می گیرم و کوچ می کنم به قصدِ قافِ قلب ام, آن جا که من میان چهار دیوار اسیرم و خانه از رنگ تهی, کوچ می کنم و این کوچ مرا اشاره می کند به دور هایی که  نمی دانم کجاست! 

دوباره چای دم می کنم, این چای دم کردن, یک جایی در نهان ترین عمق های حفره هایم, پر می کند یک چیزی را. حفره ها بسیار اند و من بسیار تر, از اندوه و ملال...

من و تو و پنجره های قطار در سفریم

سفر مرا به تو نزدیک تر نخواهد کرد

شعر ها از:

افشین یداللهی _ فاضل نظری

زنده ام از این که دوباره, یه سوال بی جوابم!

من و رسوایی و این بار گناه

تو و تنهایی و آن چشم سیاه

+ مرا به بر بگیر, حزن یگانگی عظیم است و خیال شدن, غریب!

دلم از گهواره ی غم های عالم, ز مشرق تا به مغرب تاب می خورد...

نزدیک پنج صبح است, دو بار چای دم کرده ام و سه بار چای خورده ام. از کنسرت آمده ام, بی خیال و منگ کنار کیهان کلهر قدم زدم و عین خیال ام هم نبود که وقتِ بیرون آمدن عکس دو نفره مان را حذف کردم و ندانستم چرا, عین خیالم نبود اما می دانستم که گاهی آن وسط, از آن بالا, با آرشه کشیدن هایش مُرد ام, که چشم هایم بسته می شدند و گوش هایم به حال احتضار. فکر می کنم چیزی نیست, و یاد غروب می افتم که خواب مرا با خود برد, که در خیابان گرم ام شد و از آن دکه ی پارک لاله آب سرد خریدم. آبی که بر پوست ام رفت و خواب سالیان را تمام کرد شاید, و رفت, رفت تا اعماق ریه ها و راه نفس ها را گشود.

چه کلمات مریضی!

شعر ها از:

افشین یداللهی _ م_امید

بر سرپناه دل, می دود دل بی سرپناه من!

که تو نبودی, تو نبودی و نقش دل ام پیدا بود, نقشِ رنگ رنگ دلم پیدا بود و باد هایی که مهمان من می شدند هر بار برای طعم سفر دادن و خبرِ از تو! یک روز هم برایت نوشتم, نوشتم که من منتظرم و سفر مرا حبس گاه است بی تو. نوشتم و به تو نرسید و نمی دانم که بی وفایی باد بود یا عقمِ مدامِ کلمات من. نمی دانم, اما هر چه که بود از تو خبری نشد. یک بار هم همان سال, همان سال دوری که از گیلان باز می گشتیم, روی آن گردنه ی دور به ات گفته بودم دست هایت را هوا کن, دست هایت را هوا کن و برای سوگ ها دست تکان بده, یا شاید هم گفته بودم ما بر خواهیم گرفت این غم های جدا و متصل را, نمی دانم! آن روز, آن روزِ دور که در خیابان خانه ی خاله این ها برایت از روز هایی که نبودی گفتم, آن روزی که باران زد و من نگذاشتم چتر ات را روی سر ام بگیری, آن روزی که از کتابفروشی, چهار جلد کتابِ ناقطورِ دل انگیز خریدیم که دو تا دو تا یکی بودند, آن روزی که گفتی باید خواندنی هایمان هم شبیه هم باشد, آن روز که آشِ خاله به بار بود و چای هایش از بسِ خوش رنگی صدا می دادند, من برایت گفته بودم که ما به آب خواهیم زد و من بر پیراهنِ رنگ رنگِ تو اشک خواهم ریخت, و خواب, طی شده ی ماجرای گریه است وقتی نمِ پیراهن ات پوست ات را بزند از شوری. همان سال, همان سالی که خودکار ات را بین صفحه ی دویست و پنجاه و هفت و هشت جا گذاشتی, همان سالی که در آن روز روی کتاب ات نوشتی: "دلم از گهواره ی غم های عالم ز مشرق تا به مغرب تاب می خورد", من از شماره های نیمه تمام سر ام و عدد هایی که که کلمه می شدند برایت گفته بودم, گفته بودم که دلم می خواهد شب ها نفس هایم را بندِ نفس هایت کنم با تکه ای بند, و تو انگار که نگرانی, برایم از ترس گفته بودی و ردِ تنهاییِ پدر, گفته بودی که باید دست هایم را بگیری و مژه های پدر را ببویی, گفته بودی کتاب آخر ات که تمام شود مرا به سفر ات خواهی برد تا بزرگ تر باشم برای فردای تنها تر شدن و من نمی فهمیدم تنهایی از چه!

بر دست های شهر, ما بی پناهانِ محضیم!

حالا که هر لحظه این بیداری گذر نابرابر حقیقت و طعمِ گنگِ زمان را برایم تکرار می کند, حالا که روزی هزار بار دعا می کنم کسی صدایم نزند, کسی چیزی از من نخواهد و کسی مرا به جایی دعوت نکند, حالا که این غار, غار تر از همیشه می شود و من بی پناه تر از باد, خواب بهترین گزینه ی گریز است حتما. و می نویسم وقتی کلمه ای برای گفتن خودم در دل این هزار کلمه پیدا نمی کنم و وقتی فکر می کنم من را کسی میان لایه های زندگی چرخ داده و و لو کرده و مرا گذاشته است یک جایی که کسی هم یادش نباشد, وقتی دلم امید های نصفه نیمه نمی خواهد, دل بستن به آن چه هست را نمی خواهد, وقتی باید فرو بریزم تا دوباره بند بند شدن و روی هم رفتن, وقتی در چهار روز سه کتاب می خوانم و دوباره شهرزاد گوش می کنم, وقتی هوای عاشقی کردن نمی گذارد هشت نفرت انگیز را تا ته ببینم, وقتی تلفن ام روزی دو بار شارز خالی می کند و من نمی دانم سر ام چرا این همه گرم است و یخ, وقتی نمی دانم چرا دلم سفر می خواهد و گریز های طولانی, وقتی نمی دانم چرا در جمله های من اینهمه همین کلمه ی ساده ی گریز تکرار می شود, تکرار اندر تکرار, وقتی مداد ام را دست ام می گیرم که چیزی بنویسم, می گردم, هی ذهن را می گردم و هی سر ام را می کاوم اما جمله ای نمیابم, وقتی می نویسم: "یک روز, به یک مقصد تنگ, دلم گم می شود" و زیر اش تاریخ می زنم: " 54 بهار 95" و نمی دانم از کجا اینهمه در من جان گرفت این ناامیدی که در پی امید دوباره است برای باز شدن و دوباره بودن. وبلاگ را باز می کنم و همچنین صفحه ی ورد را, می نویسم! به دور از عالم احساس و با نگاهِ جدی می نویسم از آن چه روزگاران با جان اش کرده است حتما!

بازگشت!

برای بازگشت می نویسم, بازگشتِ عزیز حتما.

برای هفتم مهر نود و چهار, نود و چهارِ عجیب, نود و چهار عمیقِ پست و نود چهار غمگینِ مست. می نویسم و فکر می کنم که نوشتن در این خانه ی قدمت دارِ اصیل, شاید درمانگرِ باشد, درمانگرِ محض که فکر هم می کنم یقینا هست! صدایم را بلند می کنم و شعرهایی می خوانم از تن, از فردا صبح و از مادری که می ریسد غم های دلتنگی اش را با فریاد های بر سرِ نیلوفر! نیلوفر مست و صدایی که امید است, و صدایی که می لغزد در تن ام و باز هم کوک می شوم برای دعوایی دوباره که از سر شیطنت است.

دوباره به نود و چهار فکر می کنم, به آقای سین, به کلاس های هفت غروب, به تنِ لاغرِ زار اش, به صدای جالب اش در سالی که قرار بود سال پیروزی باشد از اراده های لطیف تا حصول, سال من و آرزو های نجیب, مهرِ مهرانگیز و پاییزی که قدم هایم را بخواهد برای ساعت های زارِ دلتنگی بر سنگفرش های انقلاب, به فروردین نود و چهار فکر می کنم در روزی که می دانستم دل ام برایش تنگ خواهد شد, دلم برای صدای نگرانِ آقای سین و جانم گفتن هایش تنگ می شود و بعد من نمی دانم که تیمار این دلتنگیِ عجب ناک را کدام روز در روسریِ کدام اتفاق برایم خواهد پیچید و پست خواهد کرد. دوباره فکر می کنم, فکر به نود و چهار, همه ی خوبی ها و تلخی هایش, به شادکامی های و غم هایش, به رفاقت های زنده شده, به حرف های خوب به قرار های شبیه حالِ دل, به زمان که گاهی گذشت و گاهی کشاند, به خواب که گاهی تهِ سر ات را هدف می گرفت و گاهی از شدتِ چسبناکی اش به جان, بیداری می شد اصلا. به شب هایی که دست در آغوش صبح داشتند و آن شب های تیره, به تمام نوسان های گه گاه نود و چهار, به کتاب و قرار و دفتر و آرزو, به خیال و ناامیدی و صدا و نوشتن و به تمام از من های جهان و بیگانگانِ با من.

سلام خانه ی عزیز!