گله!
امشب شب تنهایی من است. شب تنهایی من در عقبه ی تنهایی های عظیم تری که بر من غلبه کرده اند. دل ام دور شدن می خواهد, دل ام دور شدن و رفتن می خواهد و تو نمی دانی که چه قدر هوای تهران دارم که باز هم با دلِ تنگ توی دل رنجورش راه بروم و غصه بخورم. و شیراز, چه بی هوا دلم می خواهدش و تا ناکجا به تمنایش رفته ام.
دل ام تنگ است و حسِ تنهایی دارم, حسِ تنهایی پوچی که آزارم نمی دهد اما دلتنگ ام می کند. دلتنگیِ روشنی که غمگین می کند اما زخم نمی زند, اندوه می دهد اما وابسته ام نمی کند و من این را دوست دارم.
فقط دلم بخش زیادی از گریه های جهان را طالب است و چند نخِ ساده ی سیگار که اندوهم را کوتاه کند و راه, راه به قدمِ دوری که مرا دورِ دورِ دور کند. دور, به خیابانی که دیگر هر چشمی بار اولش باشد که بر من نظر می افکند...
زنهار از این امید درازم که در دلست
هیهات از این خیال محالم که در سر سرست
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۶ ساعت 1:38 توسط ناشکیبا
|
ای دوست