)))):
به دوش ريخته چون خرمنی ز ياسمينش»
و يا غزلی از نگارنده که با مطلع زير آغاز میگردد:
برهنه است و به کُنجی فتاده پيرهنش
فروغ ماه در امواج زلفِ پرشکنش»
به دوش ريخته چون خرمنی ز ياسمينش»
و يا غزلی از نگارنده که با مطلع زير آغاز میگردد:
برهنه است و به کُنجی فتاده پيرهنش
فروغ ماه در امواج زلفِ پرشکنش»
اما اکنون من کجایم؟!
دردها را کجا گم کردم و هر آوازم در بن کدام خانه بر جای ماند؟ عشقم چه شد؟ _ عشق ناتمامی که برای کم و بیشش قصیدهها گفتم و عاقبت به مرگ رهنمونش کردم. _ و با دستهایم چه خیانتی را به خیابان بردم؟!
کاش زمانهی من هم زمانهی اسطورهها بود. زمانهی فریب خود با آواز خوش قهرمانی بی باک که تمام بنیانهای آزادی را در مشتش میگیرد. زمانهی دل دل زدن برای جملاتی که ترکیب شور و دانایی میساختشان، زمانهای که میپنداشتند «وقتی همه درهای دموکراسی بسته شوند، اسلحه باید زبان به سخن باز کند.»
چه فریبِ شکوهمندی!
کاش زمانهی من هم مجالی بود برای عاشقی در میانهی باروت، زمانهی غمی داشتن برای غمناک بودن، زمانهی سلبِ یکبارهی معشوق به خاطر عملی آزادی خواهانه. اما من بی معناترین حادثهی زمانهام هستم، بی معناترین اتفاق، بی معناترین آوارگی و غمبارترین معنیِ از دست دادن حدود.
کاش دستهای ما باز هم از تماشای عکسهای «به روایت یک شاهد عینی» میلرزید و ترس، علت یک دلتنگی میشد، علت یک بر خود لرزیدن و وحشت از فردایی که ممکن است مردم در آن بی قیمتترین قربانبان روزها شوند و دست من هم دیگر هیچوقت آغوش تو را در بستر و خیابان و تپههای شهر پیدا نکند.
داشتم روایت آن روزها را میخواندم، روایت «شور» آدمهایی که نه شبیه ما، بلکه مانند خودشان آزادی را دسته گلی پنداشته بودند و عاشقی را آذینش؛ شاید فقط برای لمس گونهی عشق در اولین دقیقهای که شهر از هرچیزی خالی میشده است.
اکنون من صورتم را از چه کسی پوشاندهام و پنجهی خونینم چگونه در گِل شکست غلتید و کسی باورش نشد؟!
به قول گلشیری: «کلوخهی غم را باید به آب دهان خیس کرد و به زبان هی چرخاند و چرخاند و بعد فرو داد. گفتن ندارد...»
فقط کاش باز هم میتوانستم از نو با اسطورههای خوبِ آزادی و عاشقی، خودم را کمی سرگرم نشان دهم.
تو هم کاش بودی، بودی و میتوانستی.