که مثلا فقط بگویم یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود؟! کجاست سمت حیات ای آخرین دریچه ی عمر؟! مرا در من رها می کنی و من نمی دانم غم این لحظه ی تنگ تا کجا دلسوخته و عریان و نهان, مرا به بر می کشد. دل من, کلاغ سیاه مادر مرده ای است که در زمستان هم جرات نمی کند صدایی از نای بی رمق اش برآرد که حتی به نحسی معروف شود.
یا نه, که اصلا حواسم باشد پایم روی کتاب های کفِ اتاق نرود و بعد برایت بخوانم: با تو بدرود, شب به خیر تا بی نهایت. اما کدام شب, کدام خواب, کدام زنگِ ساعت؟! بیا, بیا سخت دلِ لطیف من که برایت بخوانم که دیگر صبح ها هم با زنگ های ساعت بیدار نمی شوم و دل ام, دل ام شور می زند و هر نگاه, فخر اشکی است که تهدیدم می کند به ریختن.
که نه, داد بزنم و از همین طبقه ی پایین, در این اتاق تاریکِ ساکت داد بزنم: مامان سیگار می خوام! سیگارِ کمل با چای زعفرون و شیرینی کره ای. اشکم بگیرد, قاصدک را بلند بلند به آواز بخوانم و بعد که گفتم قاصدک در دل من همه کور اند و کر اند, کتاب زردِ معروفی را باز کنم و زار بزنم بین بوی برگه های نویِ مداد آلود. از همان زار هایی که برای مردن یداللهی زدم...
پوکِ اولم خیلی عمیق باشد, می توانی تصور کنی؟! عمیق و دردآلود و دلم برای رشت تنگ شود, رشتِ ابری که هر روز ببارد نه که هی آفتاب بزند و هی آفتاب بزند. اصلا کی گفته رشتِ با آفتاب, رشت است؟ دل ام تنگ شود, راه بروم, نیلوفر را به قلبم بفشرم و جدایش نکنم, با بابا بروم تمرین رانندگی که برایم بگوید چه طوری می شود به وقت توقف در شیب, ماشین هم شبیه زندگی از سر ات در نرود و با جعبه نخورد به چراغ جلوی ماشین عقبی و باز ریز ریز به خنده های دو نفره ی با مامان بخندم. مامان که نه, شهناز.
با تو بدرود شب به خیر تا بی نهایت / دیگه بیدار نمی شی صبح حتی با زنگای ساعت.../.