دارم خواب می‌بینم. سلام دنیای آزاد https://t.me/proxy?server=195.254.165.251&port=25565&secret=dd79e344818749bd7ac519130220c25d09 https://t.me/proxy?server=zerotier1.saba-e.com&port=7336&secret=eead33390c48192788f0a5fe46e7efff3d676f6f676c652e636f6d https://t.me/proxy?server=2.144.4.145&port=49443&secret=ee09db815a6d82a31fda76f872230c69d7706b676275696c642e6f7267 https://t.me/proxy?server=185.60.137.156&port=8443&secret=75f9a8da21406c0db5e92c015368345c https://t.me/proxy?server=195.254.165.206&port=9443&secret=eeNEgYdJvXrFGRMCIMJdCQ https://t.me/proxy?server=185.60.137.156&port=8443&secret=75f9a8da21406c0db5e92c015368345c https://t.me/proxy?server=185.60.137.156&port=8443&secret=75f9a8da21406c0db5e92c015368345c https://t.me/proxy?server=185.60.137.156&port=8443&secret=75f9a8da21406c0db5e92c015368345c https://t.me/proxy?server=45.92.93.159&port=3443&secret=767cf6f14f461cdd166b54eddb53e1b0&@Zed_NetMeli https://t.me/proxy?server=185.60.137.156&port=8443&secret=75f9a8da21406c0db5e92c015368345c https://t.me/proxy?server=185.60.137.156&port=8443&secret=75f9a8da21406c0db5e92c015368345c https://t.me/proxy?server=195.254.165.185&port=34&secret=10446282fffffffffff80000fff80000 https://t.me/proxy?server=2.144.4.145&port=49443&secret=ee09db815a6d82a31fda76f872230c69d7706b676275696c642e6f7267 https://t.me/proxy?server=185.60.137.156&port=8443&secret=75f9a8da21406c0db5e92c015368345c https://t.me/proxy?server=185.60.137.156&port=8443&secret=75f9a8da21406c0db5e92c015368345c https://t.me/proxy?server=185.60.137.156&port=8443&secret=75f9a8da21406c0db5e92c015368345c https://t.me/proxy?server=195.254.165.253&port=25565&secret=dd79e344818749bd7ac519130220c25d09 https://t.me/proxy?server=195.254.165.252&port=25565&secret=dd79e344818749bd7ac519130220c25d09 https://t.me/proxy?server=195.254.165.247&port=25565&secret=dd79e344818749bd7ac519130220c25d09 https://t.me/proxy?server=195.254.165.250&port=25565&secret=dd79e344818749bd7ac519130220c25d09 ...... vless://6202b230-417c-4d8e-b624-0f71afa9c75d@116.203.233.255:443?path=%2F%3Fed%3D2560%26Telegram%F0%9F%87%A8%F0%9F%87%B3+%40WangCai2&security=tls&encryption=none&host=sni.111000.v6.navy&type=ws&sni=sni.111000.v6.navy#%F0%9F%87%A9%F0%9F%87%AA+%40configraygan vless://9298fb7d-d257-4b52-b9ac-d1fb279e3032@wsss.beepn.info:2087?path=%2Fpath&security=tls&encryption=none&alpn=h2,http/1.1&host=Ws2.beepn.info&fp=chrome&type=ws&sni=Ws2.beepn.info#%E2%9A%A1Telegram+%3D+%40configraygan vless://20d983ca-d7fa-4fc6-a3db-c6f7e56c4629@188.114.98.0:2087?path=%2F&security=tls&encryption=none&alpn=h2,http/1.1&host=a4.maxriser.ir&fp=chrome&type=ws&sni=a4.maxriser.ir#%E2%9A%A1Telegram+%3D+%40configraygan vless://3f58cc47-94f6-40d3-8797-1ce66cb0555e@188.114.98.0:2087?path=%2F%3Fed%3D2048&security=tls&encryption=none&alpn=h2,http/1.1&host=nl4.maxriser.ir&fp=chrome&type=ws&sni=nl4.maxriser.ir#%40configraygan+4098 vless://e44c9ff3-5a05-4ee9-b050-b8fbc7c1af04@188.114.98.0:2053?security=tls&encryption=none&headerType=none&type=tcp&sni=itfgnf-hkjkhfmhghf-hjmngb.infinitecreativehorizons.com#%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7%40configraygan vless://677dcce6-58d5-4a3f-a174-d10bb07e01b7@wsss.beepn.info:80?security=none&encryption=none&headerType=none&type=tcp#%40configraygan vless://191f912f-7afa-496a-af23-f48eebe7f3bb@188.114.98.0:2053?security=tls&encryption=none&alpn=h2,http/1.1&headerType=none&fp=chrome&type=tcp&sni=platform.darkspacex.ir#%40configraygan vless://478cc26d-16b3-4fdd-be64-60d5a58c1622@188.114.98.0:80?path=%2F&security=none&encryption=none&host=tt.andishehparenting.com&type=ws#%F0%9F%8C%90+tel+%3A+%40configraygan vless://677dcce6-58d5-4a3f-a174-d10bb07e01b7@wsss.beepn.info:80?security=none&encryption=none&headerType=none&type=tcp#%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%84+%D9%85%D8%A7+%D8%AF%D8%B1+%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85+%3A+%40configraygan vless://191f912f-7afa-496a-af23-f48eebe7f3bb@188.114.98.0:2053?security=tls&encryption=none&alpn=h2,http/1.1&headerType=none&fp=chrome&type=tcp&sni=platform.darkspacex.ir#%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%84+%D9%85%D8%A7+%D8%AF%D8%B1+%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85+%3A+%40configraygan vless://e44c9ff3-5a05-4ee9-b050-b8fbc7c1af04@188.114.98.0:80?path=%2Fed%3D2560&security=none&encryption=none&host=turbooserver-roeg-fastly.flinkywoo.com&type=ws#%40configraygan vless://e44c9ff3-5a05-4ee9-b050-b8fbc7c1af04@188.114.98.0:2053?security=tls&encryption=none&headerType=none&type=tcp&sni=iran-iran-iran-iran-iran-iran-iran-iran-iran-iran.worldwidesuccesscatalysts.com#%40configraygan vless://e44c9ff3-5a05-4ee9-b050-b8fbc7c1af04@188.114.98.0:2053?security=tls&encryption=none&headerType=none&type=tcp&sni=iran-iran-iran-iran-iran-iran-iran-iran-iran-iran.worldwidesuccesscatalysts.com#%40configraygan

مورسو 

کنجکاو نیستم که چیزی از غمت بدانم

زیرا برای شنیده‌شدن غمی که دارم منتظر تو نیستم 

من غمم را از تو پنهان می‌کنم تا میان من و رویای تو 

رویای تو پیروز شود

 

 

لبخند قهوه‌ای ات مثل لحظه‌ی پایان است 

کوتاه اما رام‌نشدنی 

تلخ اما واقعی 

واقعی‌تر از تو 

واقعی‌ مثل حفاظ شیشه‌ای میان ما 

و پوست‌های ما 

واقعی‌تر از پوست‌ها

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اتفاقات بزرگی که از سر می‌گذرانیم فق در لحظه‌های کوتاهی که اتفاق می‌افتند واقعی هستند. بنابراین زنده باد تنها واقعیتِ واقعی شکست یا شکوهی که اتفاق می‌افتد.

حالا می‌توانم ببینمت اما احساسم را باید پیش از رسیدن به حفاظ شیشه‌ای بینمان زمین بگذارم. 

احساسی پرتمنا و گرم درست پشت یک حفاظ شیشه‌ای سرد ناپدید می‌شود

 

 

 

 

 

 

عکس‌ها رو دیدم و می‌رم یه سرترالین بخورم و بخوابم.

مورسو، مورسوی بیگانه تفنگ را در سرم بچکان

اگر گریه کند دست من نمی‌تواند اشک‌هایش را پاک کند. 

زمانی فکر می‌کردم تجربه کردن دردهای مختلف می‌تواند مرا به اعجاز تجربه‌های نو وادار کند. دردهای نو می‌توانند تجربه‌هایی بزایند که در آخرین لحظات امیدواری با پیش کشیدن «بی معنایی» لحظه‌ای که اتفاق می‌افتد، نسبت به هرآنچه رخ می‌دهد بی‌تفاوتت کند. 

اکنون نه! 

همانطور که ریه‌هایم مشتاق سیگار کشیدن نیستند و دودها بیشتر از آنکه یک لذت باشند، یک معنای از دست رفته‌اند، در قلبم نیز وضعیت مشابهی حس می‌کنم. گریه می‌کند؟ آیا واقعا باز هم می‌توانم تمام وجودم را با فاکتور گرفتن از جنبه‌های سکشوال تمام و تمام وقف او کنم و با این فکر که اخلاق می‌تواند زندگی را معنا کند، به ماندن در کنارش فکر کنم؟ 

نه! من وقتی که از یکی شدن حرف می‌زنم یعنی ظرفیتی در آدمی که می‌تواند مثل تزیین کردن یک خانه، با مهربانی یا وقف خود روابطش را معنا کند. روابطی که می‌توانند او را به درک زنده بودن، زیبایی زندگی، امید با وجود سختی و چیزی مشخص اما بی‌قاعده به نام عشق واقف کند. 

از کجا معلوم وقتی در آغوشم شروع به گریه کردن می‌کند به جای پاک کردن صورتش دست به گلدانی که در کنار تخت خواب است نبرم و آن را در صورتش خرد نکنم؟ آیا این خشونت را نیز به پای مردسالاری خواهند نوشت؟ رویای ترسناکی است و باید این بحث را یک بحث انسانی فرض کنیم نه یک بحث جنسیتی؛ چراکه اگر تمرین کنم صبوری را ترک کنم و لبخندهایی که برای نگه داشتن زندگی می‌زنم را از لب‌هایم حذف کنم، می‌توانم آن گلدان را در سر هرکسی که کنارم اشک می‌ریزد بشکنم.

می‌بینی؟ جهان معنا ها دست‌اندازهای بسیاری دارد و من اگر فکر شکستن آن گلدان در سر هرکسی که در آغوشم اشک می‌ریزد را در سر بپرورانم ممکن است به فاشیست بودن محکوم شوم. و به همین خاطر است که این بحث را حتی از سطح انسانی نیز باید فراتر برد و تصور کرد اگر یک شب لیوان آب کنار تختت ناخودآگاه بریزد، تو آن را در دیوار اتاقت خرد خواهی کرد چرا که تجسم بی نظمی جهان بود. اگر روزی ترک شوی، اگر روزی محکومت کنند و اگر خاکستر سیگار در بعدازظهری آفتابی و گرم به جای افتادن در ظرف روی پوست عریان تنت بیفتد تو حتما از تستسترون یا شاید استروژن لبریزی و ممکن است از غیظ سیگار را در مشتت فشار دهی و به خاطر حس عشقی که دوباره به سراغت آمده با شدت تمام خودارضایی کنی و بیرون پاشیدن آن مایع لزج خطرناک بشود پایان شکستت در آن مرحله. 

همین جا است که صورتم را از سیلی پر می‌کنم و برای اینکه یادم نیفتد بدترین بن‌بست جهان نپذیرفته شدن از سوی کسی است که دوستش داری، به شب‌هایی فکر می‌کنم که روی موکتی سرد بازوهایم را می‌مکیدم و لب‌های گرمش را در بازوهای نرم بی‌زورم بازسازی می‌کردم. و؟ بله خودارضایی هم کردم چون خشمگین بودم، چون لب‌هایم به چه دردی می‌خورد اگر نخزد بر صورتش و کیرم چه کاره بود اگر مرا به آنسوی پوستش نمی‌برد، اگر او من را در خود نمی‌یافت، اگر ما لحظه‌ی بلند یکی شدن را تجربه نمی‌کردیم؟

 

این یعنی زندگیِ دگرگون شده، زندگی دگرگون شده‌ای که آن احمق فکر می‌کرد من به آن مفتخرم و از شادی بی حصرش او را مثل فرد شکست خورده‌ای تحقیر می‌کنم. اما نه مورسوی بیگانه؛ من زندگی را نفی نمی‌کنم نه به خاطر اینکه بگویم زندگی ارزش امیدواری دارد، نه! من زندگی را نفی نمی‌کنم چون کار دیگری جز پذیرفتنش نمی‌توان کرد، چون زندگی مثل همین سیگارهایی است که می‌کشی و زمانی فکر می‌کردی مقدس است اما حالا به تخمت هم نیست که سیگار را کِی، کجا و با چه کسی می‌کشی! 

 

تفنگ را در سرم بچکان مورسو، من تمام شکوه‌های دهه‌ی سوم زندگی‌ام را که می‌توانستم با آن‌ها زندگی را تا سی سالگی با کمی افت و خیز «زیبا» پیش ببرم، مصرف کرده‌ام و حالا فرقی ندارد که تو تفنگت را در سرم بچکانی، من در صورتت تف کنم و دست به گلویت بگذارم یا او مرا نبوسد و به زیر تن دیگری بخزد و من با خشم خودارضایی کنم. و حالا اگر هرکسی به هرچیزی محکومم کند تفنگ را از دستت می‌گیرم و به او شلیک می‌کنم؛ پس بجنب!

یادم کن!

سلام کردم و تو به دیدارم آمدی و این گزاره‌ای بعید بود که من فقط تصورش می‌کردم.

یادم می‌آید که عشق چه طعمی است و بی‌قراری مرموزی که از حضورش حس می‌کنی تا روزها بعد دست‌هایت را می‌لرزاند و زندگی‌ات را با فاکتور گرفتن از چند حبه قرص ناممکن می‌کند. با تمام حیرت‌های عشق و با تمام اینکه من معتقدم عشق، هرگز پایان مسخره‌ای مثل تمام پایان‌های هر روز ندارد، اما ترجیح می‌دهم فعلا و فعلا گرد عشق نگردم. 

یک سال است تنهای تنها زندگی می‌کنم و صدای شجریان در مهر 1399 پراکنده می‌شود در اقلیم کوچک من؛ منی که کمی بزرگ‌تر شده‌ام و می‌دانم در پاسخ دلتنگی هیچ نمی‌توان کرد. 

عزیز من، من هنوز می‌بوسمت و در هر بوسه می‌دانم لب‌هایی که مرا می‌بوسند، من را نمی‌بوسند. من بوسیده شدن را بلدم و می‌دانم گونه‌های دیگری دلخواه لب‌های تو بود اما خب... من نمی‌خواهم بنده‌ی ناکامی‌ها باشم، نمی‌خواهم در کمین یک حسرت بنشینم و تفنگ را به سوی تو بگیرم. 

یک ماه دیگر قراردادم تمام می‌شود و نمی‌دانم می‌توانم با همین پول جایی را اجاره کنم یا نه. پولی در جیب‌هایم نمانده ستاره و خیال آن روزهایی که از کوچه‌های منظریه دنبالت می‌آمدم رهایم نمی‌کند. فقط عشق می‌توانست کسی را آنقدر تلخ اما مشتاق کند. فقط عشق بود که صبر را با زهر یکی می‌کرد تا از آن مردی که به دنبال تو می‌آمد، اینی را بسازد که اکنون مدت‌هاست ندیده‌ای اش. 

لبم تلخ و غمگین است ستاره، دست‌هایی که تو در دست می‌فشردیشان هم حالا فقط با کیبورد دوستند و دلتنگ دست‌های تو. دست‌هایی که تو عاشقشان نبودی اما دوستشان داشتی، دست‌هایی که سنگ سنگینی بودند برای حفره‌ای که در دستانت جا گذاشته بودند.

یادم کن؛ من تلخ و غمگینم ستاره.

؟!

من دارم چه گوهی می‌خورم؟

.

با چه صورت خونی خویش را پوشانده‌ام؟ 

 

من اعتراف به مرگ می‌کنم، اقرار به تاریک شدن جهانم به خاطر یادآوری یک صدای کوتاه، به خاطر لحظه‌ای که نزدیک‌ترین فاصله‌ی من به چشم‌هایش باز می‌شد و می‌دانستم چشم‌هایش به من خیره نمی‌شوند. آن صدا و آن تصویر که در آخرین وداعمان گرفته بودم. آن تصویر که با آنچه چشم‌هایم می‌دید تفاوتی نداشت. 

دیشب بهش گفتم من هیچ وقت نمی‌خواستم به چیزی برسم. گفتم در نزدیک‌ترین فاصله‌ی ممکن باز هم دست من پی چیزی می‌گشت و می‌دانستم من در جایی هستم و تو در جای دیگری، من ایستاده‌ام رو در روی تو و خیره به چشم‌های وحشی‌ات که دست‌های مرا ورانداز می‌کرد و من که باختنی‌ترین بودم. 

 

اه اه بس کن احمق. بس کن مضحک. بس کن بس کن بس کن بس کن بس کن....

کدام برد / کدام شکست؟!

همه‌ی نسل‌هایی که خودشان را در دردمندیِ ناتمامم یک سرزمین سهیم می‌دانسته‌اند، معتقد بوده‌اند که نسل آن‌ها، سوختنی‌ترینِ نسل‌ها بوده است. 

این ادعا از اتفاقات ساده‌ای نظیر برگزاری کنکورهای سراسری تا ناکامی جمعی ما در سیاست و فرهنگ را شامل می‌ شده است. 

اما به واقع کدام از ما سهم بشتری از یک سوختن داشته است و اصلا چرا این معیار دلیل اصلی ارزش گذاری ما در بین هم بوده است؟ 

 

)))):

«سرش به سينه‌ی من بود و زلفِ پُرشکنش

به دوش ريخته چون خرمنی ز ياسمينش»

و يا غزلی از نگارنده که با مطلع زير آغاز می‌گردد:

برهنه است و به کُنجی فتاده پيرهنش

فروغ ماه در امواج زلفِ پرشکنش»

یک روز پس از ولادتی بی معنا!

شعری از جنگ می‌خوانم، شعری از پایان یک عصر مبارزه‌ی فکری با پایه‌های استبداد در خاکی بلاخیز. فردا 29 فروردین است، سالروز اعدام بیژن جزنی در تپه‌های اوین، سالروز گردن به غرور برافراشتن ما در روزهای جوانی.

اما اکنون من کجایم؟!

دردها را کجا گم کردم و هر آوازم در بن کدام خانه بر جای ماند؟ عشقم چه شد؟ _ عشق ناتمامی که برای کم و بیشش قصیده‌ها گفتم و عاقبت به مرگ رهنمونش کردم. _ و با دست‌هایم چه خیانتی را به خیابان بردم؟!

کاش زمانه‌ی من هم زمانه‌ی اسطوره‌ها بود. زمانه‌ی فریب خود با آواز خوش قهرمانی بی باک که تمام بنیان‌های آزادی را در مشتش می‌گیرد. زمانه‌ی دل دل زدن برای جملاتی که ترکیب شور و دانایی می‌ساختشان، زمانه‌ای که می‌پنداشتند «وقتی همه درهای دموکراسی بسته شوند، اسلحه باید زبان به سخن باز کند.»

چه فریبِ شکوهمندی!

کاش زمانه‌ی من هم مجالی بود برای عاشقی در میانه‌ی باروت، زمانه‌ی غمی داشتن برای غمناک بودن، زمانه‌ی سلبِ یکباره‌ی معشوق به خاطر عملی آزادی خواهانه. اما من بی معناترین حادثه‌ی زمانه‌ام هستم، بی معناترین اتفاق، بی معناترین آوارگی و غمبارترین معنیِ از دست دادن حدود.

کاش دست‌های ما باز هم از تماشای عکس‌های «به روایت یک شاهد عینی» می‌لرزید و ترس، علت یک دلتنگی می‌شد، علت یک بر خود لرزیدن و وحشت از فردایی که ممکن است مردم در آن بی قیمت‌ترین قربانبان روزها شوند و دست من هم دیگر هیچ‌وقت آغوش تو را در بستر و خیابان و تپه‌های شهر پیدا نکند.

داشتم روایت آن روزها را می‌خواندم، روایت «شور» آدم‌هایی که نه شبیه ما، بلکه مانند خودشان آزادی را دسته گلی پنداشته بودند و عاشقی را آذینش؛ شاید فقط برای لمس گونه‌ی عشق در اولین دقیقه‌ای که شهر از هرچیزی خالی می‌شده است. 

اکنون من صورتم را از چه کسی پوشانده‌ام و پنجه‌ی خونینم چگونه در گِل شکست غلتید و کسی باورش نشد؟! 

به قول گلشیری: «کلوخه‌ی غم را باید به آب دهان خیس کرد و به زبان هی چرخاند و چرخاند و بعد فرو داد. گفتن ندارد...»

فقط کاش باز هم می‌توانستم از نو با اسطوره‌های خوبِ آزادی و عاشقی، خودم را کمی سرگرم نشان دهم.

تو هم کاش بودی، بودی و می‌توانستی. 

؟!

دیگر چه چیز مانده است که تمامش نکرده باشم؟!

تابان‌تر از سپیده‌دمی که در رویای من بود!

شاملو گفته بود: 

«ای یار نگاه تو سپیده‌دمی دیگر است / تابان‌تر از سپیده‌دمی که در رویای من بود/ سپیده‌دمی که با مرثیه یاران من، در خون من بخشکید / و در ظلمات حقیقت فرو شد»

آری عزیزم، رویای تو هم تابان‌تر از سپیده‌دمی بود که در رویای من می‌طلوعید و من جنگی بودم که خواب‌هایت نمی‌خواست با اسلحه‌ و باروت من در هم بشورد. من لبخند زدم، دور شدم و لبخند زدم و نگاه به ترسیدن تو کافی بود برای هجرت همیشگی من.

دریایی بودم با عمقی کمتر از ارتفاع سپیده‌دم رویاهایمان، دریایی برای پوشاندن حرمان ابدی تو، دریایی برای لبخندت، دریایی برای جرات یک گفتار، وقتی که حسرت غرقه شدن، حرف‌ها را علیل کرده بود. 

چه شب‌هایی را با تو به سر کردم، چه نگاهی به وقت حیرتِ یک حسرت، چه رنجی به وقتِ طلوع یک بوسه و چه شرمی و چه تردیدی به وقت بر لب آوردن کلامی از دوست داشتن. 

و صبح‌ها، صبح‌های به رویا آلوده‌ی تلخ من، هوای خاکستری رشت را چه بی شرمانه به خورد من می‌داد تا ندانم آنچه دیدم خواب بود یا آنچه که می‌بینم. 

باید تو را هم به کناری نهم، باید این یک قبضه خاطره را مخفی کنم و در سایه‌ای که اضطراب بوسه‌هایت به من هدیه داده، آرام بگیرم. آرام بگیرم / آرام بگیرم / آرام بگیرم...

19 اسفند 97

آن شبی که آن قدر حیرت کردیم و ترسیدیم که عشق از دلمان سر رفت. شب بوسه‌ها و حسرت‌ها، شب آواز‌ها و یادها، شب دست در بستر هم و خیال خوش دیگری، شب گرمای مطبوع تن ما و بارانی که باریدنش از پنجره پیدا بود. 

 

ما کجا ایستاده‌ایم عزیزم؟ ما کجا نامی خواهیم داشت؟ من کجا مانده‎‌ام بی تو و تو کجا مانده‌ای بی او که بی هیچ دلیلی نرفتن را در کامت ریخت. 

این شب‌ها و تکرار این حیرت‌ها عاقبت روزی دست بر گلوی من خواهد گذاشت و به محاق خواهد بردم. این شب‌های دراز که همیشه وقت برای صبح شدن کم می‌آید و ما کمتر می‌توانیم در تاریکی آن شب‌های بی قصه، یکدیگر را در دو سوی یک بستر پیدا کنیم. 

آخ ستاره‌ی عزیزم، ستاره‌ی غمناکم، ستاره‌ی حیرت زده‌ام؛ چقدر اندوه‌ات طویل است، چقدر دست من از ‌اندوهت کوتاه‌تر است. 

نمی‌دانم در صبح 19 اسفند 97 کجا ایستاده‌ام و شب پیشش چند بوسه لب‌های خشکیده‌ی تو را شورانده بود، و چند ترس‌ات مرا در آغوشت چفت کرده بود. 

آخرین ستاره بودی تو شب دلواپسی‌هام!

وقتی 22 سالم شده و سرکار ثابت خودم را پیدا کرده‌ام، نمی‌توانم جای خودم را تعیین کنم. من در کجای خانه‌ام، در کجای دست آن‌ها که گویی دوستشان دارم، در کجای حسرت و دلخوشی ناشی از برای همه بودن خانه‌ دارم؟

مغزم پر شده از آدم‌هایی که دوستشان داشتم و اکنون دیگر نیستند، آدم‌هایی که عشقشان شناسنامه‌ای بود برای دل بیمار من، آدم‌هایی که آنقدر دوستشان داشتم که به قول نزار قبانی عشق آتش گرفت. و بعد لب نهادم به این غم، به دیدنشان از دور، به دیدنشان وقتی روی مبل بزرگ خانه‌مان خوابند، به شنیدن صدایشان و دوره کردن عکس‌هایی که با هم از حیرت یک اتفاق برداشته بودیم. 

شب 13 اسفند بود، شاید هم 14 اسفند. کشیدمش کنار و به خاطر اینکه دست از این غم موزون بردارد، گفتم من می‌دانم دیگر در هیچ جای دیگری، کنار هیچکس دیگری حالم خوب نمی‌شود. حتی اگر باز هم آن اتفاق بیفتد، باز هم من بمانم و آن شبِ سراسر حیرت. 

حالا من فقط می‌نویسم که کلمات سرم به فکر بدل نشوند و مغزم را سوراخ کنند. همین عزیزم، تو خیلی جدی نگیر!

می‌بینی منو؟!

روزهای اوج انتخابات بود. یکی از چند روز آخر که خیابان‌های رشت شلوغ شده بودند و همه بر یک طبل می‌کوبیدند. دو قطبی سیاسی جامعه کاملا بالغ شده بود و از پهلوی آن مفهومی به نام رقابت راه باز کرده بود بین همه‌ی ما دانشجوهای تازه‌نفس. من آن روزها ترم دو دانشگاه را می‌گذراندم و همزمان کارآموز خبرنگاری بودم و میان آنهمه فعالیت در دانشگاه و ستادها نهایتا روزی 4 ساعت می‌توانستم استراحت کنم. اما با این وجود آن شور هر منطقی را عقب می‌راند و من را با دستبندهای سبز و بنفش به خیابان‌هایی می‌برد که نام آن روزهایش برایم «خواستن آینده‌ای آزادتر» بود و نام این روزهایش شده «یک حماقت شیرین، که باید می‌کردیم.» 

چهارشنبه شب بود، شبی که قرار بود اسحاق جهانگیری علنا به نفع روحانی کنار برود تا رای جبهه چپ یکدست‌تر شود. و خب برای ما که جهانگیری شده بود اسطوره‌ی اصلاح‌خواهی‌مان آن شب خیلی غمگین بود. 

در خیابان معلم رشت به همراه انبوهی از آن جوانک‌های دانشجوی هم‌قماش خودم ایستاده بودیم و با تشکیل زنجیره انسانی مانع از هجوم جمعیت و بند آمدن راه می‌شدیم. در همان حین وقتی وقتی صدای آدم‌های هیجان زده، با شوری تب‌دار در سرم تکرار می‌شد، بادکنکی بنفش از دست دختری رها شد و درست در مقابل من از جمعیت دورتر و دورتر شد. 

درحالی که جمعیت از همه طرف داشت فشار می‌آورد تا صدایش هرچه بیشتر به گوش آن بالادستی‌ها برسد که چقدر روحانی را می‌خواهند، من چشم‌هایم را از آن بادکنک بنفش برنداشتم. نگاهش کردم تا وقتی تماما خیابان معلم رشت را ترک کرد و بین ابرهای سیاهی که آن شب رشت را فراگرفته بودند گم شد. همان لحظه ترسیدم. این شاید اولین ترسِ تنهایی بود در آن یک ماه و چند روز ملتهب، این شاید اولین باری بود که بین آن جمعیت تنها می‌شدم و به فردا و شب‌های شکست فکر می‌کردم که چه کسی ممکن است یادش باشد ما را چه چیز از آن روزها به این روزها رساند. 

آن شب، وقتی میان آنهمه جمعیت تنها شدم و بادکنکی مرا به محاق برد، همین بود که مرا ترساند. همین گم شدن میان ابری سیاه، گم شدن میان جمعیتی عظیم، گم شدن میان خود. 

آن بادکنک بنفش، کوچ زودنگام همه‌ی ما بود از آن خوشی‌های الکی به آن ابرهای سیاه و ناامید.

اون رفت اون رفت...

خیلی دلم می‌خواهد تصویرسازی‌هایم برای نوشتن دوباره در این جا فعال شوند اما این جا که می‌نشینم چیزی جز همین چند خط ساده به ذهنم نمی‌آید.

لذا؛ کوه باش و دل نبند / رود باش اما بمون

هشت اسفند 97

این احتمالا آخرین نمایش من بر هستی رقت‌بار انسان است.

چهار و پنج اسفند 97

اما هیچکس فکر نمی‌کرد که آن هزارمین تمنا، دست به دست ناکامی دهد و بعد تو را سهم آغوش من کند. 

چه محفل گرمی، چه آزردگی عزیزی بود گرمای تن گندمی‌ات که بادهای بدیمن زمستان ریشه هایش را لرزانده بود. گیسویت بوی اولین شیر سینه‌ی مادرم را داشت که بر کامم چکیده بود. 

دستت، درخت سرمازده‌ای بود با پنج شاخه‌ی خشکیده که میوه‌ای نداشتند اما پنجه‌های من می‌توانستند کاج از آن‌ها بردارد. کاج‌های رسیده‌ی آماده‌ی افتادن.

یک اسفند 97

دیشب صداش کردم که بیاد کافه هدایت!

 

 

سرد بود، خیلی سرد. آن قدر سرد که خودم  را چسباندم به بخاری و چند درجه ای زیادش کردم. منتظر ماندم تا بیاید. رسید و شروع کردیم. 

من، هیچی نبودم. به چشم می دیدم. نه دلتنگ می شدم، نه دلم چیزی می خواست و نه حسرت و نفرین و جنگ برایم معنی چهار سال پیش را می داد. و این خطرناک بود، خیلی خطرناک بود!

 

دو تا اسپرسو شد محل اعراب گفت و گوی ما، نقطه ی وصل حرف های ما که قرار بود از حقیقت بگویند، حقیقتی که به گفته ی من نگفتنش بیشتر از گفتنش ما را می کشت. 

اولش سخت بود، برای گفتن حرف اول از کلمه اول جانم هزار بار به لبم رسید اما بالاخره شروع کردم و گفتم: لازمه من یه مسئله ای رو باز کنم. و کردم.

بعدش دیگر مثل تمام روحانیون تاریخ روی منبر رفتم و غرا و محکم هر چه را لازم بود گفتم. غرا و محکم؟! این طور به نظر می رسید وگرنه می دانم که هزار تا سلولم مردند تا آن حرف ها تمام شوند و فشاری که حرف ها به سینه ام می آوردند از تحمل فشار آن همه سیگاری که روزانه می کشیدم برایم سخت تر بود. 

گفتم و منتظر پاسخ ماندم.

خاموش شد. خواست با چند دلیل ساده همه چیز را جمع کند، اما گویی لازم بود تا من خودم را شهید کنم. پوست همه چیز را کندم و صاف گذاشتم جلویش. از او خواستم هر چیزی را به خاطر خودش رد کند نه به خاطر لطف یا خیانت به من. 

تمام شد. من در سکوت، جواب حرف های رسایم را گرفته بودم اما نتیجه ی امر را ارجاع دادیم به دو روز بعدتر، به دو روز پس از وزیدن آخرین باد ها، دو روز پس از دم کشیدن چای شبانه ی یک اسفند در خانه ی من. 

من می دانستم چیزی تغییر نمی کند و میلی هم نداشتم که تغییر کند اما باز خنده زدم بر این روایتی که خودم ابلهانه دارم می نویسم و ناکامی و ناتمامی در هر چیزی بن مایه آن است. 

بعد بین ما سکوت شد و من زیر یک موسیقی جاز غربی چهل دقیقه به دیوار خیره شدم و او هم به دسته ی صندلی من. 

سرآخر رفتیم، با هم اما بی هم.

 

+ داستانی که می توان نوشت، یک داستان آبکی بی خاصیت!

بلاگفای عزیزم؟

شب سیاه زمستان. 

چقدر نبودن واژه‌ی ساده‌ایست و مفهوم ساده‌تری.

من گریه‌ام می‌گیرد بر هرچه هست و نیست و هیچ کجا، نشانی از من ندارد.

شب سیاه زمستانِ ۹۷

دلتنگی!

شصت هزار دلتنگی برای شصت هزار مسافر! 

شاید هم شصت هزار و یک دلتنگی برای آن شصت هزار مسافر. همیشه یادی به یادگار در دل ما دلتنگی می‌انگیزد جدای تمام آن دلتنگی‌هایی که گاه‌‌به‌گاه به ما هجوم می‌آورند. 

مادام!

عجب روزگاری‌ست مادام.

 

رشت _ بامداد ۱۴ آبان ۹۷

سرودی برای بلاگفا!

حقیقتاً نمی‌دانم برای چه می‌جنگم و یا برای چه نمی‌جنگم. خیلی بی تاب تر از چیزی شده‌ام که روزهای نوشتن در این جا بودم. دیگر چیزی برایم نشانه‌ای یا اهمیتی ندارد و همه چیز آن قدر در اطرافم سیال است که نمی‌توانم ارزش کسی را معین کنم یا قدر چیزی را قیمت بدهم!

بلاگفا شبیه در خانه پدری‌ام در کرمانشاه است که دیگر کلیدم به سختی در آن می‌چرخد و چراغ نوشتنش مانند چراغ تک اتاق خانه ساکتم به سختی روشن می‌شود. 

تکلیفم را نمی‌دانم و هرچیزی می‌تواند زمینم بزند یا برنده‌ام کند. این‌ها را امروز این جا می‌نویسم که یادم بماند من کجای خطوطی که جامعه برایمان چیده ایستاده‌ام و چقدر به پرت شدن از این مرز و گرفتن هوایی که از آنِ من نیست نزدیکم.

امیر _ 11 شهریور 97 _ کرمانشاه

دلت را خانه ما کن!

31 خرداد 97 است و من پشت میزی نشسته ام که خاطراتم مرا به این جا وصل می کرد. میزی در رشتِ، در رشتِ بارانی و در رشتی که همه چیزش را به عشقی از میانه خیابان خریده ام. چهار و پنجاه دقیقه صبح است و من از تو می نویسم. شاید که شفق های خاطره ام از عطر تو در خون بیفتند و این میز با من آشنا تر باشد. میزِ سردبیریِ رسانه ای که می شناختمش اما آشنایش نبودم و نبود!

وبلاگش را باز کرده ام و به همه آن حواسی خیره شده ام که سال ها در نبودم مرا به رشت پیوند می داد. رشتی که ندیده بودم اما دیده بودم و حالا منم که واقعی شده ام، منم که خو گرفته ام به چپ و راست اینِ شهر بیدار و دیگر از غریبگی قصه ای ساز نمی کنم چرا که هر کوچه و هر خیابان و هر خانه ای این شهر مرا به مهر به یاد دارد و یاد او که میان گریز و گذارم از همه چیز جاری است. 

«خوابهایم را به دست باد می سپارم» و دوباره به حرف های دخترکی گوش می دهم که حالا دیگر دخترکی رها در شهری دور از من نیست. رفیقی است که حضور، بودنش را به همراه دارد و می توانم بی شائبه او را بشناسم و از او بگویم. 

حالا تنم را مارانی خشم ناک به گزیده شدن نشسته اند و تردید از هزار سوی راه به خانه من دارد. اما هنوز خوبم از عطری که شهر بر دست هایم می پیچاند و یادی که من از او دارم. 

وبلاگش را در دفتر رسانه ی شهری می خوانم که روزگاری من را به یادش نداشت اما اکنون من تکه ای کوچکم که با یادش گره خرده است. با یاد این دفترِ ساکتِ تنها که من تنها همنشینش شده ام. 

یادِ دست هایش می کنم و بر بالکنی مشرف بر خیابان استادسرای رشت شعر فروغ را زیر لب می خوانم. 

یک کلام!

کاش نلرزد این دل.

دوباره!

باز هم همین ضیافت قدیمی. 

به همین منوال با عطر آهنگی که همایون برای تبریک عید منتشر کرده. به دریا پیام دادم و نوشتم: کلا با صدای این بشر اشک به من رو میاره حتی با همین آهنگ شاد. 

دلم تنگه، تنگ ناکجای بی زمان منگی که نشانش رو نمی دونم. من از خودم زیادی ام انگار. این وبلاگ با کیبورد های قدیمی کامپیوتر قدیمی خانه ی کوچکم بیشتر راه می آید تا دکمه های بی صدای لپ تاپم. ما را با هم عهدیست اما نمی دانم که آیا هنوز فراموشش نکرده ایم یا نه!

جان من.

بلاگفای عزیزم

حالا بزرگ تر شده ام. کتاب های بیشتری می خوانم و در جاهای پر خواننده تری می نویسم و مدام نگرانم که نکند نخوانندم. روزهای تو، روزهای سپید سادگی بود باآشنایی های خالص درمانگر.

دوست می دارمت.

یه کاری کن از این بیشتر / نیفتم تو غم آخر /نذار شمع حضور من / یه شعله شه تو خاکستر

برای این شب دراز و رمز تاریک حوصله آهی عمیق می کشم. برای خانه ها و دیدار های کوچه های قدیمی و نمزده دلم تنگ است و به حیات نیاز دارم، حیات و تنهایی خیره شدن به باریدن باران از پشت پنجره خانه ای که پرده های سبز دارد. به هم اتاقیم گفتم: انقدر که باید به تنهایی پناه ببرم، هیچ تعجب نکن که همین فردا برم تنهایی خانه بگیرم. دست هایم کوتاه و غمگینند و برای از هیچ خیال بافتن، پرم. به تکرار بی نتیجه ثانیه هایی چشم دوخته ام که ذهنم بودنشان را نمی تواند ثبت کند. در شب بلند رشتِ عزیزم، به شادمهر گوش سپرده ام و صدای شبی که نه برای کاری نکردن دیر است و نه برای کاری کردن زود...

از این بیشتر نگو از عشق

نمی دونم نمی دونی

تو این تقویم دلمرده

کسی اشکاشو نشمرده

کجا دیدی که تنهایی

غماشو با خودش برده

نگو دوره نگو دیره

نگو این قصه دلگیره

یه عمری رفته از دستم

نیای عشق تو میمیره

مرگ

چراغ را نکش تا او بداند که ما بیداریم. 

+ علی اشرف درویشان درگذشت و از این به بعد آبشوران سر به زیر تر از وسط شهر کرمانشاه خواهد گذشت. 

در غروبی آبی، آنچه به زیستن نویدم می دهد همین نکشتن چراغ است، همین باز ماندن این امید روشن و این خسته نبودن، خسته نشدن و ادامه دادن! جز حدیث عشق که نمی خوانم، زندگی ابعاد به قاعده ای دارد!