آشوب, به سقف, سر می ساید. ما عزادارانِ نخستینِ این کوچه ایم که خیال را پی گرفتیم برای ثانیه های وصل, در دلِ ناگواری هایی که پیرمان کرده بودند. به هم فکر می کردیم و غمی که از چشم هایمان می جست برای در چشمِ هم نشستن, که غمِ چشمِ راست ات در سینه ی چشم چپ ام فرو می رفت و غمِ چشم چپ ات, سیاهی چشم راست ام را در برفِ سرخی گرفتار می کرد. که غم ها جهدیدند و این حکایت برای غم چشم های من و علیل وارگی چشم های تو نیز تکرار شد.
من عینک ام را زده بودم, صدایم در کمند هایی گیر می کرد که نمی دانم کجا بودند, من عینک ام را به چشم زده بودم و عینک ام چشم ام را می زد, که باز برایت بخوانم: خسته از جنگیدن, آخرین فرصت صلح, تویی! تو خواب شده بودی و من به دختر ام فکر می کردم که برای روزگاران عاشقی چه قدر اشک خواهد ریخت و سبک خواهد شد. تو خواب شده بودی و من بیدار ات نمی کردم, عینکم را زدم, دوباره خواستم که بخوانم, دوباره کمندی بود, دوبارهِ نمی دانمی بود که دست های مرا می فشرد, دوباره من بودم که نمی خواند و دوباره...
به سینه فشردم اش, گفت ام: گریه کن بابا جان, گریه کن دخترِ عزیز ام! و گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد و من خیالم راحت بود که او مردی نمی شود برای عاشق شدن, مردی نمی شود برای لرزیدن دل اش با دو کلام شعرِ بی عروض و مردی نمی شود که روی دست های جهان اش بماند. او دختری می شود برای روز های عاشقی, برای گریه های ناتمام و برای دلی که هر بار سبک می شود و بعد, دوباره پر می شود از اندوه و بغض و تنگ وارگی!
+ وحشتی بیگانه در سراپای وجود...