آن سرِ عشق, تا هوای خنکِ استغنا هایی نا شبیه به استغناهای عشق!

داشتم مقاله ها را توی ورد مرتب می کردم. داشت آماده می شد.

"گفتم: کجا می ری؟

گفت: یه سر می رم بیرون. من به دیدار کسی می روم در آن سر عشق!

گفتم: اگه آن سوی عشقه پس از از اون پله های استغنا هم بکش بالا برو نفس بکش.

گفت: امیر تو این سه ماهه اولین کسی هستی که وقتی اینو گفتم فهمید چی گفتم.

گفتم: شاید چون خود ام فهمیدمش."

آمد گردنم را بین دو دست اش گرفت و ماچ ام کرد و رفت.

لبخند زدم. رفت. با خودم گفتم امیدوارم بدانی آن سر عشق دقیقا چه جوریست, هر چند مطمئنم نمی دانی!

تمام!

نوشت: کیا رستمی رفت؟ باورم نمیشه, کاش دروغ بود...

یکی زیر پستش نوشت: فقط اینو کم داشتیم تو این روزا!

باد ما را با خود خواهد برد, باد ما را, امید را و خیال را با خود خواهد برد, باد مسئول قشنگیِ پر شاپرک است برای کندن, باد می وزد و مرا به نوش می کشد, باد می وزد و ما را به چنگ خواهد کشید, باد می وزد و پر شاپرک و خیال امید و چشم های خشک تو را به دوش خواهد کشید. طعم گیلاس می دهم, و دو گیلاس سرخِ هم زاد را به دست خواهم گرفت و تمام قبر های عالم برای بلعیدنِ شبِ اندوه, حریص می شوند و من به فردا فکر می کنم که آیا خورشید خاوری از رشک کند جامه ای را چاک یا نه. فردا, فردای بارور شده از دانش سکوت, فردای سر نزدن خورشید از خیال پست و اندوه های مرتفعِ ما...

تمام!

گفتم خرابت می شوم / گفتی تو آبادی مگر؟

ده صبح پیام داد و گفت:

_ بعد افطار می ریم بیرون که ابد و یک روز رو دوباره ببینیم و کتاب رسول یونان رو بخرم و بریم کافه و دو تا قهوه بخوریم و یه کمی هم حرف.

دو ظهر پیام داد و گفت:

_ قرار امروز به هم خورد, فردا می ریم!

جواب دادم:

_ من وقتی می خوام بپرم و نمی پرم, تا مدت ها حالم بد میشه, می خواد این نپریدن تو زندگی باشه یا بزک کردن و خیال بافتن برای یه قرار دمِ غروب توی کافه ای که بوی غم می ده. وقتی دود سیگار ات رو می بلعم و تا یه هفته تهوع دارم رو هر چیزی! فردا هم نمیام...

و سکوت کرد!

شش غروب پیام دادم:

_ گور بابای من و تهوع و حالی که رخوت داره از نپریدن, فردا میام, فردا همراهت می شم, فردا دنبالت میام و مابقیش دست تو هستش که کی همراه ما باشه. فردا میام چون نمی دانم که اگر از کمند عشق ات بروم, کجا گریزم؟!

سریع جواب داد:

یادته گفتی من اگه بخوام بپرم و نپرم بیمار می شم؟ من الان نپریدم, اگه تا فردا رخوت ام رفت, می ریم. ممنون از فداکاریت...

فکر کردم همه ی این هجمه ی رنج, برای همین روز های منگ است که زده توی سرِ همه ی مان...

 

نه به هفت آب, که رنگ اش به صد آتش نرود این غم و درد!

آشوب, به سقف, سر می ساید. ما عزادارانِ نخستینِ این کوچه ایم که خیال را پی گرفتیم برای ثانیه های وصل, در دلِ ناگواری هایی که پیرمان کرده بودند. به هم فکر می کردیم و غمی که از چشم هایمان می جست برای در چشمِ هم نشستن, که غمِ چشمِ راست ات در سینه ی چشم چپ ام فرو می رفت و غمِ چشم چپ ات, سیاهی چشم راست ام را در برفِ سرخی گرفتار می کرد. که غم ها جهدیدند و این حکایت برای غم چشم های من و علیل وارگی چشم های تو نیز تکرار شد.

من عینک ام را زده بودم, صدایم در کمند هایی گیر می کرد که نمی دانم کجا بودند, من عینک ام را به چشم زده بودم و عینک ام چشم ام را می زد, که باز برایت بخوانم: خسته از جنگیدن, آخرین فرصت صلح, تویی!  تو خواب شده بودی و من به دختر ام فکر می کردم که برای روزگاران عاشقی چه قدر اشک خواهد ریخت و سبک خواهد شد. تو خواب شده بودی و من بیدار ات نمی کردم, عینکم را زدم, دوباره خواستم که بخوانم, دوباره کمندی بود, دوبارهِ نمی دانمی بود که دست های مرا می فشرد, دوباره من بودم که نمی خواند و دوباره...

به سینه فشردم اش, گفت ام: گریه کن بابا جان, گریه کن دخترِ عزیز ام! و گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد و من خیالم راحت بود که او مردی نمی شود برای عاشق شدن, مردی نمی شود برای لرزیدن دل اش با دو کلام شعرِ بی عروض و مردی نمی شود که روی دست های جهان اش بماند. او دختری می شود برای روز های عاشقی, برای گریه های ناتمام و برای دلی که هر بار سبک می شود و بعد, دوباره پر می شود از اندوه و بغض و تنگ وارگی!

+ وحشتی بیگانه در سراپای وجود...

از این همه بپرس چرا حال من بد است؟!*

غلاف تابستان, به در بود. تو را در خانه پیدا کرده بودم و بغض ها در آشوب بودند برای به کام کشیدنِ صبر. می شد دل سپرد, بی پروا شد و هشت نخ سیگار را از جعبه ی قرمز و سفیدِ جیب کیف ات بیرون کشید. اما تو در خانه بودی. افسرده و نالان. رنجور و مسکوت. تو با دست هایت پوستِ گلوی گوشتی ات را می فشردی و هر فشار, اشک هایی بود که که سر می رفت از حوصله ی چشم و خون ها در قیام بودند و زمین, زرد چهره و تشنه, ایمان می باخت برای نوشیدن خون بکارت ات. 

دل ام تنگ است و در غروب تابستان ساعت چهار بار نمی نوازد. تاریکی خانه ام شانه هایم را می مالد و مرا تبعید می کند به خیالی که نگران است و نامعلوم. به خانه ای در دور که نمی داند از کجای خاطرات دارد مشت می خورد برای به یاد آوردنِ روزی که قدم ها دوباره جوانه زده بودند برای رفتن...

تمام!

عنوان: بخشی از شعری از سید مهدی موسوی.

/ از هر که مثل تو از ماه آمده است

  از این همه بپرس چرا حال من بد است؟ /

از یاد می برند, مرا دیگری کنند...*

"نشست تو ماشین. دست هاش می لرزید. بخاری رو روشن کردم.

گفت: ابراهیم ماشینت بوی دریا می ده.

گفتم: ماهی خریده بودم.

گفت: ماهی مرده که بوی دریا نمی ده.

گفتم: هر چیزی موقع مرگ بوی اون جایی رو می گیره که دلتنگشه.

گفت: من بمیرم بوی تو رو می دم..."

سیامک تقی زاده

نشستم, هشت بهمن نود و چهار بود. گفتم پاهایت را جفت کن و کردی. دوربین چریک اش را گفت و یک خیابان ثبت شده ماند با ماشین هایی که دیگر راه نمی رفتند. زمان همه چیز را به پستان گرفت و از شیر اش همه چیز ساکن شد. تو از یاد می بری. یاد, از یاد ات می برد و دیگر در خیال هیچ کسی نمی گشتی. تو دیگر نخواهی دانست که من روزگارانی در هشت بهمن از غربت شهر ات برایت گفتم و امتدادی که ته نمی یابد. تو پاهایت را جفت کردی و من به سرما فکر می کردم و فردا روز تابستان که با سیگاری به لب رو در روی ام خواهی نشست و می گویی: غلط کرده هر کی گفته قهوه ی تلخِ تلخ, تیمار حیرانیه. تو نمی دانی که یخ زده ای و من قهوه ی فرانسه ی تلخ ام را سر می کشم. تو نمی دانی قهوه ی تلخِ تلخ چه قدر تیمار حیرانی من است! نمی دانی ...

عنوان: سید مهدی موسوی

تا انتهای مبهم آه ام نمی رسی!*

آه ام را جمع می کنم, می گذارم اش کنار هر روز و فکر می کنم نه تو, نه این ثاتیه های مردد و نه این خواب هایی که مرا بر دست های خود می فشارند, تا انتهای مبهم آه ام نمی رسید. انتهای مبهم آه ترکیب وحشت آوری است و من نمی دانم فردا که مرا باد های تقدیر دنبال کنند, فردا که خیال ام تنگ روز های اکنون نشود و فردا که شاید سرور به پا باشد و غم ها را در دهان کپک زده ی خیابان بریزیم, فردا های دور, فردا های لرزان, فردا های عبوس تلخ که لبخندی ریز میان حروف شان جا می شود گاهی, فردا های پیکار که ما یا در آن ها کشته خواهیم شد یا دست های سرودِ صبح را خواهیم گرفت و به سوی پیروزی راه خواهیم افتاد, فردا های منگ که ما را می دوانند در پی اخذ مجوز نشریه های دانشجویی, همان فردا هایی که تا صبح فردا می شود از آرزو ها و حسرت ها و غم و شادی هایشان نوشت, ما را ورق می زنند.

در این ورق زدن, خیابان, چهره اش را در دوازده ظهر, پسِ خوابی آشفته, با خون های سرخ ما خواهد شست و از خوابی به پا می خیزد که بیداری اش از مرگ لبریز بود. آن وقت هر تکه از خونِ ما, لکه ای می شود بر پوستِ روشن روز تا تاریخ ثبت کند بساط مردن و ماندن را و خیابان از خوابِ به پا خاسته ی خونین, از رد ما پر می شود برای سال های پس از کودتا تا زمان ها را به هم وصل کند و خیابانِ خواب آلود کودتا زده بشود نمادِ یک پیکارِ نابرابر...

تا آن روز, تا آن روز واپسین, نه تو, نه این زمان بارور شده از دانش سکوت, به انتهای مبهم آه ام نمی رسید!

تمام...

* افشین یداالهی