ما گام گاه دیگران می شویم. از کران تا کران...

بخواب هلیا, تنها خواب تو را به تمامی آن چه که از دست رفته است, به من و به رویا های خوش بر باد رفته پیوند خواهد زد...

ارتفاع, خیال پستی بود و پرواز, افیون پرنده ای که پرهایش گمِ در باد شدند. نوشتن و نوشتن از تنهایی یک صبح شنبه, از مهر که بی مهر بود, از من و از تمام راه که سکوت ام می آموخت, همه ی دوازده سال بردگیِ با عشق, همه ی هجده سال راه, همه ی امید و آرزو و یاس, همه ی هوای خوشِ فردا های نیامده, شب های باران گیر رو نشده و همه ی جستجویی که ته هر رگه ی شیرین امید اش, طعم تلخی کدر می کرد خاطرِ بند خورده ی در توالی فراموشی را. من قول داده بودم که فراموش کنم, که فراموشی شاید درمان باشد و قول داده بودم که یاد ام نماند. سبز و سیاه ترکیب تیره ی دل انگیزی می ساخت, طعمِ غم و امید در یک متن, خواب خوش و کابوس در شب, باران و آفتاب در یک صبح و چیز هایی همه شبیه به این. من خواب دیده بودم که همه چیز دروغ است, که من دروغ ام که روز ها دروغ تر, که هنوز هیچ برگی به زمین نرسیده, که هنوز بوی خزان دزدکی دویده در دامن شهریور, من خواب دیده بودم, راست می گویم, یک خوابِ خوشِ آرام که پر از کار بود برای چال های روح, دست های کرخت و پاها, پاهای نرفته ی نرفتن!

من روزی خواهم آمد و پیغامی خواهم آورد...