امروز منم و اندیشه هایی که از خودم برآمده اند تا زندگی ام را شلوغ کنند و دل ام را تنگ. برای من، برای اندیشه ی ولگردی چون من که دل ام بند است و خیال ام آزاد، هیچ حالی شرح دل تنگ و خیال آزاد نیست. این روز های پر تلاطم شلوغ که عجیب دوست شان دارم، عجیب به خودم افتخار می کنم که خودم بودم که بنای همه ی این ها را چیدم و خود هستم که هر بار تیمارشان می کنم. امروز، این منم، پسری که حرف می زند، می نویسد، گوش می کند و دیگر نمی تواند حرف هایش را به سلیسی سابق به گوش آن ها که دوستشان دارد و آن ها که دوست شان ندارد برساند. این روز ها، روز های قضاوت من است از درز هر کلامی که درز می کند و من نمی دانم که  با قدرت کاذب کلمات در اشتباه رساندن پیام من چه کنم! دل ام تنگ است و رنج عظیم تنهایی خواهی در دلِ شهری که دوست اش دارم مرا به دام انداخته. 

این روز ها، این روز های عزیز شلوغ را اگرچه دوست دارم اما دیگر سعی می کنم هیچ کلامی را برای تبرئه ام از میان جملات اجیر نکنم. این راه را تنهایی پیمودن اگرچه هر بار مرا زمین زده و هربار با زخم کردن زانو ها و کف دست هایم اشک ام را درآورده اما کاری نکرده که دوست اش نداشته باشم. من دوست اش دارم و می دانم که به قول آن شعر من آب را هم برای گریستن می نوشم و دیگر نمی ترسم از اشک هایی که نمی ریزند و خواب هایی که مرا با خود نمی برند. حالا هراسم از رفتن چیزی نیست و دیگر سعی می کنم دلیل چیزی نباشم و کلمات ام را بریزم در متون خبری که دیگر دل ام یاد اش نیاید تنگی و گرفتگی و اشک منی به چند است. 

اگر روزی بروم، اگر روزی عطر رفتن، به ماندن بچربد و دیگر هیچ ثانیه ای میخ به دست ام ندهد برای کوبیدن بر کفش هام و اگر روزی حس کنم ثانیه، ثانیه ی رفتن است، می روم. بی خبر و بی نشان و بی اشک که خبر و نشان و اشکی بر راهم ننشیند. اما آن روز، آن روز نابرابر که تن بدهم به هوای کوچ از همه چیز، باز دل ام گیر و تنگ و منگ خواهد بود. گیر و تنگ و منگ از آن که از خود نمی توان گریخت. خود آدم را سنجاق کرده اند به خود آدم که دیگر وهیچ طوری نشود از سر باز اش زد.

این روز ها تمرین خودم بودن، خودم شدن و خودم ماندن می کنم و مشق هر روز ام آماده شدن برای قضاوت از حرف ها و کلمه ها و کلامم است و دیگر سعی نمی کنم از سرِ راه شلیک هیچ قضاوتی کنار بروم.