ما آب را برای گریستن نوشیده ایم.
این روز ها، این روز های عزیز شلوغ را اگرچه دوست دارم اما دیگر سعی می کنم هیچ کلامی را برای تبرئه ام از میان جملات اجیر نکنم. این راه را تنهایی پیمودن اگرچه هر بار مرا زمین زده و هربار با زخم کردن زانو ها و کف دست هایم اشک ام را درآورده اما کاری نکرده که دوست اش نداشته باشم. من دوست اش دارم و می دانم که به قول آن شعر من آب را هم برای گریستن می نوشم و دیگر نمی ترسم از اشک هایی که نمی ریزند و خواب هایی که مرا با خود نمی برند. حالا هراسم از رفتن چیزی نیست و دیگر سعی می کنم دلیل چیزی نباشم و کلمات ام را بریزم در متون خبری که دیگر دل ام یاد اش نیاید تنگی و گرفتگی و اشک منی به چند است.
اگر روزی بروم، اگر روزی عطر رفتن، به ماندن بچربد و دیگر هیچ ثانیه ای میخ به دست ام ندهد برای کوبیدن بر کفش هام و اگر روزی حس کنم ثانیه، ثانیه ی رفتن است، می روم. بی خبر و بی نشان و بی اشک که خبر و نشان و اشکی بر راهم ننشیند. اما آن روز، آن روز نابرابر که تن بدهم به هوای کوچ از همه چیز، باز دل ام گیر و تنگ و منگ خواهد بود. گیر و تنگ و منگ از آن که از خود نمی توان گریخت. خود آدم را سنجاق کرده اند به خود آدم که دیگر وهیچ طوری نشود از سر باز اش زد.
این روز ها تمرین خودم بودن، خودم شدن و خودم ماندن می کنم و مشق هر روز ام آماده شدن برای قضاوت از حرف ها و کلمه ها و کلامم است و دیگر سعی نمی کنم از سرِ راه شلیک هیچ قضاوتی کنار بروم.
ای دوست