از نامه ای به تو در تلاقی رفتن!
من دوستت دارم, دوستت دارم چونان بافه ای از خشم در دلِ عشق و می دانم که گاهی خشم, حیات عشق است از گزند عادت و جنگ و پیچیدگی!
من به سفر می روم و چمدانم را خودم می بندم و خودم بر خیابان می کشمش و می دانم این تنهایی عزیمت کردن و این تنهایی چمدان بستن قرار است یادم دهد که نمیرم, که محکمِ محکمِ محکم عاشق شوم و حرف هایم شبیه صدای چرخ های چمدانم بر آسفالت خیابان های تاریک دانشگاه طعم تعهد و شرافت دهد. حالا من هر بار که چمدان جمع کنم, هر بار که تنهایی به سفر بروم, هر بار که صدای چرخ های چمدانم بر خیابان مرا یاد غربت دلخواه ام بیندازد, یاد کلمه های تو می افتم, کلمه های بافته ای که از تنهایی و اندوه و رنج برآمدند و لابد تو می دانی که رفتن عجب قصه ی درد واری است برای غریبانی که ما باشیم.
این که چرا به تو می نویسم را نمی دانم, اما می دانم که دل ام می خواهد برای تو بنویسم و پنجاه دقیقه ی دیگر اتوبوسی که قرار است مرا به مقصد ببرد حرکت خواهد کرد. من برایت می نویسم و دل ام می خواهد بدانی که چه قدر دوستت دارم و چه قدر پشت سر ات ایستاده ام تا بزرگ شوی, تا ببینم که سپیداری می شوی که از هیچ بادی نمی ترسد و هر باد که عبور می کند, دوست تو خواهد بود و امید دارم آن آخرین و آن سوزنده ترین باد در عبور برایت همدمی به شکل زخم های سوزنده ات شود تا خیالِ منِ مسکونِ همیشه بیننده ات از قبال تنهایی هایت آسوده شود. همیشه به تو نگاه می کنم و همیشه حواسم هست که نفس ات نمیرد از دلتنگی و همیشه منتظرم تا بادی عزیز دست های تو را بگیرد و پرواز کنی, پروازِ بی سقوطِ مرتفعی...
" دوستت دارم"
ای دوست