به خانه ام فکر می کنم که خانه ای نیست, جاده ای است و هر جا که عطر من بر دل اش بپیچد, من بر دل اش خواهم پیچید. دل ام تنهاست و تمرین می کنم تنهایی را زیاد یاد بگیرم. دل ام تنعهاست و خیال حرفی, مرا با خود نمی برد که وادارم کند به گفتن و گفتن و گفتن.

الان تنها مانده ام, خودم انتخاب کرده ام که تنها بمانم و نمی ترسم اگر حجم اندوهِ دیرین, به تنهایی قلبم را در هم بدرد. این روز ها دارم قضاوت می شوم, قضاوت های از سر نگرانی و من, تنها من می دانم که چه قدر دل ام تنگ و گیر و بیچاره است. امروز, 22 اسفند یال هزار و سیصد و نود پنج, این منم و تنی که بر دست هام سنگین است. دل ام می خواهد که ببارم از آن ابر بزرگ که مرا با خود نبرده است.

دیشب بهمن کوچک خریده بودم, بهمن کوچکی که واقعا کوچک بود و من برای اولین بار بود که بهمن کوچک می دیدم. یک بار بهم گفته بود بهمن کوچک برای روز های بد حالی و بی پولی است که تسکین دهد درد سالیان رفته را و نیامده را. من مزه ی تسکین را نمی فهمم و مزه ی درد را هم. مرا اندوهی هست, که گاه به برم می آید و برای حجم دل ام ترانه می خواند. و آن قدر می خواند که دل ام از هم بدرد. دیشب بهمن کوچک خریدم و بعد از آن که چند نخ اش را کشیدم, روی کیوسک برقی در خیابان مطهری جای اش گذاشتم که برای کسی به یادگار بماند. دییشب باران بارید, رشت گریه کرد و من در کافه ای قدیمی چایی خوردم و سیگار دود کردم و شیرینی های کره ای کنار چای, به ماندن دلگرم ام می کردند که بمانم. بعد هم آهنگ لیلای منِ نامجو و آن آواز لعنتی قربانی روی شعر یداللهی...

حس می کنم که وقت, وقت گذشتن و درگذشتن است و من باید محکم و سفت کسانی که دوست می دارم را بغل کنم و به تن ام بفشارمشان. هر چند دلتنگی های مرا باد هم ترانه ای نمی خواند اما آغوش محکم و گرمای دستان کسانی که می دانمشان, برایم حس گرمی است وقتی از سرما به خودم می لرزم.

دل ام تنگ است, تنگ و گنگ و اسیر برای مقصدی که نمی دانم کجاست!