دیالوگ

_ باید خودمو از زندگی پس بگیرم.

_ اگه نداد؟ 

_ می کشمش.

چمدان جمع کرده ام, آیی؟

بازی های این زندگی را نه من, نه دل ام و نه دنیای موازی سر ام نمی فهمند. آدم گاهی در شهریور 94 با یک آهنگی از لهراسبی می میرد از غم و اندوه و بعد درست یک سال بعد در روز هایی به رنگ همان روز ها با یک اهنگ دیگر از لهراسبی از شوق می میرد و این می شود قصه ی یک ساله ی ملتهبی که لبریز از هر چیزی بود. چمدان ام را جمع کرده ام, کتاب ها را کنار هم, روی لباس ها چیده ام و آن فیلمِ کشنده ی در دنیای تو ساعت چند است؟ که در زمستانی که از من گذشت, بار ها باهاش مردم و زنده شدم و حالا قرار است به شهری بروم که تمام باران های کودکی ام را در خود دارد و محل لحظه های آن فیلم محبوب است. چمدانم را جمع کردم و دل ام تنگ است. تنگ است اما نه تنگِ از رفتن, تنگِ کوچی که سال ها از من دریغ شده بود, کوچی که آمدن و شدن اش به خواب می مانست, به آبی که بخار شود و هنوز هم نقش غباری است که انگار باد بخواهد ببرد اش. دل ام گرفته است اما نه از تنگیِ ترک خانمان, نه از دل تنگی و غمِ ترک که یقین وارانه ترین رفتن عمر ام همین رفتن در مهر است. چمدان ام را چیده ام, عینک را زده ام و خودکار ام را توی دست هایم می فشارم و به روز هایی فکر می کنم که باید خودم از پس زندگی ام بر بیایم. خودم باید بسازم و بکوبم تا شکل بگیرد این ریخته ی به ناخواست. می گفت: باید زندگی را خودمان بسازیم قبل از آن که زندگی ما را بسازد. و من دارم ثانیه به ثانیه تمرین ساختن می کنم, تمرین کار, تمرین شکست خوردن تا یاد ام بماند که خودم هستم و خودم که باید افسار این زمان نابرابر را از چنگِ تقدیرِ گاه سرکش در بیاورم. چه قدر دل ام طعم قلم می خواهد و بوی گاغذ, چه قدر بلد ام خود ام باشم تا در هجوم همه چیز خود ام بمانم. بین کتاب هایی که برده ام, بین همه ی خوب و بد های این جا, دیوان حافظی که به رنگ خود اش رنگ رنگ بود و به من سپرده بود اش را با خود ام می برم تا وقتی که حجم اندوه از توان صبوری ام بیشتر شد, حافظ بخوانم و با هر قطره ی بارانِ هر غروب از سنگینیِ بار بودن ام کم شود. 

چه قدر خوش حالم از رفتن, از رفتن و ساختن, از رفتن و ساختن و خود ام شدن...

+ بلاگفای عزیزِ غریب ام!