شلوار لی با تی شرت طوسی تنم بود که بهم گفت:

امیر تو چرا همیشه آماده ی رفتنی, همیشه انگار قراره یکی زنگ بزنه بگه پنج دقیقه دیگه بیا دم در بریم.

داشتم چای می ریختم, نگاش کردم, لبخند زدم, یه لبخند آرومِ نارنجی!