سلام کردم و تو به دیدارم آمدی و این گزاره‌ای بعید بود که من فقط تصورش می‌کردم.

یادم می‌آید که عشق چه طعمی است و بی‌قراری مرموزی که از حضورش حس می‌کنی تا روزها بعد دست‌هایت را می‌لرزاند و زندگی‌ات را با فاکتور گرفتن از چند حبه قرص ناممکن می‌کند. با تمام حیرت‌های عشق و با تمام اینکه من معتقدم عشق، هرگز پایان مسخره‌ای مثل تمام پایان‌های هر روز ندارد، اما ترجیح می‌دهم فعلا و فعلا گرد عشق نگردم. 

یک سال است تنهای تنها زندگی می‌کنم و صدای شجریان در مهر 1399 پراکنده می‌شود در اقلیم کوچک من؛ منی که کمی بزرگ‌تر شده‌ام و می‌دانم در پاسخ دلتنگی هیچ نمی‌توان کرد. 

عزیز من، من هنوز می‌بوسمت و در هر بوسه می‌دانم لب‌هایی که مرا می‌بوسند، من را نمی‌بوسند. من بوسیده شدن را بلدم و می‌دانم گونه‌های دیگری دلخواه لب‌های تو بود اما خب... من نمی‌خواهم بنده‌ی ناکامی‌ها باشم، نمی‌خواهم در کمین یک حسرت بنشینم و تفنگ را به سوی تو بگیرم. 

یک ماه دیگر قراردادم تمام می‌شود و نمی‌دانم می‌توانم با همین پول جایی را اجاره کنم یا نه. پولی در جیب‌هایم نمانده ستاره و خیال آن روزهایی که از کوچه‌های منظریه دنبالت می‌آمدم رهایم نمی‌کند. فقط عشق می‌توانست کسی را آنقدر تلخ اما مشتاق کند. فقط عشق بود که صبر را با زهر یکی می‌کرد تا از آن مردی که به دنبال تو می‌آمد، اینی را بسازد که اکنون مدت‌هاست ندیده‌ای اش. 

لبم تلخ و غمگین است ستاره، دست‌هایی که تو در دست می‌فشردیشان هم حالا فقط با کیبورد دوستند و دلتنگ دست‌های تو. دست‌هایی که تو عاشقشان نبودی اما دوستشان داشتی، دست‌هایی که سنگ سنگینی بودند برای حفره‌ای که در دستانت جا گذاشته بودند.

یادم کن؛ من تلخ و غمگینم ستاره.