وقتی کلماتمان دیوانه میشوند...
_ گفتم برویم؟
_ گفتی کجا؟
_ گفتم نمی دانم هر جا که این جا نیست...
_ گفتی برویم؟
_ گفتم کجا؟
_ گفتی آن جا که ماه چراغان است و خورشید چراغان است و مردم چراغان...
آن جای دورِ سبزِ آبی, که ابر ها توی مشت هست که خانه ها سوسو می زنند در سایه های کوهستان که شب هایش هولناک نیست و روزهایش کسل!
آن روز های خوب رویا ها که خیال پرسه بزند در کوچه باغ اش, که گل های قرمز, لبخند روی لب دخترکان آواز خوان اش باشد, و چشمان پاک مردان اش به آسمان خیره و دست های پاکشان روان باشد.
و مادران اش کلاه ببافند و دور کرسی انار بخورند...
چه وهم نازک نرمی! چمدان جمع کنم برویم؟
چمدان جمع کن هر شب, وقتی دلتنگ ام, وقتی دل تنگی, وقتی هیچ تیک تاکی زمان پر سکون را نمی فهمد...
آن جای دور که طعم رهایی تو بپیچد بر دل ام, بوی اش بکش ام مدام, آن جا که من چراغانم و تو چراغان تر...
ببند چشم هات را, روز شاد می آید و چمدانت به آن مقصد که دیگر بوی غربت ندهد...
برام حافظ باز کن حتی که دست هام را بندازم به گیسوی رهایی...
وقتی بوی غربت پیراهن ام خمود ام می کند حتی...

شعرم بخوان, برایم رهایی لقمه بگیر, صبر بریز توی لیوان چای صبحانه ای که نان اش را مادر بزرگ پیرِ آن روستای دور روی ساج اش دوخته.
حس خوبی دارد, حس خوبی دارد فراموش نشدن لابد...
آه ای رهای دور
ای چشم های مغرور!
دل خوش ام به بازی کلمات
به خیالاتی که ترانه وار می خوانم.
+ و به درستی که آن نماز دشوار است مگر بر صاحبان خشوع... (بقره)
حافظ آمد : سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند


ای دوست