وقتی کلماتمان دیوانه میشوند...

_ گفتم برویم؟

_ گفتی کجا؟

_ گفتم نمی دانم هر جا که این جا نیست...

_ گفتی برویم؟

_ گفتم کجا؟

_ گفتی آن جا که ماه چراغان است و خورشید چراغان است و مردم چراغان...

 

 آن جای دورِ سبزِ آبی, که ابر ها توی مشت هست که خانه ها سوسو می زنند در سایه های کوهستان که شب هایش هولناک نیست و روزهایش کسل!

آن روز های خوب رویا ها که خیال پرسه بزند در کوچه باغ اش, که گل های قرمز, لبخند روی لب دخترکان آواز خوان اش باشد, و چشمان پاک مردان اش به آسمان خیره و دست های پاکشان روان باشد.

و مادران اش کلاه ببافند و دور کرسی انار بخورند...

چه وهم نازک نرمی! چمدان جمع کنم برویم؟ 

چمدان جمع کن هر شب, وقتی دلتنگ ام, وقتی دل تنگی, وقتی هیچ تیک تاکی زمان پر سکون را نمی فهمد...

آن جای دور که طعم رهایی تو بپیچد بر دل ام, بوی اش بکش ام مدام, آن جا که من چراغانم و تو چراغان تر...

ببند چشم هات را, روز شاد می آید و چمدانت به آن مقصد که دیگر بوی غربت ندهد...

برام حافظ باز کن حتی که دست هام را بندازم به گیسوی رهایی...

وقتی بوی غربت پیراهن ام خمود ام می کند حتی...

شعرم بخوان, برایم رهایی لقمه بگیر, صبر بریز توی لیوان چای صبحانه ای که نان اش را مادر بزرگ پیرِ آن روستای دور روی ساج اش دوخته.

حس خوبی دارد, حس خوبی دارد فراموش نشدن لابد...

آه ای رهای دور

ای چشم های مغرور!

دل خوش ام به بازی کلمات

به خیالاتی که ترانه وار می خوانم.

 

+ و به درستی که آن نماز دشوار است مگر بر صاحبان خشوع... (بقره)

حافظ آمد : سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند

              پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند

این تابستانِ مدام!

آقای کیوسک عزیز صراحتا و مفصلا در این پستشان, در بند پایانی پستشان حرف های خاموش مرا و ما را زده, حالا دیگر بسته به خودمان است که چند بار بخوانیم و سکون یابد درد!

جدای از اینکه من چقدر تصویر ساختم با متن همه ی حرف شان...

ادامه نوشته

تمام من پرنده ایست که...

تمام من خیال غمگین پرنده ای است که از نو شعر می گوید, پرنده ای که مهربانانه چنگ می کشد به لطیف نامطلق هوا, پرواز می کند به دور, آواز می خواند در قربت خیالی که من بافته ام به هم. به نا مرسومی رنگ کلاف رویا دست می کشد و در آبیِ هوا محو میشود در مادام بی ثباتی!

من, پرنده ای را که عاشق است و اسیر, زاییده ام! از تمام شعر هایی که کلمه هایش بر لب ها بالا و پایین شده اند, تا تمام کلماتی که از گوش های داخل شده  و به قدر فراخی حجم سر ام, گشته اند.

من مادر پرنده ای ام خموش, پرنده ای به قدر بال های کلمات!

باید به فکر زمستان باشم, کاموا بخرم باید, برایش پیرهنی از پر بباف ام به هم و کاموا بپیچانم اش, فردای زمستان حتما روز سردی خواهد بود و من نمی دانم که آیا در کابینت های خانه گندم تازه هست برای شیر دادن پرنده ی کوچک؟!

تمامِ من پرنده ای است که در تمام خواب های بی سر انجام ام به خواب می رود, و منتظر است که تیرگیِ رواق دل را, صبحی بی خبر در هم شکند!

شکار شکن های بال هایش, دست های مرا توان مرهم نهادن می دهد, مرا و دل ام را, به لمس صدای درد که از دورِ دل های مردمی دور به بال های اش نشسته, به سخنِ سرد در شکاف قعر دردی که می پیچد بر روزنه های بال!

من, یک تصویر موهوم ام از پرنده ای که دگر آشیان نخواهد دید شاید, پرنده ای که قلب اش را میتوانم چون بند انگشت اشاره ام در دهان بمک ام و برای دردِ در ضمیر اش نفس های گرم بیرون دهم!

تمامِ من, پرنده ای است که نه آواز قناری می داند و نه دلبری طاووس, پرنده ای که به دید کور خورشید از سایگاه پست من دل نهاده و مدام از صبح می نویسد.

تمامِ من, پرنده ای است که از قفس پرید در تمنای پر زدن...

به شهر

برای از تو نوشتن هوا کم بود, کلمه کم بود, دل ام کم بود.

صدایی از اعماق من چیزی می خواند که نیست, که نخواهد بود, من به ژرفای خود ام می زنم آرام, به اینکه چقدر ممکن است حال ام خوب باشد و چقدر نه, چقدر امید را باصدای بلند در باد هجا هجا از هم جدا کنم, ببینم تا کجا می شود ایمان داشت که هست وقتی که سکون از دیوار هایت بالا برود و تو خیال ببافی به هم با کاموای امید و هیچ فکر نکنی که شاید ساعتی برسد که باور کنی کاموا جز هاله ای از خیال, تصویری خوش از شدن و ثانیه های مطبوع نباشد.

من به شهر فکر می کنم که چقدر بزرگ شده در غیاب قدم هایم, که چقدر پرچم تغییر همه جا بالاست, که چقدر غریبانگی لحظه های بی سر انجام نیامده از سر و روی لحظه ها بالا می آید.

به شهر فکر می کنم, به هفت و نیم غروب وقتی آفتاب کلاه اش را سر کرد و رفت, به خود ام که خیال غریبانگی روزهای نیامده چه دورانی می کند در تن ام, به شهر که ساکت است و خلوت, به شهر که غریبانه نگاه ام می کند, به شهر که حالا جای به جای اش را مین گذاری کرده ام برای نرفتن, به شهر که حالا دارد غریبانه نگاه ام می کند, به خود ام که چقدر نگاه ام حریص بود برای نگاه کردن اش, به شهر به کوچه و خیابان های نو شده, به اضطراب دمِ افطار, به نور که جرات ندارد پای بگذارد به اتاق تاریک خواب آلود, به شهر که نمی دانم دوست اش دارم یا نه, به شهر که آدم هایی دارد مهربان و آدمهایی که باید نمی بودند از ابتدا, به شهر که دل از شلوغی اش بگیرد شاید, به شهر که خلوت دل انگیز دم غروب و مسافران کرد از دور آمده دل ات را ببرند, وقتی دل ات بخواهد به کردی احوال نگران چشمانشان را بگیری که مدام بین راه رو های پیچ پیچ دکتر ها جا به جا میشوند, به شهر که نه دل تنک اش شده ای و نه دل تنگ اش نشده ای, به شهر که می تواند برایت قانون بگذارد, برایت فلسفه ی نشدن بچیند و برایت شعر تن دادن بخواند, به شهر که تا کجا ممکن است دل ات را ببرد و تا کجا ممکن است دل بزند ات, به شهر, شهر غریبانه های آرام, شهر لحظه های خوب و بد ام, شهر تنهایی های دل چسب و جمع های خوب, به شهر که خاطرات بسیار گوشه هایش نمی گذارد که قدم هایت سنگ فرش های ان جا را دیگر بدود, به شهر, به شهر آرام شده ی پر جنب و جوشِ مغمومِ شاد, به شهر شعر های از بر و خاطرِ رفته, به شهر یاد های فراموشی...

کجا بودم و حال ام چقدر زار, وقتی خودم هم فرار می کنم از خرابی حال زار ام :

_ کارگاه آوا بفرمایید؟

_ سلام خسته نباشید آقا, می خواستم در مورد کلاس آقای کرمی بپرسم و اینکه تا کی مهلت ثبت نام داره کلاسای گویندگی و نمایشنامه خوانی ایشان؟

_ بله خواهش می کنم, تا فردا زمان ثبت نامش هست و اینکه تنها دوره ی تابستونه ی گویندگیمونه.

_ بله, آخه من شهرستانم به این خاطر پرسیدم, بعد جناب لطف می کنید زمان دوره ها و هزینه و جسات هفتگی رو هم بگید؟

_ یله اگه شما شهرستانید میتونم شماره کارت بدم که نصف مبلغ رو شما واریز کنید و مابقی رو فردا.

_ چشم لطف می کنید هزینه و اینا رو بگید؟

_ هزینه کلاسا یک میلیون تومن هست و در شانزده جلسه ی دو ساعته.

_ درسته, کلاسای داستان نویسی آقای نبویان چطور؟

_ ایشونم از هفته بعد شروع میشه و میتونید تا جمعه ثبت نام کنید و هزینه شونم هشتصد هزار تومنه.

_ لطف کردید ممنونم.

_ خواهش می کنم, در خدمتیم.

تلفن را قطع می کنم و به نشدن فکر می کنم, خوب میشد بشود که بروم اما خب نمیشد طبیعتا, اما خب نمیشود هر هفته تهران رفت و نماند, نمیشد همه ی هزینه را یک جا داد و من حال ام یاری نمی کرد انگار با تمام شوق ام برای نشستن سر کلاس احسان کرمی و امیر علی...

روز های عجیبیت, تابستان عجیبیت, ساعت های عجیبیست حتی, مغموم و دل چسب شاید یا دل چسب و مغموم!

تو دور و مبهمی, من گیج و خواب آلود!*

"شب بود و چای می خوردند" و نور بی رمق صفحه روی کیبوردی که تق تق می کرد در سه و سی و دقیقه شب!

تنهایی, و تنهایی درد مرموزی است, عجیب و دل چسب! و جبر رو به رویت می نشیند, در آینه حل می شود, تو را می برد به امکان یک پرنده شدن, برای گریز, برای چشم بستن, شب است و جبر و من و چای و کلمات بی جان, به تو, در تو عاشق می شوم آرام, بگذار آرام بگیرد خیال اندوه...

 1.

میاد میگه :

نرفته دلم براش تنگ شد, کاش نمی ذاشتم بره, گناه داره, داره بزرگ میشه میترسه, میترسه از یهویی بزرگ شدن, از بلوغ کردن و قد کشیدنش, عصبیش کرده این موضوع, هر چه میگم مال بزرگ شدنته, مال سلامتته بازم فردای همون روز همون حرفا رو تکرار میکنه, الان که می خواست بره, دلم نمیومد نفرستمش و حالام که رفت دلم براش تنگ شد, هر ظهر که موهاشو می بافم براش حرف می زنم, گاهیم کتکش می زنم که ازم حساب ببره, تو میگی چیکار کنم؟ میگم : مگه نگفتم ببرش پیش یه دکتر خوب, هم برای خودت خوبه هم اون, یاد می گیری چه جوری باهاش رفتار کنی, اینم که نگرانی نداره, یه سنه دیگه, منو یادته چقدر دیوانه بودم دیگه...

2.

_ فردا بر میگردم, دلم برای اتاقم, برای تو, برای کوچه مون تنگ شده, اینجا جای من نیست

_ بمون خب, حالا نیامدیم نیامدی ها, انقدر ها هم قضیه تراژدی نیست (:

_ نه میام تا تو از حسودی آتیش بگیری

_ من و سوختن, دو دل افسرده دو مفتون, سوختن من منوط به آمدن یا نیامدن تو نیست آقا...

3. 

_ شروع کردی به جنگیدن؟ زود نیست؟

_ نه هر وقت شروع کنی دیره, باید خوب شروع کنم

_ به خدا حال و روزم خوب نیست, همه احوالاتم در جو همون روزای خرداد مانده, یه کم که خوب شدم خودم کتابا رو میارم برات( نشد که بیخیال کتاب هام بشم, یه سری نو گرفتم در این نابسامنی اقتصادی)

_ بذار بعد نتایج کتابا رو

_ هر چه بشه من رفتنیم (:

_ چرا آیندته ها, تو که وضعیتت خیلی خوبه

_ از یه جایی به بعد دیگه نقطه ی عطفت جلوی تو راه میره

4.

هی زنگ زده بود, بارها و بارها, و من پشت خاموشی گوشی ام فهمیده بودم که چه صدای مردانه ی نگرانی داشته تمنای صدای مرا می کشیده, دو صبح پیام اش را دیدم, گفته بود از آن کلمات, از آن هایی که نگرانی دارند یک همه...

چند روز بعد باز زنگ زده بود و من مارکوپولویی دیگر از شدن, گفت کلید ها رو گرفتی خبرم کن, من اطلاع ندادم دیگه, توی فیس بوک پیام دادم که خوبم, خوبه شرایط, بالاست همه چیز...

وقتی میدانستم هیچ چیز بالا نیست, وقتی میدانستم مدت هاست فیس بوک نیامده...

+ بشنوید : یادگار روز های درماندگیِ همین اسفندی که گذشت, که بلاگفا متن هایش را بلعید, که من ماندم و انبوهی از این صدا ها, این از مونوگ ها و دیالوگ های تله فیلم سایه بود که چقدر آن روز ها چفت شد به حال ام...

 دیر است پس چرا متولد نمیشوی؟!

عنوان : سمانه اسدی نوقابی _ زنی از جنس اردیبهشت!

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است...

سلام جانِ من, کجا مانده بودی تو؟ بیا کمی, کمی نزدیک ترم کن, بگذار ببویمت از این دور های نزدیک و در اندوه چشمانت غریق باشم, بگذار رام شعر ها شوم برای از تو گفتن, بگذار در تو نفسی بیافرینم برای ملوکیتت, بگذار از دل تا کویر از آسمان تا چشم برایت راهی بسازم که سختی راه غمگین نکند خاطر دردمندت را, بگذار برای تو از تو کلمه بدزدم که کم نیاید کلمات کم روی که تر ام, بگذار در انبوه یک خیالانه ی آرام در خیال سترگ ات شناور بمانم, بگذار کلمات را مزه مزه کنم برای از تو گفتن, بگذار بترسم که نکند کلمه ای کم آید برای از تو گفتن, بروم بروم بروم, آه بروم عزیزِ من, بروم برای از تو سر زدن, برای طلوع تو بر زمین پر شکاف من, بگذار ماه را بدوزم به آفتاب که نکند لبه هایش بیازارد ات ناخواسته, بگذار تمام دفتر های عالم را باز کنم و همه ی قلم ها را به صف که تو را از تو بنویسند, از خودِ خود ات, از طلوع جوهر بر دلِ ورق, بگذار لب پنجره بنشانمت, باران بزند, و من از پشت بوم, محو تو را نقاشی کنم, آن جا که جز من نتوان دید و جز تو نتوان راه یافت, بگذار نفس ات کشم آرام که مست شود خیال دیوانه ی بیمار از پیدایی دور ات, بگذار بوی قطرات از دور آمده را یاد دهم به تک تک سلول های ریه هایم که هر بویی هرزگاهی اگر از دیار تو رسید را گیرند به دست و مرا کنند مست, بگذار خموش ات شوم و صدایت کنم, پیدا کنم ات و نهان ات شوم, بگذار نویسان, ننویسم ات آرام, روز ات شوم و شب باشم, چشم شکیبایی باز کنم ات و ناشکیبایت شوم, دست طلب ات زنم و دور شوم ات, بگذار آرام در گوش نا پیدای زمان گویم اینجا برای از تو نوشتن کم است و نویسم ات, به آمدن ات دل بندم و برای از دور دیدن ات همه شب زمزمه خوانم, بگذار دوست بدارم ات از همین دور های دور...

توی وایبر بهش پیام دادم :

"معرفت مرد به ز دولت اوست آقا!" آرام خاموش شد... دوباره پیام دادم بعدا که از زحماتتون ممنونم واقعا, بسیار زحمت کشیدید(برای دیدن واکنشش با یه خط دیگه), پیام داد میشه خودتون رو معرفی کنید؟ گفتم بله حتما, فلانی ام فلان جا فرصت شاگردی داشتم, آرام خاموش شد و هیچ نگفت و من فهمیدم چقدر بد است آجر های قدرتی را دروغ روی هم نهد, همیشه ترس هم نشین لحظه میشود آن وقت...

آخر ای عنوان کجایی؟

هر روز که می گذرد بیشتر باور ام می شود که برادر حافظ رسما, منطقا و یقینا دیوانه است, یک جایی هست در غزل هفتاد و سوم دیوان که از اول تا بیت ماقبل آخر از معشوقه و زلف و نافه  و گیسوی مجعد و صورت خوب روی و خم ابرو و غنچه ی دهانشان خوب می گوید و تعریف و تمجید های مبالغه گرایانه شاید و یکهو در بیت آخر رسما توی ذوق معشوقه ی گرامی می زند آن هم به شیوه ی سهل ممتنعی, میفرمان که :

غیر از این نکته که حافظ ز تو نا خشنود است

در سراپای وجودت هنری نیست که نیست

در واقع باید تمام قید های تنوین دار را به کار بگیرم تا عمق دیوانگی خواجه را نشان دهم, مدت ها بود در راز این هم شبانه های با وی مانده بودم, بفرمایید که بله, ایشان هم از این دست دیوانگی ها دارند در زیر پوستشان!

+ یاد صدای جوان شجریان زیر صدای زخمه های لطفی روی این غزل به خیر باد...

یک جایی گوش می دادم که بی وقفه تمام این شعر یکباره من شد, این بار جناب سعدی میفرمان که :

بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی

به کجا روم ز دستت که نمی دهی مجالی

و اضافه می فرمایند هر چند که تطابق آن با حال من کمکی سخت می نماید اما خب دیگر :

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن

که شبی نخفته باشی به دراز نای سالی

اصلا می دانید, خاطرات عجیب ترین بخش های زندگی یک آدم اند, پیش که بیایند نه می توانید بی خیال شان شوید نه میتوانید چون یک آدم منطقی دستمال دست بگیرید و گرد روزگاران از سراپایشان پاک کنید, من اما حالا فکر می کنم که تمام حال خوبی که با خواندن این غزل ها نصیبم میشود از دست خاطرات بر می آید, خاطره هایی که کمین کرده اند در خفا و از دور می پایندم حتما...

از یک شب بارانی فروردین 94 بگویم, نه؟

تنها توی هال خانه, بخاری روشن, پتوی چسبیده به سر رو رویم, کتاب زیست شناسی پیش دو الگو, و من چه امیدی بسته بودم به روزهای نیامده, دل ام گرفت بی خود یا با خود, حافظ باز کردم و هی خواندم و هی خواندم, اما باز سکون نیافت, خیال آدم ها را گذراندم, چشم های بسته, خیالش آمد و نشست, حافظ باز کردم و نفس عمیق کشیدم, باز حوصله ام دست نداد که هی ویژگی از جانداران سواحل دور حفظ کنم با فشار یک دکمه ی درونی, تلوزیون را روشن کردم, شبکه ی آی فیلم که هی شاید فیلم به درد بخوری داشته باشد, فیلم آزمایشگاه بود, همانی که توی اتوبوس در سفر بهمن تهران دیده بودمش, دوباره نشستم به تماشایش و چهار صبح یقینا حس کردم تمام منطق وجودم  با یک تبخیر سطحی مطلق تبدیل شده به احساس های پر لطافت, دوباره حافظ خواندم و هی خواندم و خواندم, خدا می داند تا چند, همان جا چراغ روشن خواب ام برد...

+ لعنت به تمام خیال هایی که امیدشان دل خوش ات می کند, تصور کنید که من در عرض شش ماه چقدر باید نفس های عمیق از سر امید کشیده باشم و می ترسم آخر هم هیچ به هیچ و این ضرب مسخره باز بشود هیچ, همین...

تکه تکه های این زندگی تکه شده!

رنگ رفته ی زندگی کم بود که رنگ رفته ی بلاگفا هم پاشید به آن؟ حالا بی خیال رنگ های رفته, شعر های رفته, حواس رفته, بیا رنگ بزنیم صفحه ی وبلاگ های سوخته مان را, بیا رنگ بزنیم...

برایشان نوشتم : "سلام, هنوزم روی حرف همکاری باهاتون در دوران دانشجویی هستید؟ و ضمنا چی براتون مهمه واقعا؟ سواد؟ همه جور آزمونی میتونم بدم باشد که مقبول طبع افتد" جواب دادند : "با فلان شماره تماس بگیر یا به این آدرس ایمیل بده, منتظریم" و هنوز نمیدانم که قرار بود چه بشود, دست بی رنگ زمان به کجا می کشاندم آخر, باید صبر کنم و ببینم کجای جهان آرام خواهم گرفت عاقبت...

گفتم بوی شیرینی تازه مست ام می کند, رفته بودیم زولبیا و بامیه بخریم برای رفتن خانه شان, و بوی تازگی زیر گوش حواس ام زد و بیدارشان کرد از یک خمودی و خواب آلودگی ده روزه, هنوز نمی دانم چرا از 23 خرداد مدام خوابیده ام, هنوز طعم کشف نکرده مانده که بفهمم, هنوز نمی توانم تصمیم بگیرم برای رفتن و چند دوره کلاس های گوناگون ثبت نام کردن...

تنهایی صبح گاهی اتاق طعم خوبی نمی دهد, طعم ماندن متاوبا می گردد در هوایش و من مانده ام...

خواستم چند تا روایت مستند را برگردانم به زبان ادبیات, دیدم واقع نوشتنم خوب کار نمی کند باید خیال ببافم به هم, حوصله ای دست نداد که دیالوگ های شنیده را برگردانم به کلمات...

غروب می روم پی یک روانشناس حسابی بگردم برایش, به اش فهمانده ام افسردگی مفرط دارد, اول زیر بار نمی رفت اما حالا نرم شده, بعد هم بروم قصه های رخشان بنی اعتماد را ببینم, بعد هم بروم بنشینیم و چند نفری والیبال ببینیم و آنقدر آدرنالین ترشح کنیم که جانمان در آید...

* : هیچ وقت عامل بیرونی که نگذاشت سوال هورمون های کنکور را جواب بدهم نخواهم بخشید, مابقی نبخشوده هایم بماند برای بعد که سر دراز دارد...

طنز نویسی حتما خیال بیهوده ایست برای منِ شاید درونگرای فسرده ی منمجد حتما...

دیوار های جهان به اندازه ی چهار دیوار اتاقم بالا رفته اند حتما, می توانم خیال ببافم و در آن ها مکاتب رنسانس را تصور کنم یا تصویر موهوم یک پاییز دل انگیز را, گاهی دیوانگی مفرط هم خوب است...

تمام جهد و جدل های من و نجمه حمزوی( که البته بیشتر ایشان) در جهت حفظ رادیو هفت بی نتیجه ماند, چقدر مقالات انتقادی(!) و دل نوشته های احساسی و کامنت های حق به جانب روانه ی فضای مجازی کردیم همه ی ما, اما خب ثمر نداد و داغ رفتن اش سمر زمان ها شد, جمعه روزی منصور ضابطیان آمد در فیس بوک برنامه نوشت : "بر زمستان صبر باید طالب نوروز را", و چه نگاه انوهناکی به شیشه می شد کرد, لعنت به تمام آن ها که دل مردمی را به بازی می گیرند, و چقدر ناراحتی کشاندند بر تیم رادیو هفت از سوی شبکه, لعنت به هر آنچه نشد...

میان خط به خط این زندگی می یابمت

من تماشای تو می کردم و غافل بودم

کز تماشای تو خلقی به تماشای منند

از تو سر می زنم به سان آفتاب تابیده ی صبح, از تو سر می روم چون خورشید غروب کرده ی جمعه ی شهریور, برایت خیال انگیز می بافم به هم که می پیچم که می پیچم که می پیچم و دست هایم بین نخ های کاموایت پیچ می خورند, می بافم و می خوانمت که انگار با هر دو رج که بافته می شوند به هم, شعری زاده می شود برای نامیدنت, برای خواندن و صدا کردن تو, تو می روی و می آیی و این دل انگیز ترین تناوب یک صبح می تواند باشد, می نشینم کتاب باز کنم, تو هستی, که هر واج "میم" که به چشم ام می آید کنار خط هایی که تاب بزرگی شان را ندارد روح کوچک من, چشم می گذارم, بی خوابی و می خوابم, سر ام درد می گیرد از همان جای مرموز, از همان قرار مقرر, بلند می شوم, بلند بلند گروس می خوانم, لای سفیدی برگ ها پیدایت می شود, و من نفس می کشم, نفس و گذار از چنگ یک طعم که در سر ام می پیچد و به درد می زند, دراز می کشم, چه صبح دل انگیزی, تو هستی, شعر هست, خیال هست و خنکای مطبوع باد کولر و تنی که تازه از زیر داغی آب پر فشار دوش شش صبح برآمده, دراز می کشم, سلام آخر خواجه امیری, فیس بوک هست, فیس بوک نفس گیر, صفحه ی رادیو هفت پست گذاشته و می خوانم, نجمه حمزوی میگوید بلاگفا همه ی وبلاگ اش را بلعیده, سهند ایرانمهر باز نقد کرده قضایای اطراف اش را, و یاسر نوروزی واقعیت را خط زده روی کیبورد کهنه ی کامپیوتر اش حتما و سعیده عرفان هنوز هم از دوری صدای آرامش بخشی می گوید, تو هستی, من و این روز ها, غروب قرار گذاشته ام بیرون بروم, روی ساعت هفت, بروم ببینم آمده آخر قصه های رخشان بنی اعتماد, بروم ببینم کجاست حال خوبِ خوب ام, بروم راه بروم بی خیال! از تو سر می زنم فردا, به سان آفتاب طلوع کرده ی هر صبح...

سلام روز های لذیذ سرگشتگی

دل ام را تاب می دهم به خوابیدگی های هر روز صبح, بیدار میشوم کمی دیر تر از همیشه, قبل از اینکه خیال روز های گذر کرده بچمد در دل ام, من می خمم پهلویش و زمین اش می زنم راست اش! خیال هشت صبح به پا خاستن ها و سرود عشق با کتاب های زیست ام, دم ظهر که بساط شاعرانه پهن می کردم و از فلسفه ی پیچش شعر بر پر و پای معادلات شیمیایی می گفتم و بررسی می کردم که چقدر یک شیمی شعر است, و شب که هزار حس عرفان و خیال, هزار حس به شبه منصور حلاج و مولانا و سعدی در رگ هایم می شارید! گذشت, خوب یا بد گذشت, به قولی دوست دارم فکر کنم که خوب گذشت و من مزد عاشقانه های بیولوژیستانه و شیمیایی را خواهم گرفت, حالا انقدر فرصت پیدا کردن که بنشینم کتاب های بی از سر اجبار لطیف را تمام کنم, حافظ بخوانم هر صبح و گروس باز کنم و قتی بگوید : چگونه تیری را دوست نداشته باشم وقتی عطر انگشتان تو را در سینه ام می ریزد؟ بروم بگردم, هی پی قصه ها بدوم, هی بخوابم و بخوابم و سر ام از همان جای مرموز درد بگیرد و بدانم که باید مدت مدیدی بی خوابی بکشم و عمودی زندگی کنم! من یک بچه کنکوری شاعر پیشه, منِ دیوانگی ها حالا فراغ را به آغوش کشیده ام و نگاه می کنم به رد غمگنانه ی فراغ بال های فراق بر آسمان اتاق ام, من حال ام خوب است, به فردا فکر می کنم و هنوز با وجود خاکستر شدن تمام رگه های امید به فردا های رفتن فکر می کنم و هم خوابگی با خیابان های غربت, به هم نفس شدن با مردمی که دگر نمی گویند " چونی " و این خیال غمگین به دل ام می زند, دل ام آبیدر می خواهد راست اش یا که کارون, تماشای افق و شاید هم زنده رود, بروم کوچه های کاه گل یزد را بگردم یا سبزی کوهستانی بروجرد را, سبز جنگل های گیلان, کلاه نمدی ترکمنان, چهره ی شاداب تبریزیان, هوای غمگین پر از خاک زاهدان را هم, همان خاک که سینه ی من یکی مدت هاست دست داده است اش....

چقدر کلمه دارم هنوز, همین جا نقطه فعلا, تا تکلیف باقی آرشیو ها مشخص شود, تمام خاطرات فعلا روی دست هوا جان می کندند تا آمدن, هنوز صبر تا چاره ی بلاگفا!