منم و یه کوره راه ناگزیر

می دونید چی می گه؟

می گه: تو هجوم مبهم پنجره ها / رو به روم دیوارای آجریه / خورشید روشن فردا ما تو / سهم من شبای خاکستریه / توی این دلواپسی های مدام / جز ترانه های زخمی چی دارم؟ / منم و یه آسمون بی دریغ / من و یه کوره راه ناگزیر...

+ هعی شادمهرِ بی دریغ...

... توی این دنیای سرد!

صدای داریوشی که از تخت بغل به من رسیده، خاک برخی چیز ها را در دلم می تکاند. نسیم خنکی توی اتاق پیچیده و من نشسته ام به دوره ی صدای داریوش، به دوره ی بلاگفا و اینهمه تعبیر که جا گذاشته ام تا نمیرند اما روزی خواهند مرد!

داریوش می خونه: تو برام خورشید بودی / توی این دنیای سرد / گونه های خیسمو دستای تو پاک می کرد / حالا اون دستا کجاست / اون دو تا دستای خوب. به واقع حالا اون دستا کجاست؟!

آن روزها رفته اند

مدت ها پیش از آن که هنوز چیز قابلی برای نوشتن داشته باشم، اصرار من بر جدا نوشتن همه ی کلماتی که می شد سرِ هم نوشتشان عجیب بود. از کلمات مرکب تا جدا نوشتن اسم ها و ضمیرهایشان. این اصرار و قرار به حدی بود که هیچ نیرویی نمی توانست مرا از عدم اینگونه نوشتن بازدارد. زمان روزهای زیادی را از من عبور داد و لحظه های زیادی برای سکوت من، سرود خواندند. همه چیز رنگ باخت! من، کلمه هایم، درمانی که می شد با کلمه عرضه اش کرد و اصرار و عادت من بر جدانویسی کلمات. دیگر حواسم نبود و هر کلمه ای را شبیه هر فارسی نویس در هر کجای جهان می نوشتم. نفهمیدم چگونه اما در گزارش هایم به جای گنجاندن "بدین وسیله" نوشتم "بدینوسیله" و دیگر نفس ام از شبیه دیگران نوشتن تنگ نشد. دیگر اصرار نداشتم که سر هم نویسی کلمات باعث بد خواندن شان می شود و دیگر فکر تازه سواد آموخته ها را نمی کردم و اکثر کلماتی را که ممکن بود به دلیل سر هم نویسی، به وسیله یک تازه وارد اشتباه خوانده شوند سر هم می نوشتم. حالا اما، از پی همه ی چیزهایی که می نویسم و همه ی احوال پرسی هایی که در قالب کلمات می گنجانم دیگر حواسم نیست که حتما جدا جدا بنویسم. می نویسم و اگر گاهیِ اصراری بر جدا ماندن بر کلماتم پیچید، کمی نگاه می کنم، به یاد می آورم و از عبور و تغییر و رنگ باختن شگفتی ام برپا می شود. حالا فکر می کنم که هر اصرار روزی به انکار بدل خواهد شد...

اصرار

چیزی شبیه تنهایی و شبی دوره کردن همه آنچه بود و تفریق آن از همه ی آنچه دیگر نیست...

هعی!

روزگار بدی شده... 

بد بود ها ولی دیگه خیلی بد شده! 

نشسته ام به انزوا به رنگ و بوی بی پناهی!

آدمی دقیقا در همون حالی که به محکم بودن دیواری مطمئن می شه و فکر می کنه که اگه با لگد توش بکوبه نمی ریزه، دقیقا در همون لحظه، دقیقا در خود همون لحظه می بازه. اون دیوار با لگد آدم می ریزه و بعد تو مجبوری با دست های خودت ذوباره آجر به آجر رو هم بذاریش و فراموش کنی چرا با لگد محکم بهش ضربه زدی، که چرا بغض از جهان رو در اون لحظه رو در اون لگد جا دادی و کوبیدیش تو دل دیوار...

نکنید، نکنید آقا!

دیگر این ابر بهاری...

مگر من یادگار باران بوده ام در شب های بی امیدی؟

این روز ها که رشت نیستم و از قضا دلِ رشت، ابری و خونی و امیدوار است هر کسی که مرا می شناسد به باران و به اشک های نیمه شبانه اش نویدم می دهد. گویی که ناف مرا به باران بریده اند و برای شناختن و به یاد آوردنم لازم دارند که با باران ترکیبم کنند. همه برای باران های باریده جایم را خالی می کنند و من فکر می کنم چه تنهایم، چه تنها که دلم نمی آید غم انگیزی ام را به دامان #رشت بریزم و هوای چشم های ابرآلودش!

انگار که بخوانم: مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من!