روز هایی در زندگی آدم هست که باید برگردی. برگردی به روز های قبل از آن روز که در آنی. به روز های فشار و دلهره های دقیقه ای که دقیقه به دقیقه کش می آمدند و زندگی را به پیش می راندند. مثل همان روز های انتخاب رشته که بهم گفته بود: "امکان نداره قبول شی" و حال که من قبول شدم و حالا که من درست در همان جایِ طلبِ دل ام قرار گرفتم به حرف های آن روز و آن غروب بارور شده از دانش سکوت فکر می کنم که زندگی چه قدر گره و بند دارد و چه قدر هر گره, زمان باز شدنی. بعد از دو سال مصیبت, دو سال سکون و دو سال زندگی به آن سبک که دوست نمی داشتم, حالا زندگی طوری چرخاند که زمان هم مرا دور زد. مرا دور زد و من خوب چرخیدم در این میانه ی بلاتکلیفی و بغض. یک امیدی دارم که به امید نمی ماند. شبیه برنامه است و خیال و رویا که رو نشده اند. شبیه سفر های تازه به تازه و شبیه منی که آن قدر در مشغله غرق ام که فرصت بیهودگی ندارم. زندگی همین تناوب چند گاهه ی مسخره است. نفس بریدن در میانه ی روز هایی از اندوه و نفس بریدن در میانه ی روز های دیگری از شوق. زندگی همین تکرار است لابد که هر بار عنوانی یگانه می پذیرد و ماه, ماه ساده ی مهربان این زمینِ گرد, بر من می تابد, بر من و رویا های نجیبِ دست نخورده ام که بوی کاغذ و قلم و بودن می دهند. این یگانه دل خوشی من است...

* عنوان: علیرضا کلیایی

#دل_خوشی