به شرح احوالی بی حال!
برف باریده. چه برفی اونم, برف زیادِ سرد و همه جا ساکته. سکوت, اولین متن خوابگاهه و من دارم به رد نگاهم فکر می کنم که چه قدر بی رمقه و نمی خواد بی رمق باشه. یکی از هم اتاقیام کنارم نشسته و صدای آهنگش رو تا آخر بالا زده. اون قدر بالا که از هندزفریش صداش به گوش منم می رسه. بهش چیزی نمی گم, چ.ن حوصله ندارم الان وگرنه من کسی نیستم که بگم از بیشعوری گریزی نیست!
دلمم یه کم تنگه.... برای ناکجا و ناچگونگی...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۵ ساعت 18:54 توسط ناشکیبا
|
ای دوست