برایت در گوش سرد باد حرف های گرم می شود خواند؟

زندگی خوابگاهی, یا کلا هر زندگی دیگری که شما را مجاب کند خودتان باشید و همه ی پایه های زندگی تان را خودتان مرتب کنید, به شما یک چیز را خوب خواهد آموخت. این که دیگر این جا فقط شمایید و آشنا هایی که گه گاه ممکن است به بالین تان بیایند و برایتان مثلا اظهار نگرانی کنند, این جا, و در این سبک زندگی که تمرین تنهایی است, باید یاد بگیرید تنها قدم برداشتن لازمه ی حیات است و تنهایی کافه رفتن تمرین تکرار است در ابعاد تنهایی, تنهایی های عظیم تر, تنهایی های اساسی تر. توی زندگی خوابگاهی همه چیز مهیا نیست, ساعت دوِ شب خانه ی مادری نیست که دل ات هوای آب یخ کند و از فریزر همیشه پرِ مادر یخ برداری و آب یخ درست کنی, خوابگاه برنامه ی مالیِ محدود به کافه و کتاب و قهوه نیست یا سه آبمیوه و پنج بستنی از پالیز, زندگی خوابگاهی زندگی تدارک دیدن صابون و لیف و شامپو و عدس و ماکارونی است. باید برای یخ پول داد, سهم کافه ی هر ماه را گاهی خرج لباس و سویا و برنج کرد و طوری برنامه ریخت که نکند یکهو به خودت بیایی و ببینی از فرط استیصال و خستگی و مشغله سه روز است هیچی نخورده ای و داری آب می شوی.

زندگی خوابگاهی هرچه هم که نداشته باشد, هر چه قدر هم که از سختی هایش بگویند باز هم برای من عزیز است, یک عزیزِ خود خواسته که کمک کرده بزرگ تر شوم, کمک کرده که یاد بگیرم زندگی بازی نیست و من بازیگر نقش اش نیستم, زندگی اسبِ تشنه ی سرکشِ من است, اسبِ سرکشِ تشنه ی تو و اسب سرکش تشنه ی همه ی ما که باید یاد بگیریم بگردانیمش, شبیه عروسک گردانی پیر که گاهی مادر عروسکِ دیو سیاه می شود و گاه به گوش مسدود اش ترانه ی صبر و رامش می خواند.

من دل ام می خواهد به کسی نامه ای بفرستم! نه از نامه های تکراری در همه ی کتاب ها که دلشان می خواهد برای کسی بفرستند. نامه ای به دور, نامه ای به دیر, نامه ای به سرمای کمرنگِ سیرِ!

من وقتی دارم یاد می گیرم خودم زندگی ام را رفو کنم, وقتی یاد گرفته ام به سبک و قانون خوابگاه زندگی کنم, وقتی فهمیده ام زندگی شبیه خوابگاه یعنی مسئولیت و تعهد, خیلی کار ها را باید توی دفترم بنویسم. مثلا باید بنویسم گاهی مجبوری ظرف های دو هفته مانده ای که تو هیچ نقشی در تولیدشان نداشته ای را با آب داغ بشویی و این وسط صدای نامجو بپیچد میان آب داغ و تلاطم دست ها. و لابد این یعنی گاهی هم در زندگی مجبوری حجم ریخته ی زیستن را با شانه های خودت بلند کنی, حجمی که احتمالا گاهی در به وجود آمدن اش سهمی نداشته ای. من حجم ام و زندگی باد, و تو چه می دانی که هر بار, این باد, این برنده, این گذرا چه قدر در تلاش است مرا از جای بکند. از جای بکند به وقت تنهایی قدم برداشتن های از شهرداری تا گیل, به وقت غروب های سرد و ساکت از پنجره ی رو به خیابان تی نوش و به وقت غربتی که بالا رفتن از هفت ظبقه به من هدیه خواهد داد.

من در میان باد, در گوش اش خواهم گفت "دوستت دارم" و صدایش می زنم, صدایش می زنم با نهایت بودن ام و دل ام گرم می شود, دل ام امیدوار می شود که خواهد شنید, که چیزی در آن سوی زمان همپای من خواهد فهمید باد, زندگی است و آن که پیغام می آورد خسته ی جلادی است که اگر حواس ات نباشد از جای خواهد کند ات.

تمام, ای همه هستِ عزیز!

 

چرا الان؟

شلوار لی با تی شرت طوسی تنم بود که بهم گفت:

امیر تو چرا همیشه آماده ی رفتنی, همیشه انگار قراره یکی زنگ بزنه بگه پنج دقیقه دیگه بیا دم در بریم.

داشتم چای می ریختم, نگاش کردم, لبخند زدم, یه لبخند آرومِ نارنجی!

مرضِ پست!

به خانه بیا برگردیم!

به خانه ی دور, به خانه ی دیر, به خانه ی سرد سیر.

سکوت کنیم هی!

و به نظرت کسی می فهمه که رفتن به اوج شهر, به اوجِ اوج ترین ساختمون شهر, شهری که دوستش داری چه اندازه رافع دلتنگیه در تنهایی و سیگار و شیر قهوه هایی که دوز قهوه شون هزار بار از دوز شیری شون بیشتره؟

کسی می فهمه عزیزم؟ کسی می فهمه؟

+ سکوت کنیم, خیلی زیاد!

+..........................................................................................!

به قدر من!

توی زندگی من هیچ وقت قرار و قاعده ی خاصی به پا نبود. از یک جایی به بعد یاد گرفتم آن قدر که باید هیچ چیزی را محکم نگه ندارم که مباد از دست اش بدهم. فهمیدم که باد اگر بخواهد چیزی را بدزدد, می دزدد. من هیچ وقت قول محکمی ندادم الا قول های عاشقانه ای که در دوستی یگانه شده بودند. یا شاید هم قول های دوستانه ای که در عاشقانگی یگانه شده بودند. من یاد گرفتم همیشه و به همه کس نباید قول داد. حتی گاهی قول های کوچک. بعضی از آدم ها برای قول دادن نیستند, برای قرار و قاعده و دلتنگی های ده سال بعد نیستند, اصلا بعضی ها برای ماندن نیستند و ما باید این را خوب یاد بگیریم, خوبِ خوبِ خوب یاد بگیریم و هر روز هم تکرار اش کنیم که نکند به اشتباه قول هامان سبک بشود. من هیچ وقت دل ام نخواست قول بدهم الا این که به خیال و سوی خوب روز های نیامده آغشته باشد, الا این که به آن ها که برایم یگانه اند و عزیز و بوییدنی قول بدهم در شوره زار این خزان بی اسرانجام, برای روز های سی و پنج سالگی, وقتی یک معلم ساده شدم یا روزنامه نگاری ساده تر, کنارشان می مانم و کافه می روم و از حجمِ رفاقت, شعر می خواننم. به نظر من این اصلا قول کمی نیست, قول ساده ای نیست و من برای بودن اش هر روز دل ام گرم می شود. زندگی من اساس ندارد که بخواهم زمین و زمان را مجاب کنم که اساس من پیروز باشد. من, همین که تمرین کنم کمتر عصبانی شوم, همین که سعی کنم هر روز صبح به وقت سلام صدایم گرم باشد و دیگر کمتر با آدم های اشتباهی یکی شوم, اساس زیستن ام را چیده ام برای روز های بعد.

توی رگ های خسته ی من, بعضی ها هستند که می روند و می آیند. که گرم اند و بوییدنی, کسانی قلیلی که سهمی از گذشتگان من نیستند اما سهم من اند در گذر از روز هایی که خودم ساخته ام شان.

+ دلم تنگ و گرم است و این شیرین ترین نقض جهان من است.

+ الان دریا به من زنگ زده بود و سی و یک دقیقه این حرف زدن به درازا کشید...

به قرار "یک روز هایی" در بیست و هفتمِ زمستان نود و پنج!

من و پارسا یک روز هایی بلند می شویم و همراه هم می آییم تی نوش. توی این "یک روز هایی" معمولا هر دویمان آن قدر بی حوصله هستیم که قرار حرفی از حال هم به پا نباشد و فلان و فلان. در این مواقع پا می شویم و می آییم به دنج ترین کافه ی شهر و من می دانم او هم مثل من از این که خودش را از درصد فرآوانی رنج رهاند چه قدر خوش حال است.

الان حال ما, حال همان یک روز هایی است که گفتم. پا شده ایم و آمده ایم این جا, در دنج ترین کافه ی شهر و لام تا کام حرفی از هم, با هم نزده ایم و فقط دو لیوان پای تلخ سفارش داده ایم و با اینترنت اشتراکی گوشی درب و داغانم, پشت لپ تاپم نشسته ام به وبلاگ نوشتن و او به شیمی خواندن مشغول است برای امتحان چهارشنبه اش که هیچ دوست اش ندارد.

من شبیه پدران هزار ساله نگاه اش می کنم و از این که ممکن است غم های بزرگ ترین از ابعاد حرف داشته باشد دل ام گرفته است.

سارا, سارایی که دوست داشت معمار شود اما پرید...

میون گشتنای امروز وبلاگ های قدیمی به وبلاگ سارایی بر خوردم که اهل رشت بود. یادم افتاد که دانشجوی ادبیات انگلیسی دانشگاه گیلان بود. سالی که من سوم دبیرستان بودم قبول شد, اونم شبانه. امروز از بچه هاس زبان ادبیات انگلیسی پرسیدم که آیا سارا نامی دارند که شبانه باشه و اهل ادبیات و وبلاگ نویس و فلان و فلان؟ گفت آره و آره رو گفت شبیه این بود که قاره ی جدیدی کشف کرده باشم....

+ هیجان, به همین غلظت...

من!

من وقتی نمی دانم لحظه هایم را چه طور بگدرانم, جلوی کمد ام می نشینم, لپ تاپ را روشن می کنم و وبلاگ را باز می کنم تا نوشته های قدیمی ام را بخوانم که بر ام گردانند به روز هایی که دوست نمی داشتم و بعد سعی می کنم حواسم نباشد به هر گذری که توی اتاق و راهرو های خوابگاه اتفاق می افتد...

و بعد, هندزفریم رو توی گوشام می ذارم و سیمش رو می مکم که شاید درمان بشه این دل تنگ و این حال نامعلوم...

سیم شارژرم شیرین ترین آب نبات دنیاست, می فهمی تو؟!

شبهای روشن!

روزی که من برای سومین بار شبهای روشن رو تموم کردم و فیلمشم سه بار دیدم, تو ورقه ای که لبریز از عدد بود نوشتم:

تو را ترک می گویم

به سان قساوت یک سرباز خسته از جنگ, در گذشتن از بوی وخوش گلی...

و هیچ به قدر بوق های ممتد تلفنی بی جواب...

زنگ زدم که بگویم دلم تنگ شده, که حال ام چه قدر خراب و منگ است. فکر کردم دل ام می خواهد اگر قرار است از عرض خیابان بگذرم و سر ام که گیج رفت زیر چرخ های ماشینی له شوم, بگذار وسط حرف زدن با او باشد نه از خیال گنگ رهایی و رد بی خوابی دیشب. شماره اش را گرفتم, بوق خوزد, جواب نداد, فکر کردم اگر موقغ عبور از عرض خیابان بمیرم, اولِ اولِ اول دل چه کسی برایم تنگ خواهد شد....

#دلخوشی

بهم گفت:

امیر, تو بهترین نشونه ی این روزای منی...

از نامه ای به تو در تلاقی رفتن!

من دوباره چمدانم را بسته ام تا به سوی شهری راه بیفتم که گوشه ای از خیالات من است, شهری که دوست اش دارم و مرا روز های خوبی در خود پناه داده است. من از موطنی که سال ها برایم بافته شده بود رهیده ام و به سوی مقصودی راه افتاده ام که دل ام می خواهد اش, نه اجبار و گواهی و جغرافیا.

من دوستت دارم, دوستت دارم چونان بافه ای از خشم در دلِ عشق و می دانم که گاهی خشم, حیات عشق است از گزند عادت و جنگ و پیچیدگی! 

من به سفر می روم و چمدانم را خودم می بندم و خودم بر خیابان می کشمش و می دانم این تنهایی عزیمت کردن و این تنهایی چمدان بستن قرار است یادم دهد که نمیرم, که محکمِ محکمِ محکم عاشق شوم و حرف هایم شبیه صدای چرخ های چمدانم بر آسفالت خیابان های تاریک دانشگاه طعم تعهد و شرافت دهد. حالا من هر بار که چمدان جمع کنم, هر بار که تنهایی به سفر بروم, هر بار که صدای چرخ های چمدانم بر خیابان مرا یاد غربت دلخواه ام بیندازد, یاد کلمه های تو می افتم, کلمه های بافته ای که از تنهایی و اندوه و رنج برآمدند و لابد تو می دانی که رفتن عجب قصه ی درد واری است برای غریبانی که ما باشیم. 

این که چرا به تو می نویسم را نمی دانم, اما می دانم که دل ام می خواهد برای تو بنویسم و پنجاه دقیقه ی دیگر اتوبوسی که قرار است مرا به مقصد ببرد حرکت خواهد کرد. من برایت می نویسم و دل ام می خواهد بدانی که چه قدر دوستت دارم و چه قدر پشت سر ات ایستاده ام تا بزرگ شوی, تا ببینم که سپیداری می شوی که از هیچ بادی نمی ترسد و هر باد که عبور می کند, دوست تو خواهد بود و امید دارم آن آخرین و آن سوزنده ترین باد در عبور برایت همدمی به شکل زخم های سوزنده ات شود تا خیالِ منِ مسکونِ  همیشه بیننده ات از قبال تنهایی هایت آسوده شود. همیشه به تو نگاه می کنم و همیشه حواسم هست که نفس ات نمیرد از دلتنگی و همیشه منتظرم تا بادی عزیز دست های تو را بگیرد و پرواز کنی, پروازِ بی سقوطِ مرتفعی...

" دوستت دارم"