برایت در گوش سرد باد حرف های گرم می شود خواند؟
زندگی خوابگاهی هرچه هم که نداشته باشد, هر چه قدر هم که از سختی هایش بگویند باز هم برای من عزیز است, یک عزیزِ خود خواسته که کمک کرده بزرگ تر شوم, کمک کرده که یاد بگیرم زندگی بازی نیست و من بازیگر نقش اش نیستم, زندگی اسبِ تشنه ی سرکشِ من است, اسبِ سرکشِ تشنه ی تو و اسب سرکش تشنه ی همه ی ما که باید یاد بگیریم بگردانیمش, شبیه عروسک گردانی پیر که گاهی مادر عروسکِ دیو سیاه می شود و گاه به گوش مسدود اش ترانه ی صبر و رامش می خواند.
من دل ام می خواهد به کسی نامه ای بفرستم! نه از نامه های تکراری در همه ی کتاب ها که دلشان می خواهد برای کسی بفرستند. نامه ای به دور, نامه ای به دیر, نامه ای به سرمای کمرنگِ سیرِ!
من وقتی دارم یاد می گیرم خودم زندگی ام را رفو کنم, وقتی یاد گرفته ام به سبک و قانون خوابگاه زندگی کنم, وقتی فهمیده ام زندگی شبیه خوابگاه یعنی مسئولیت و تعهد, خیلی کار ها را باید توی دفترم بنویسم. مثلا باید بنویسم گاهی مجبوری ظرف های دو هفته مانده ای که تو هیچ نقشی در تولیدشان نداشته ای را با آب داغ بشویی و این وسط صدای نامجو بپیچد میان آب داغ و تلاطم دست ها. و لابد این یعنی گاهی هم در زندگی مجبوری حجم ریخته ی زیستن را با شانه های خودت بلند کنی, حجمی که احتمالا گاهی در به وجود آمدن اش سهمی نداشته ای. من حجم ام و زندگی باد, و تو چه می دانی که هر بار, این باد, این برنده, این گذرا چه قدر در تلاش است مرا از جای بکند. از جای بکند به وقت تنهایی قدم برداشتن های از شهرداری تا گیل, به وقت غروب های سرد و ساکت از پنجره ی رو به خیابان تی نوش و به وقت غربتی که بالا رفتن از هفت ظبقه به من هدیه خواهد داد.
من در میان باد, در گوش اش خواهم گفت "دوستت دارم" و صدایش می زنم, صدایش می زنم با نهایت بودن ام و دل ام گرم می شود, دل ام امیدوار می شود که خواهد شنید, که چیزی در آن سوی زمان همپای من خواهد فهمید باد, زندگی است و آن که پیغام می آورد خسته ی جلادی است که اگر حواس ات نباشد از جای خواهد کند ات.
تمام, ای همه هستِ عزیز!
ای دوست