به امروز, 17 بهمن ماه 95
امروز 17 بهمن بود. 17 بهمن سرد, 17 بهمنی که در من به خواب گذشت و سردرد و چای, به فیلم گذشت و شب آشفته ی پیش اش که دل ام تنگ شد و بریدم و پاره کردم مرز های خودم را. من, برای خیال بی تمام سر ام گاهی کم ام...
غروب زینب به ام پیام داد, از آن پیام های گرم که در میانه ی رخوت به جنبش وا داشتم که بلند شوم, دستی به موهایم بکشم و چای دم کنم. از آن چای های گرم عطر دار که آدم برای معشوقش گرم می کند لابد. او برایم تعریف کرد, از 17 بهمن سال پیش اش که چه بی هوا گرم اش بوده و دست هایش یخ نمی زده اند در سرمای بی امان رشت. من دل ام برای رنج های زینب شعله می کشد و می دانم اندک اند آدم هایی که می توانم اینگونه با درد ها و خاطرات شان که از روز های خوشی برای خود نگه داشته اند, شعله بکشم.
امروز از گیل نگاه تماس گرفتند, تماسی از برای یک قرار حضوری در پنج و نیم غروب دوشنبه روزی که به شماره ی 18 آغشته است. هجدهی سرد در ماهی سرد و در سالی سرد تر. حالا من نمی ترسم از سرمای وزیده و برفِ بر زمین, من دل ام گرم است که دارم یاد می گیرم تنهایی به سر کنم و تنهایی بار هستی ام را به دوش بکشم. من می دانم که هرچه بتوانم تنها تر سر کنم, هر چه بارِ این درد نابرابرِ زیستن را تنها تر به دوش بکشم شاید بتوانم بعد ها, بعد ها و بعد ها اگر قرار شد سویِ عشقی را به سینه بکشم, سرسختانه به سینه بکشم اش و بلد باشم قیمت یک چای گرم و شعر های با صدای من و آب پرتقال های نارنجیِ موقع ناخوشی تا کجای دل اش را گرم نگه خواهد داشت از این که شریکی دارد در تحملِ این بارِ نابرابر. حالا قرار است خبرنگار شوم, حالا قرار است سر ام گرم شود و دست هایم مشغول, قرار است صدایم طعم هستی را از بافه های اشتغال هم به در کشد و شبیه آن حق التالیف های ناچیز مجله های کودک, به تن ام بچسبد این سهم های ناچیزی که توی جیب ام خواهند رفت.
دل ام تنگ است, اما گرم. تنگی و گرمیِ دل را برای هر کسی می شود آرزو کرد. تنگ از یاد نبودن آدم ها و گرم از یاد بودن آدم ها. همیشه باید کسانی را در دور داشت که در قلب ات خانه ای دارند, خانه ای گرم که بدانی هیچ سیلابی سقف اش را بر سر ات نخواهد ریخت.
صدای باد می آید و این منم, که غم ام به اندازه ی پیرهن ام بزرگ شده و استخوان برآمده ی گلویم را می بوسد, اما دوست اش دارم. دوست اش دارم و می دانم بزرگ ام می کند, می دانم بزرگ تر می شوم و می دانم روزی دو طرف پالتویم را باز می کنم تا باد مرا در آغوش بگیرد و مرا ببرد با خود. آن وقت من هزار بار در باد خواهم خواند "دوستت دارم" و خیال ام راحت است که باد, همه ی طعم کلامم را به شیشه ی خانه ی آن ها که می دانم خواهد کوبید که یادشان بیفتد در آنسوی مرز های تن شان, صدایی هست که بی مهابا حدیث عشق می خواند و نمی ترسد از یادِ این گرمیِ دلخواه در دلِ بهمنی سرد. در دلِ 17 بهمن سردی از جنس نه و پنج.
تمام!
ای دوست