آدم مظلوم بی پناه، آدم سست بی تکیه گاه در عصر جلاد باد های نابرابر!

مطلب اینه که متاسفانه انگار شما هر قدر به حریم دیگران بیشتر احترام بذاری و بهتر با این جماعت کنار بیای، بیشتر به حریم خصوصی و فیها خالدونت تجاوز می شه. هر کنش این جا واکنشی در جهت عکس داره!

مطابقِ عادت گاهه:

دستانِ چهارگاهِ شجریان گوش می دهم و می میرم! 

تمام!

نگاه می کنم به آسمان زرد کم عمق...

شبیه من, در روز هایی که امید به دوباره سر زدن تنها سرمایه شان است و اشک تنها ابزارشان!

در وصف, در وصف من, اضطرار و کلمه هایی که از من کوچ کرده اند...

آدمی زاد که آدمی زاد نباشد به پای "دختر" میر کریمی جان اش از تن در می رود و در تاکسی برای تنهایی هایی مردی که به دختر اش نترسیدن تنهایی را یاد می داد, بغض می کند. چنگ می کشد به بودن, چنگ می کشد به نبودن و فکر های محال توی سر اش می آید, چنگ می کشد به دل اش تا کلمه بیابد و چنگ می کشد به خانه برای رفتنی که نمی داند عاقبت اش کجاست. آدمی زاد که آدمی زاد نباشد صدایش را می بندد روی هر آوایی و شعر ها عکس می شوند برای بر عکس خوانده شدن. به خانه دست می کشد, بوی می کشد, هوار می کشد در تن و به رنگ هایی می اندیشد که روی دست حواس اش مرده اند. به کتاب اش نگاه می کند, به صفحه ی 172, به کلید هایش که شاید مجبور شود روزی برای رفتن, بر عکس در قفل بچرخاندشان. آدمی زاد ناآدمی زاد چنگ هایش را مشت می کند تا انگشت اشاره ی جمع شده اش را میان لب ها بفشارد تا شاید طعم فریاد, در معجون سکوت به هم خورد. او راه می رود و دیگر از چیزی هوسی جان نمی گیرد و نگاهی خیال نم دار خفتگی را تر نمی کند. آدمی زاد که آدمی زاد نباشد, گوش هایش را با مشت هایش می گیرد که صدای کشیده ی جارو قرار خواب و نفس و مرگ را به هم نزند تا راحت بشود مرد در صدایی که در گوش اش حدیثِ مرگ می خواند. آدمی زاد که آدمی زاد نباشد شبیه هیچ چیز نیست...

در ثنایِ سنایِ آزادی!

گفتم ز کوی ات می روم / گفتی تو آزادی مگر؟

آدمی از آزادی امیدوار است, از عشق زیستن تواند و از کلمه بودن خواهد گرفت!

تمام!

برسد به دست باد!

و او گفته بود:

قرار های آدمی با خود, ترسناک ترین وعده های جهان اند. حتی ترسناک تر از وعده های دوگانه!

آن سرِ عشق, تا هوای خنکِ استغنا هایی نا شبیه به استغناهای عشق!

داشتم مقاله ها را توی ورد مرتب می کردم. داشت آماده می شد.

"گفتم: کجا می ری؟

گفت: یه سر می رم بیرون. من به دیدار کسی می روم در آن سر عشق!

گفتم: اگه آن سوی عشقه پس از از اون پله های استغنا هم بکش بالا برو نفس بکش.

گفت: امیر تو این سه ماهه اولین کسی هستی که وقتی اینو گفتم فهمید چی گفتم.

گفتم: شاید چون خود ام فهمیدمش."

آمد گردنم را بین دو دست اش گرفت و ماچ ام کرد و رفت.

لبخند زدم. رفت. با خودم گفتم امیدوارم بدانی آن سر عشق دقیقا چه جوریست, هر چند مطمئنم نمی دانی!

تمام!

نوشت: کیا رستمی رفت؟ باورم نمیشه, کاش دروغ بود...

یکی زیر پستش نوشت: فقط اینو کم داشتیم تو این روزا!

باد ما را با خود خواهد برد, باد ما را, امید را و خیال را با خود خواهد برد, باد مسئول قشنگیِ پر شاپرک است برای کندن, باد می وزد و مرا به نوش می کشد, باد می وزد و ما را به چنگ خواهد کشید, باد می وزد و پر شاپرک و خیال امید و چشم های خشک تو را به دوش خواهد کشید. طعم گیلاس می دهم, و دو گیلاس سرخِ هم زاد را به دست خواهم گرفت و تمام قبر های عالم برای بلعیدنِ شبِ اندوه, حریص می شوند و من به فردا فکر می کنم که آیا خورشید خاوری از رشک کند جامه ای را چاک یا نه. فردا, فردای بارور شده از دانش سکوت, فردای سر نزدن خورشید از خیال پست و اندوه های مرتفعِ ما...

تمام!

گفتم خرابت می شوم / گفتی تو آبادی مگر؟

ده صبح پیام داد و گفت:

_ بعد افطار می ریم بیرون که ابد و یک روز رو دوباره ببینیم و کتاب رسول یونان رو بخرم و بریم کافه و دو تا قهوه بخوریم و یه کمی هم حرف.

دو ظهر پیام داد و گفت:

_ قرار امروز به هم خورد, فردا می ریم!

جواب دادم:

_ من وقتی می خوام بپرم و نمی پرم, تا مدت ها حالم بد میشه, می خواد این نپریدن تو زندگی باشه یا بزک کردن و خیال بافتن برای یه قرار دمِ غروب توی کافه ای که بوی غم می ده. وقتی دود سیگار ات رو می بلعم و تا یه هفته تهوع دارم رو هر چیزی! فردا هم نمیام...

و سکوت کرد!

شش غروب پیام دادم:

_ گور بابای من و تهوع و حالی که رخوت داره از نپریدن, فردا میام, فردا همراهت می شم, فردا دنبالت میام و مابقیش دست تو هستش که کی همراه ما باشه. فردا میام چون نمی دانم که اگر از کمند عشق ات بروم, کجا گریزم؟!

سریع جواب داد:

یادته گفتی من اگه بخوام بپرم و نپرم بیمار می شم؟ من الان نپریدم, اگه تا فردا رخوت ام رفت, می ریم. ممنون از فداکاریت...

فکر کردم همه ی این هجمه ی رنج, برای همین روز های منگ است که زده توی سرِ همه ی مان...

 

نه به هفت آب, که رنگ اش به صد آتش نرود این غم و درد!

آشوب, به سقف, سر می ساید. ما عزادارانِ نخستینِ این کوچه ایم که خیال را پی گرفتیم برای ثانیه های وصل, در دلِ ناگواری هایی که پیرمان کرده بودند. به هم فکر می کردیم و غمی که از چشم هایمان می جست برای در چشمِ هم نشستن, که غمِ چشمِ راست ات در سینه ی چشم چپ ام فرو می رفت و غمِ چشم چپ ات, سیاهی چشم راست ام را در برفِ سرخی گرفتار می کرد. که غم ها جهدیدند و این حکایت برای غم چشم های من و علیل وارگی چشم های تو نیز تکرار شد.

من عینک ام را زده بودم, صدایم در کمند هایی گیر می کرد که نمی دانم کجا بودند, من عینک ام را به چشم زده بودم و عینک ام چشم ام را می زد, که باز برایت بخوانم: خسته از جنگیدن, آخرین فرصت صلح, تویی!  تو خواب شده بودی و من به دختر ام فکر می کردم که برای روزگاران عاشقی چه قدر اشک خواهد ریخت و سبک خواهد شد. تو خواب شده بودی و من بیدار ات نمی کردم, عینکم را زدم, دوباره خواستم که بخوانم, دوباره کمندی بود, دوبارهِ نمی دانمی بود که دست های مرا می فشرد, دوباره من بودم که نمی خواند و دوباره...

به سینه فشردم اش, گفت ام: گریه کن بابا جان, گریه کن دخترِ عزیز ام! و گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد و من خیالم راحت بود که او مردی نمی شود برای عاشق شدن, مردی نمی شود برای لرزیدن دل اش با دو کلام شعرِ بی عروض و مردی نمی شود که روی دست های جهان اش بماند. او دختری می شود برای روز های عاشقی, برای گریه های ناتمام و برای دلی که هر بار سبک می شود و بعد, دوباره پر می شود از اندوه و بغض و تنگ وارگی!

+ وحشتی بیگانه در سراپای وجود...

از این همه بپرس چرا حال من بد است؟!*

غلاف تابستان, به در بود. تو را در خانه پیدا کرده بودم و بغض ها در آشوب بودند برای به کام کشیدنِ صبر. می شد دل سپرد, بی پروا شد و هشت نخ سیگار را از جعبه ی قرمز و سفیدِ جیب کیف ات بیرون کشید. اما تو در خانه بودی. افسرده و نالان. رنجور و مسکوت. تو با دست هایت پوستِ گلوی گوشتی ات را می فشردی و هر فشار, اشک هایی بود که که سر می رفت از حوصله ی چشم و خون ها در قیام بودند و زمین, زرد چهره و تشنه, ایمان می باخت برای نوشیدن خون بکارت ات. 

دل ام تنگ است و در غروب تابستان ساعت چهار بار نمی نوازد. تاریکی خانه ام شانه هایم را می مالد و مرا تبعید می کند به خیالی که نگران است و نامعلوم. به خانه ای در دور که نمی داند از کجای خاطرات دارد مشت می خورد برای به یاد آوردنِ روزی که قدم ها دوباره جوانه زده بودند برای رفتن...

تمام!

عنوان: بخشی از شعری از سید مهدی موسوی.

/ از هر که مثل تو از ماه آمده است

  از این همه بپرس چرا حال من بد است؟ /

از یاد می برند, مرا دیگری کنند...*

"نشست تو ماشین. دست هاش می لرزید. بخاری رو روشن کردم.

گفت: ابراهیم ماشینت بوی دریا می ده.

گفتم: ماهی خریده بودم.

گفت: ماهی مرده که بوی دریا نمی ده.

گفتم: هر چیزی موقع مرگ بوی اون جایی رو می گیره که دلتنگشه.

گفت: من بمیرم بوی تو رو می دم..."

سیامک تقی زاده

نشستم, هشت بهمن نود و چهار بود. گفتم پاهایت را جفت کن و کردی. دوربین چریک اش را گفت و یک خیابان ثبت شده ماند با ماشین هایی که دیگر راه نمی رفتند. زمان همه چیز را به پستان گرفت و از شیر اش همه چیز ساکن شد. تو از یاد می بری. یاد, از یاد ات می برد و دیگر در خیال هیچ کسی نمی گشتی. تو دیگر نخواهی دانست که من روزگارانی در هشت بهمن از غربت شهر ات برایت گفتم و امتدادی که ته نمی یابد. تو پاهایت را جفت کردی و من به سرما فکر می کردم و فردا روز تابستان که با سیگاری به لب رو در روی ام خواهی نشست و می گویی: غلط کرده هر کی گفته قهوه ی تلخِ تلخ, تیمار حیرانیه. تو نمی دانی که یخ زده ای و من قهوه ی فرانسه ی تلخ ام را سر می کشم. تو نمی دانی قهوه ی تلخِ تلخ چه قدر تیمار حیرانی من است! نمی دانی ...

عنوان: سید مهدی موسوی

تا انتهای مبهم آه ام نمی رسی!*

آه ام را جمع می کنم, می گذارم اش کنار هر روز و فکر می کنم نه تو, نه این ثاتیه های مردد و نه این خواب هایی که مرا بر دست های خود می فشارند, تا انتهای مبهم آه ام نمی رسید. انتهای مبهم آه ترکیب وحشت آوری است و من نمی دانم فردا که مرا باد های تقدیر دنبال کنند, فردا که خیال ام تنگ روز های اکنون نشود و فردا که شاید سرور به پا باشد و غم ها را در دهان کپک زده ی خیابان بریزیم, فردا های دور, فردا های لرزان, فردا های عبوس تلخ که لبخندی ریز میان حروف شان جا می شود گاهی, فردا های پیکار که ما یا در آن ها کشته خواهیم شد یا دست های سرودِ صبح را خواهیم گرفت و به سوی پیروزی راه خواهیم افتاد, فردا های منگ که ما را می دوانند در پی اخذ مجوز نشریه های دانشجویی, همان فردا هایی که تا صبح فردا می شود از آرزو ها و حسرت ها و غم و شادی هایشان نوشت, ما را ورق می زنند.

در این ورق زدن, خیابان, چهره اش را در دوازده ظهر, پسِ خوابی آشفته, با خون های سرخ ما خواهد شست و از خوابی به پا می خیزد که بیداری اش از مرگ لبریز بود. آن وقت هر تکه از خونِ ما, لکه ای می شود بر پوستِ روشن روز تا تاریخ ثبت کند بساط مردن و ماندن را و خیابان از خوابِ به پا خاسته ی خونین, از رد ما پر می شود برای سال های پس از کودتا تا زمان ها را به هم وصل کند و خیابانِ خواب آلود کودتا زده بشود نمادِ یک پیکارِ نابرابر...

تا آن روز, تا آن روز واپسین, نه تو, نه این زمان بارور شده از دانش سکوت, به انتهای مبهم آه ام نمی رسید!

تمام...

* افشین یداالهی

حیرانی!

شرح قسمی از زندگانی, به مقصدِ دلِ تنگِ نگران...

تمام!

به قابی بلند و اندوه وار, من ساکنم!

چشم از تو می گیرم و می خوانم: "سپرده ام به دیده ات تمام آن چه دیده ام / هنوز هم نگفته ای ولی بدان شنیده ام". چشم از تو می گیرم و کوچ می کنم به قصدِ قافِ قلب ام, آن جا که من میان چهار دیوار اسیرم و خانه از رنگ تهی, کوچ می کنم و این کوچ مرا اشاره می کند به دور هایی که  نمی دانم کجاست! 

دوباره چای دم می کنم, این چای دم کردن, یک جایی در نهان ترین عمق های حفره هایم, پر می کند یک چیزی را. حفره ها بسیار اند و من بسیار تر, از اندوه و ملال...

من و تو و پنجره های قطار در سفریم

سفر مرا به تو نزدیک تر نخواهد کرد

شعر ها از:

افشین یداللهی _ فاضل نظری

زنده ام از این که دوباره, یه سوال بی جوابم!

من و رسوایی و این بار گناه

تو و تنهایی و آن چشم سیاه

+ مرا به بر بگیر, حزن یگانگی عظیم است و خیال شدن, غریب!

دلم از گهواره ی غم های عالم, ز مشرق تا به مغرب تاب می خورد...

نزدیک پنج صبح است, دو بار چای دم کرده ام و سه بار چای خورده ام. از کنسرت آمده ام, بی خیال و منگ کنار کیهان کلهر قدم زدم و عین خیال ام هم نبود که وقتِ بیرون آمدن عکس دو نفره مان را حذف کردم و ندانستم چرا, عین خیالم نبود اما می دانستم که گاهی آن وسط, از آن بالا, با آرشه کشیدن هایش مُرد ام, که چشم هایم بسته می شدند و گوش هایم به حال احتضار. فکر می کنم چیزی نیست, و یاد غروب می افتم که خواب مرا با خود برد, که در خیابان گرم ام شد و از آن دکه ی پارک لاله آب سرد خریدم. آبی که بر پوست ام رفت و خواب سالیان را تمام کرد شاید, و رفت, رفت تا اعماق ریه ها و راه نفس ها را گشود.

چه کلمات مریضی!

شعر ها از:

افشین یداللهی _ م_امید

بر سرپناه دل, می دود دل بی سرپناه من!

که تو نبودی, تو نبودی و نقش دل ام پیدا بود, نقشِ رنگ رنگ دلم پیدا بود و باد هایی که مهمان من می شدند هر بار برای طعم سفر دادن و خبرِ از تو! یک روز هم برایت نوشتم, نوشتم که من منتظرم و سفر مرا حبس گاه است بی تو. نوشتم و به تو نرسید و نمی دانم که بی وفایی باد بود یا عقمِ مدامِ کلمات من. نمی دانم, اما هر چه که بود از تو خبری نشد. یک بار هم همان سال, همان سال دوری که از گیلان باز می گشتیم, روی آن گردنه ی دور به ات گفته بودم دست هایت را هوا کن, دست هایت را هوا کن و برای سوگ ها دست تکان بده, یا شاید هم گفته بودم ما بر خواهیم گرفت این غم های جدا و متصل را, نمی دانم! آن روز, آن روزِ دور که در خیابان خانه ی خاله این ها برایت از روز هایی که نبودی گفتم, آن روزی که باران زد و من نگذاشتم چتر ات را روی سر ام بگیری, آن روزی که از کتابفروشی, چهار جلد کتابِ ناقطورِ دل انگیز خریدیم که دو تا دو تا یکی بودند, آن روزی که گفتی باید خواندنی هایمان هم شبیه هم باشد, آن روز که آشِ خاله به بار بود و چای هایش از بسِ خوش رنگی صدا می دادند, من برایت گفته بودم که ما به آب خواهیم زد و من بر پیراهنِ رنگ رنگِ تو اشک خواهم ریخت, و خواب, طی شده ی ماجرای گریه است وقتی نمِ پیراهن ات پوست ات را بزند از شوری. همان سال, همان سالی که خودکار ات را بین صفحه ی دویست و پنجاه و هفت و هشت جا گذاشتی, همان سالی که در آن روز روی کتاب ات نوشتی: "دلم از گهواره ی غم های عالم ز مشرق تا به مغرب تاب می خورد", من از شماره های نیمه تمام سر ام و عدد هایی که که کلمه می شدند برایت گفته بودم, گفته بودم که دلم می خواهد شب ها نفس هایم را بندِ نفس هایت کنم با تکه ای بند, و تو انگار که نگرانی, برایم از ترس گفته بودی و ردِ تنهاییِ پدر, گفته بودی که باید دست هایم را بگیری و مژه های پدر را ببویی, گفته بودی کتاب آخر ات که تمام شود مرا به سفر ات خواهی برد تا بزرگ تر باشم برای فردای تنها تر شدن و من نمی فهمیدم تنهایی از چه!

بر دست های شهر, ما بی پناهانِ محضیم!

حالا که هر لحظه این بیداری گذر نابرابر حقیقت و طعمِ گنگِ زمان را برایم تکرار می کند, حالا که روزی هزار بار دعا می کنم کسی صدایم نزند, کسی چیزی از من نخواهد و کسی مرا به جایی دعوت نکند, حالا که این غار, غار تر از همیشه می شود و من بی پناه تر از باد, خواب بهترین گزینه ی گریز است حتما. و می نویسم وقتی کلمه ای برای گفتن خودم در دل این هزار کلمه پیدا نمی کنم و وقتی فکر می کنم من را کسی میان لایه های زندگی چرخ داده و و لو کرده و مرا گذاشته است یک جایی که کسی هم یادش نباشد, وقتی دلم امید های نصفه نیمه نمی خواهد, دل بستن به آن چه هست را نمی خواهد, وقتی باید فرو بریزم تا دوباره بند بند شدن و روی هم رفتن, وقتی در چهار روز سه کتاب می خوانم و دوباره شهرزاد گوش می کنم, وقتی هوای عاشقی کردن نمی گذارد هشت نفرت انگیز را تا ته ببینم, وقتی تلفن ام روزی دو بار شارز خالی می کند و من نمی دانم سر ام چرا این همه گرم است و یخ, وقتی نمی دانم چرا دلم سفر می خواهد و گریز های طولانی, وقتی نمی دانم چرا در جمله های من اینهمه همین کلمه ی ساده ی گریز تکرار می شود, تکرار اندر تکرار, وقتی مداد ام را دست ام می گیرم که چیزی بنویسم, می گردم, هی ذهن را می گردم و هی سر ام را می کاوم اما جمله ای نمیابم, وقتی می نویسم: "یک روز, به یک مقصد تنگ, دلم گم می شود" و زیر اش تاریخ می زنم: " 54 بهار 95" و نمی دانم از کجا اینهمه در من جان گرفت این ناامیدی که در پی امید دوباره است برای باز شدن و دوباره بودن. وبلاگ را باز می کنم و همچنین صفحه ی ورد را, می نویسم! به دور از عالم احساس و با نگاهِ جدی می نویسم از آن چه روزگاران با جان اش کرده است حتما!

بازگشت!

برای بازگشت می نویسم, بازگشتِ عزیز حتما.

برای هفتم مهر نود و چهار, نود و چهارِ عجیب, نود و چهار عمیقِ پست و نود چهار غمگینِ مست. می نویسم و فکر می کنم که نوشتن در این خانه ی قدمت دارِ اصیل, شاید درمانگرِ باشد, درمانگرِ محض که فکر هم می کنم یقینا هست! صدایم را بلند می کنم و شعرهایی می خوانم از تن, از فردا صبح و از مادری که می ریسد غم های دلتنگی اش را با فریاد های بر سرِ نیلوفر! نیلوفر مست و صدایی که امید است, و صدایی که می لغزد در تن ام و باز هم کوک می شوم برای دعوایی دوباره که از سر شیطنت است.

دوباره به نود و چهار فکر می کنم, به آقای سین, به کلاس های هفت غروب, به تنِ لاغرِ زار اش, به صدای جالب اش در سالی که قرار بود سال پیروزی باشد از اراده های لطیف تا حصول, سال من و آرزو های نجیب, مهرِ مهرانگیز و پاییزی که قدم هایم را بخواهد برای ساعت های زارِ دلتنگی بر سنگفرش های انقلاب, به فروردین نود و چهار فکر می کنم در روزی که می دانستم دل ام برایش تنگ خواهد شد, دلم برای صدای نگرانِ آقای سین و جانم گفتن هایش تنگ می شود و بعد من نمی دانم که تیمار این دلتنگیِ عجب ناک را کدام روز در روسریِ کدام اتفاق برایم خواهد پیچید و پست خواهد کرد. دوباره فکر می کنم, فکر به نود و چهار, همه ی خوبی ها و تلخی هایش, به شادکامی های و غم هایش, به رفاقت های زنده شده, به حرف های خوب به قرار های شبیه حالِ دل, به زمان که گاهی گذشت و گاهی کشاند, به خواب که گاهی تهِ سر ات را هدف می گرفت و گاهی از شدتِ چسبناکی اش به جان, بیداری می شد اصلا. به شب هایی که دست در آغوش صبح داشتند و آن شب های تیره, به تمام نوسان های گه گاه نود و چهار, به کتاب و قرار و دفتر و آرزو, به خیال و ناامیدی و صدا و نوشتن و به تمام از من های جهان و بیگانگانِ با من.

سلام خانه ی عزیز!

تو ارتفاع بی مهاری ای من! ارتفاع به سقوط...

ما گام گاه دیگران می شویم. از کران تا کران...

بخواب هلیا, تنها خواب تو را به تمامی آن چه که از دست رفته است, به من و به رویا های خوش بر باد رفته پیوند خواهد زد...

ارتفاع, خیال پستی بود و پرواز, افیون پرنده ای که پرهایش گمِ در باد شدند. نوشتن و نوشتن از تنهایی یک صبح شنبه, از مهر که بی مهر بود, از من و از تمام راه که سکوت ام می آموخت, همه ی دوازده سال بردگیِ با عشق, همه ی هجده سال راه, همه ی امید و آرزو و یاس, همه ی هوای خوشِ فردا های نیامده, شب های باران گیر رو نشده و همه ی جستجویی که ته هر رگه ی شیرین امید اش, طعم تلخی کدر می کرد خاطرِ بند خورده ی در توالی فراموشی را. من قول داده بودم که فراموش کنم, که فراموشی شاید درمان باشد و قول داده بودم که یاد ام نماند. سبز و سیاه ترکیب تیره ی دل انگیزی می ساخت, طعمِ غم و امید در یک متن, خواب خوش و کابوس در شب, باران و آفتاب در یک صبح و چیز هایی همه شبیه به این. من خواب دیده بودم که همه چیز دروغ است, که من دروغ ام که روز ها دروغ تر, که هنوز هیچ برگی به زمین نرسیده, که هنوز بوی خزان دزدکی دویده در دامن شهریور, من خواب دیده بودم, راست می گویم, یک خوابِ خوشِ آرام که پر از کار بود برای چال های روح, دست های کرخت و پاها, پاهای نرفته ی نرفتن!

من روزی خواهم آمد و پیغامی خواهم آورد...

این خم و پیچِ آشفته ی روز ها بگذرد...

باید برایش چه بگویم, باید مثلا بگویم که عذر میخوام آقا برای یک دانشجوی شکست خورده ی شاعر پیشه, با راز های بیماری که تازه به تازه دارند از وجود اش سر باز می کنند کار دارید؟ برایش, که باور کنید تکلیف اش را با خود اش نمی داند, که چه دارد سر اش می آید و او تسلیم شده, اگر پرسید کتاب خوانده ام یا نه بگویم که کدام ها و از کی, اگر از رشته و شهر و مسلک ام پرسید, برایش شرح دهم و حرف بزنم, میشود بگویم بوی فاسد یک توالی, پر ام کرده؟ 

چه باید بگویم اش مثلا, وقتی انتظار داشت هر چه شد خبر اش کنم, او که آنقدر نگران بود مثلا, که شماره اش هست, نگاه می کنم, حتی همه جا هم آنلاین هست اما مثلا بگویم سلام آقای "میم" که چه, برایش از چه بگویم, از پیچیدن بی چارگی بر دست هام یا مرگ هر چه که فکر می کردم و او نگران بود و امیدوار که بشود, که برای آدم های جدید اش از من بگوید, اما حالا بگویم سلام آقای "میم" که چه؟

دل تنگ اش بشوم؟ وقتی همیشه آن راه رو های پیچ پیچ را می دویدم که دیر شدن ها سامانی پیدا کند, و او درست در خم اولین پیچ راه رو ها گیر ام می انداخت و می گفت کجا پسر, کجایی تو پسر؟ و من هم آرام بگویم آمدم آقای "ژ" عزیز, ساعت بعد میرسم به محضر ادبی تان, حالا باید زنگ بزنم چه بگویم؟ احوال بگیرم یا که بپرسم شروع آن مصاحبه ی عجیب کی است؟ بپرسم که مدرک دکترایش چه شد یا که چه می کند با تابستان؟ اصلا بگویم آقای "ز" عزیز آخرین دعوای اولین دیدارمان را یاد ات هست؟

باید برایش از کدام کتاب حرف بزنم, آن همه کتابی که به بوی او آغشت, آن همه حرف هایی که در آخرین دیدارمان زد در خرداد گرمِ بی رحم, حالا بعد این همه روز بروم به آن پیرمرد چه بگویم؟ به آن پیر مرد عزیز...

+ گذر, لطفا!

کو ماوایی؟

همه جای جهان شاید تنهایی دست های ما را می گیرد, فرقی نمی کند در کدام خیابان قدم بزنی یا برای کدام کودک با کدام زبان و نژاد دست تکان دهی وقتی از نگاه اش سرخوش شده ای, تنهایی دکمه ی پیراهنی است, دوخته شده بر پیراهن ما, و ما این پیراهن را همه جای جهان با خود خواهیم کشید. تنهایی عطفِ هر باره است پس از یک شکستِ محض, و امید برای شروع از اول خطی که خددمان هم دانسته و می دانیم که چقدر آغاز دوباره ی یک راه سخت خواهد بود, اما هر بار پر امیدتر, و با هاله ای از فریب منطق مان را دور زده ایم و در تقابل همیشگی عقل و عشق, عشق را برتر دانسته ایم و فکر کرده ایم یک شروع وقتی قرار نبود دیگر شروع شود, دیوانگی است, دیوانگی که عشق دستور اش را می دهد و هیچ هم یادمان نمانده است که چقدر برای پایان این راه رویا بافتیم به هم و برای روز های گذر کرده ی پشت سر دست تکان دادیم, یادمان نمانده است که چه شوقی می خزید در صدایمان تا اعتماد بگوید همه چیز تمام شد و خیال انگیز های ناممکن رخ دادند بر دست های ما, یادمان نمانده که چقدر برای تلاقی یک شدن در یک روز و یک ساعت خاص خیال دوخته بودیم, حتی یادمان نمانده است خیال های دوخته را کدام قیچی از هم باز کرد, فرقی نمی کند بی خیال یا با خیال, همه چیز ما فریب است, همه جای جهان تنهایی با ماست, فقط نمی خواهیم قبول کنیم...

همه جای دنیا تنهاییم و همه جا وقتی که زمان بگذرد کهنه می شویم, مثل بلاگفا مثل همه ی روزمرگی هایی که که چند دم دمخوریمشان و چندی بعد برای کهولت و بی مصرفی شان قصیده های طولای گله می خوانیم, من و تو هم همین طور, بر دست این روزها و آدم های عجیب اش, ما هم عاقبت حرف هامان کهنه می شود و نگاه مان غریب, فردا روزی دیگر قرار بر شناس شدن نمی شود در زندگی با این آدم های عجیب که خوش اند با جوک های آبکی که در برنامه های گوشی های بزرگ شان برای هم می فرستند و متن هایی که خدا می داند چه کسی به فلان نویسنده منسوب شان کرده, این آدم ها ترسناک اند, من ترسناک ام که شکست ام را نمی خواهم باور کنم, و ما که نمی خواهیم قبول کنیم تا به کجا تنهایی ما دامنه دارد...

+ فردا صبح انسان به کوچه می آید

و درختان از ترس پشت گنجشک ها پنهان می شوند...

خه زان

آهای خزون داغِ باغ, بی بهاری

شبیه چهره ام شدم, کجای کاری؟

 

من از نهایت شب حرف می زنم, من از نهایت تیرگی, من از نهایت شب حرف می زنم!

اگر به خانه ی من آمدی

برای من ای مهربان

چراغ بیار و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم...

بباف موهای ما را با شعر ها, مصفا کردن اش با من

+ تکان چیز مسخره ایه وقتی پایِ روح بسته باشه...

+ از بارانی که نمی بارد این بار, نه که از بارانی که دیر بارید!

+ من ماهی خسته از آب ام, تن می دهم به تو, و به تمام علامات سوالی که هست.

+ چه مستی است که رو به ما آورد, ندانم! مستِ تلخ.

+ آزموده ایم در این شهر بخت خویش, و چه ورطه ی هولناکی وقتی در آمدن جبر شود, جرِ خطی!

+ هوا گرمه و من, به شدت ناشکیبا, کتاب به دست ام, اما واژه ها در هوا قدم می زنن.

+ درختی قدیمی ام, آن قدر قدیمی که فراموش کرده ام روزی سیب زاییده ام یا گلابی.

+ هنوزم اینجا گرمه, حتی بی آفتاب.

+ خواب, مخربِ چال های روحه, مثل رفتن به پیشواز یه اتمام به صورت سلسله ای...

+ کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد, و میهمانی هم که بی خیال, کسی به آغوش اعصاب ام آمده, با تپانچه ای به دست...

+ رواست, در بر اگر می تپد کبوترِ دل, و هنوز رد پای کویر بر مانیتور موهوم است و قریب!

+ حوصله ای گزاف لطفا برای چند دیدار ساده در خیابان.

+ من از دو راهیِ تصمیم بیزارم.

+ به چشم ها قول بدهم از برای آمدن؟

+ بلند شو دختر ام

.

.

.

.

این قصه برای نخوابیدن است...

آسمان هم زمین می خورد!

صدایم را به یاد آر اگر آواز غمگینی به پا شد

من این شعر گرانم که از ارزان و ارزانی جدا شد

من هر چند با تو زیبا تر, بر عاشق ات آفرینی بگو

تابیده ام من به شعر تن ات می خوانم ات خط به خط مو به مو

بی تو, بی شب افروزی دامن ات, بی تب تند پیراهن ات

شک نکن من که هیچ آسمان هم زمین می خورد

* چارتار

گوش کن اینم چیزی نیست / جز این چاره ای نیست!

می آیم روزی, بی هوا و بی رمق, وقتی دست هایم به بوی عشق مست باشند و گلویم از سرخوشی شادی های نیامده ی سال ها, باد کرده باشد! من می آیم روزی, با دست های خالی مهربان, چراغ های از سر گذرانده ی پشت سر, کتاب های نخوانده ی بر دست, می آیم با هزار گلخانه ی آواز به لب, با هزار غم بی حل در خونی که خسته است از دویدن شاید...

می آیم و برایت شعری از اندوه می خوانم, از سرگشتن, منهای نون پایان و به علاوه ی گی حالت ساز اش, برایت از غبار همیشه ی شهر می گویم به روی دست های تصویر, از وهمِ تام, وسطِ تزخرف سال های رفته, روز های رفته و ساعت های رفته... یاد ات هست که قول داده بودم برایت قصیده ی درد بخوانم از این دور های دور؟ حالا قول می دهم که می آیم روزی و برایت قصیده ها فوت می کنم در باد, در باد های بی جهتی که خبر از آغوش باران می دهند و چتر سیاهِ ابر, می آیم روزی و نفس ام هوای باران های بی جهتِ ناگاه را می دزدد از چنگِ باد, و من مست و تو مست از هجای شدن در میانِ مرگِ سالیان دور, و گذر از خونِ ایستاده ی رویا در رگ های من و تو!

+ من در خیابان چرخیدم, من به خمانِ لطیفِ آن پیرمرد خیام هجوم بردم برای سکونت, او حرف زد, او گشت قفسه ها را, مرا, او گفت اما من حواس ام نبود, من کوچه ها را کشف کردم باز, ریختم در جوی خیابان قدیمیِ خوب, آب مرا با خود برد, من گم شدم, و من هنوز نمی دانم که من مقصد ام را اشتباه گفته بودم یا گوش های او بی جا شنید, باد مرا با خود برد,  من راه رفتم, من به بوی نامه هایی که بال می زدند برای رفتن دل ام گرفت, و رفتن را باز کرد ام از هم, چشم هایم ندید که لطافت را زیر انگشت های تشریح بپژمرم, دست های موتور سوار, شانه های مهیبِ مردانه اش یا چه میدانم فرمان موتور اش توی سر ام خورد, من زبان ام چسبید به کام, چشم هام ندید, زمین نخوردم اما حس کردم خون های تلنبار شده ی سال ها از مویرگ های سر ام گریختند, من نشست ام کنار او, نمی شناختم اش, برایش حرف زدم, از غمِ غربت ضربه هایی که نتوانست بیدارم کند, از دردی که توی سر ام پیچید, از صدایی که توی گوش ام پاشید و او از خنکای خلوت خانه هامان گفت, کرایه اش را برداشت, دست دادیم و آمدم, دل ام خواست با کسی که شاید او بود حرف بزنم, نشست ام روی صندلی قدیمی اش, پرده را روی تن ام انداخت, به موهام آب زد, حرف نزد اما, شروع کرد, به ریختن مو هایی که داشت کم کم شبیه مو های مادر ام می شد, و من مرگ مو ها را زیر دست های تابستان حس کردم, زیر نفس هایی که پدر بودند و مرگ خیالی بود که با گرمای بی فهمی, ملغمه ای ساخته بود برای خاطره نشدن, و ماشین میوه های بر دارِ مو هام را چید, و ایستاد, من باز خواندمش, دوباره به موهام آب زد, و دوباره گفتم و گرفت, خودش تعجب کرده بود از ردِ تسلیم در صدایم, از نخوت شکاف شکست بر مو های ریخته, و تمام, و من کس دیگر شدم برای خیال بیمارِ دل ام...

+ "در تمام این دویدن های با جنون همیشه کسانی بیشتر ضربه می خورند ، که بیشتر ، با امیدتر ، قوی تر، بی وقفه تر دویده اند . اصلا این اُمید ، همین اُمیدی که بین زندگی آدم هایی شبیه من جولان می دهد ، پدرمان را درآروده است." مریم قنبری گفت و چه خوب گفت...

دست ها

باز کن مشت ام را!

هر کجای این شهر که دست بگذارم درد می کند...

 

+ حفره ها _ گروس عبدالملکیان

زیستن یعنی کودکی های رفته...

_ این جا پاییز کوچه ی قدیمی مونه, یادته؟ تا حالا توی پاییز بهش دقت کرده بودی؟

_ چند ساله نرفتم, شاید هف هشت سال, تو دیوانه ای هنوز؟

_ مگه میشه نبود؟خونه ها رو میدونی؟ کجا خونه ی کی بود؟

_ تقریبا شاید, بگو یه بار...

_ این در آبی کم رنگ سمت چپ عکس خونه ی آرش و سروش بود, یادته مادرشون چقدر مهربون بود؟ چندین ساله ندیدمشون, الان سروش احتمالا سر کاره و آرشم که هم سن خودمون بود, احتمالا کنکور داده, این خونه ی سمت راستی, همین در سفید بچه نداشتن اون زمان زیاد اخت نبودیم باهاشون, اون دیوارای سمت راست بعد این خونه رو هم که یادته؟ همون دیوار بلوکیه رو میگم, اون باغِ این کوچه ی دراز بود, همونی که همیشه فکر می کردیم مردی که توش زندگی میکنه قصد خوردنمون رو داره, برا همین همیشه قلاب می گرفتیم و از دیوار باغ میرفتیم بالا و وقتی می دیدیمش براش شکلک در میاوردیم, یادته؟ حالا میفهمم اون دیو نبود فرشته بود که اینهمه تحملمون می کرد...

_ آره آره, تف به روت یاد سروش افتادم, یاد آرش با اون عینک گنده ی بامزه اش...

_ اون در بعد از دیوار خونه باغ میشد خونه ی میلاد با دو برادر دیگه اش, تو یادته اسم برادراش کی بود؟ من که پاک یادم رفته اما هنوز که هنوز قیافه ی میلاد یادمه که چقدر ازش می ترسیدیم با اون چهره ی لاغرش حتی...

_ آره, تو بازیا همیشه میلاد فرمانروامون بود, اگه قرار میشد با کسی قهر کنیم اون دستور نهایی رو میداد و اگه قرار دوستی هم بود اون همه کاره بود...

_ رو به روی خونه ی ما اون دو تا خونه ی چسبیده به هم یکیش خونه ی شهره و حامد بود اون یکی خونه ی حسنا و اسما, یادته؟ حالا حامد رو نمیدونم اما شهره که خیلی از ما بزرگ تر بود احتمالا الان ازدواج کرده, خانومی شده برای خودش, مادری شده, اون زمان دبیرستانی بود آره؟ همیشه برا من خوراکی میاورد از مدرسه! حامد رو چند سال پیش دیدم اما از دور نمیدونم چه می کنه اما تا دیدمش تمام کتکایی که بهم زد یادم اومد, نامرد!

_ حقت بود خب, مگه نبود؟!

_ شاید, شاید بود! مادرم چند وقت پیش از حسنا و اسما خبر گرفت, پدرم از پدرشون شماره ی خونشون رو گرفته بود و مامانا نشسته بودن به خاطره گفتن, حسنا ازدواج کرده چند ساله و اسما نامزد داره, یادته چقدر شبیه هم نبودن؟ یکی سبزه ی سبزه یکی سفیدِ سفید...

_ آره یادمه, کلا اون زمان لپای تپلوت دل بری کرده بود از همه ها, هر کی میرسید فقط لپتو می کشید برا همین همیشه انگار سیلی خورده بودی, اصلا خونه ی خودتون میرفتی؟ لپات چطور موندن از این خونه به اون خونه؟

_ کار خدا بود اصلا (: راستی مجتبی و مرتضی رو یادته؟ خونشون تهِ بالایی کوچه بود, یادم رفت, چقدر میکشتیمشون بیچاره ها, سر هر بازی اونا قربانی بودن, اما همیشه هم خونه ما بودن ها, هنوز عکس توی باغچه ی سه تاییمون رو دارم, منو مرتضی و مجتبی! اون ته دست چپم خونه ی خانوم نباتی بود, مدیرمون!

_ اع, آره چقدر منو زد نامرد...

_ ژیانشو یادته, چه ژیان خوش دستی داشت, چقدر به کمک فنرای ماشینش می خندیدیم, ماشینه آخر از دست وزن خانوم نباتی سکته کرد فکر کنم, داغون شد اصلا!

_ سربازای پاسگاهی که ته کوچه بودن, یادته, درش تو عکسم معلومه!

_ آره چقدر با توپ می کوبیدیم تو درششون و اونا میخندیدن...

_ دیوانه بودن اون کوچه ها, چقدر وقایع گذشت, چقدر گریه کردیم توشون, یادته دوچرخه تو دزد برد, زار زار گریه کردی؟

_ آره, نامرد بی معرفت, چقدر اون دوچرخه رو دوست داشتم, بعد اون تا یه سال صدای هر پلیسی میومد به بابام میگفتم اون پلیسه رفت دوچرخه منو بیاره اما اون دوچرخه دیگه پیدا نشد, اونو دوستش داشتم ولی نه به اندازه ی اون سکه های بیست و پنج تومنی دو رنگ, یه بار دوچرخه ام رو فروختم به یکی از اونا و چقدر شوق داشتم برا اون سکه, نمیدونم بابام چه طور پس گرفت دو چرخه رو...

آخ این کوچه اخرش منو خفه میکنه, حیاط خلوت پشتیمون, خونه های بزرگ, حیاطای بزرگ, همبازایام که دیگه حتی نمیدونم کجا زندگی میکنن, لعنت به همه ی چیزایی که باعث شد اون همه رفاقت به هم بریزه با دور شدن, پیر مرد مغازه داره پشت خونه ها, یادته؟ چند وقت پیش رفتم مغازش هنوز بود اما خودش نه, از پسرش پرسیدم گفت چند سال پیش فوت شده, چقدر خاطر منو میخواست, وقتی رفتم ازش کارتون خالی بگیرم برا اسباب کشی گفت حالا دیگه کی بیاد ازم کیک پم پم بخره برا مدرسه اش؟ گفتم آخه دیگه نمیشه اینجا وایسیم خونه مون درست شد, باید بریم, نمیدونستم اینجای جدید چقدر غریبه, اون روز آخری بود که دیدمش تا بعد ده سال که فقط تونستم قاب عکسشو روی دیوار مغازه الانش ببینم... دبستان جنت, خانوم نصیری, یه بار ازم الفبا پرسید همشو گفتم, چقدر ازم تعریف کرد پیش همه, نمیدونست من چه جونوریم... سعید رحمانی, پوریا, آرش, خانوم برنجانی, حیاط پشتی دبستان, آردی یشمیِ داییم, آخ, من چرا بزرگ شدم؟

_ آجرای دروازه هامون, پسرِ بزرگ پورزند که  همیشه میذاشتمون دروازه که گل نخوریم, یادته فائزه همونی که چند سال ازت کوچیک تر بود یه بار دستتو گاز گرفت و هی خونش بند نمیومد؟

_ آره هنوزم جاش هست, داره ترمیم میشه اما هست, جای گاز اونو و آمپولی که خانوم دکتر زد رو بازوم, اونم الان باید بزرگ باشه, دبیرستانی شاید, نه؟

_ ببند عکسو دیگه, این قصه همش هست...

 

دیگه هیاهو نداشت, نه دادی نه بیدادی نه صدای گریه هایی نه هوار خنده ای, مرد کوچه باغ هم مرد به گمانم, خانم نباتی آپارتمان نشین شد بعد بازنشستگی, خانه ی ما به غریبه ها رسید, خانه ی آرش و سروش, خانه ی میلاد, خانه ی حسنا و اسما, خانه ی شهره و حامد, خانه ی قعر فائزه, دبستان جنت جای اش تغییر کرد, رنگ در پاسگاه تغییر کرد, کاج های توی حیاط خانه ها را بریدند, کوچه پیر شد! پیر شد, به همین سادگی...

مرا نه سری است...

نه مرگ تازه بود, نه خیال! زمستان حجم کوچک ضلع شمال غرب سر ام بود شاید, که هیچ مختصاتی محل دقیق تلاقی اش را با یک ظهر گرما زده ی دلتنگ مشخص نمی کرد, خیال نه خیال بود و مرگ چیز دیگری, به سرعت خط ها را می خواندم بی آن که به معنایشان فکر کنم, فقط از روی کلمات تند و تعابیر سخت می پریدم که نکند دل ام هوس معنا بزند به سر اش, روی یک جمله کفش ام از پای در آمد و فقر بر پا های ذهن, غالب! نوشته بود : اگر مرگ پایان هر چیزی است, این پایان همه چیز است! و فکر کردم رویا های گم شده در مه که تعبیر ربوده شده از دل اعماق سخت نوشته ها بود, کجای پایان برای یک آدم می تواند باشد؟!

نمی دانم چقدر باور ام مانده که واقعا هیچ چیز مثل مرگ تازه نیست اما لا اقل می دانم که هیچ چیز مثل قتل ساده نیست, قتل رویا, وقتی در مه مرداد خودکار آبی بیک, چاقوی تیزی شود با دسته ای از شاخ گوزن های کوهستان های مه گرفته, برای کشتن یک جهان لطیف, وقتی تبانی اعداد و کلمات تزویر تلخ تابستانی را رقم بزند که قرار بر بازی اش با دست هایی که نمِ تسلیم گرفته اند نبود, و حالا می دانم که هیچ چیز چون یک قتل در گرمای بی فهم یک تابستان ساده نیست...

مرا به انتهای غرور ببر, به انتهای تمنا و تمکین بر جان ام که دست دهد این دو سه دمِ آخر را, که ببینم تماشای جوی بی حرکت کوچه ی خلوت, مرا تا به کجا ها خواهد کشاند؟! رو به رویم بنشین تا مثلا برایت شرح دهم که روی بیستمین غزل حافظ ام و بیست صفحه مانده تا باب سوم گلستان را بپیمایم, بگویم داستان نخوانده دارم از ماه های رفته, که هر چه می گردم میخ پیدا نمی کنم تا عکس های دوربین اش را بکوبم به جای خالیِ دیوار, که هزار بار بار طعم عکس خوب است زیر کسالت اندوه ناک دو خواب, که اصلا بگویم ؛ کسالت, خوابی است میان دو اندوه...

بیا که با تو بگویم غمِ ملالت دل       چرا که بی تو ندارم مجال گفت و شنید

و بوی تازه دیوانی چنان ام مست کرد که دامن ام از دست برفت...