شرح!

وقتی که صدای خستگی از لمس بال های نپریدن به من نزدیک تر است. وقتی تنهایی، پیراهنی است از تن بزرگ تر و به قول آن شعر دیگر انگار پیراهن هیچ دیداری مرا به لمس تن نزدیک نمی کند. 

به خودم نوشتم: حیات نشئه ی تنهایی است جناب!

برای روز های سرنیامدن

وقتی که دیگر طعم من از لذت بودن بگذرد و جایش را به انتظار بودن بدهد، چیزی بودن سخت می شود. در لحظه ای که شبیه اغلب لحظات زندگی به تردید دچارم و تردید شعله ی کبریتی است برای آتش زدن قصه  هایم، به این فکر می کنم که برای رقم زدن کمم. در این میان قرار کذاشته ام که نگذارم هیچ چیزی به عادت سرسری گذشتن بدل شود. مثلا نباید بگذارم دود تلخ سیگار هایی که می کشم به چیزی بدل شود برای پر کردن رخوت لحظه. باید جایی، جایی که همیشه ببینم برای خودم بنویسم: بگذار سیگار رفیق اوقات بی سببی شود که از دل غمگینی نه رفت و آمد دودی برای پر کردن رخوت لحظه ها. این قرار را باید برای چای هم بریزم. دلم می خواهد به کسی چیزی یاد بدهم، چیزی شبیه لذت معلم بودن وقتی برای کسانی مسئله ای را باز کنم و تلاش کنم که پیرامونش گفتگو کنند. دست هایم ساکت و ساکن اند و دیگر نه خیال عشق، نه زمزمه ی همراهی و نه حروف رفاقت مرا دلگرم نمی کنند. فقط فکر می کنم کار های زیادی مانده که انجام دهم، کار هایی که کمی راهِ بیراهه ی جهان را به مقصد نزدیک تر کند. از آدم ها برای خودم چند لبخند، چند بودن و شماری حضور کنار گذاشته ام و هر روز که می گذرد مصر تر می شوم که همه، حجمی از وابستگی و تعلق و انتظار و قضاوتیم که در پیکاری تلخ، هر کدام تلاش می کنیم که برحق بودن خود را به دیگران ثابت کنیم. حالا، دیگر نه دوستت دارم، نه هستم ها، نه همراهی ها و نه کشف ها و عاشقی ها مرا به آدم ها دلگرم نمی کند. من، سرمای دلم از آن است که حس کرده ام، یک رنگ بودن همه مان را حس کرده ام که چقدر می خواهیم و می برّیم و سکوت می کنیم و بعد به تنهایی عمیق تری دچار می شویم. من هم از این خیلِ بی حساب، من هم از این همه آدم هایی که برای به حرف درآوردنت به هر چیزی می آویزند تا هر روز بیشتر فکر کنم که همراهی اگر در این جهان خراب باقی مانده باشد، آن است که قیمت سکوت کردن را بداند! همین...

خاموش ترین!

در جهانی به این حد غریبه، اگر بیگانگی اتمام تمام راه ها باشد، پس زندگی را چرا انقدر به قیمت امید بافتیم و نقش زدیم؟!

چیزی نوشتن

من هر بار که با خودم تنها شده ام بر موضوعی، چیزی نوشته ام. حالا وقتی نشان این نوشتن ها را جستجو می کنم و وقتی هر بار سراغ پوشه ی متن ها می روم، می بینم که فلان روز وقتی با خودم را با یک استکان چایی و دو سیگار تنها کرده ام، باز آن صفحه ی آبی را باز کرده و از چیزی در زمانی خاص نوشته ام. این متن ها قصه ی عجیبی دارند. از آن جهت که موقع نوشتنشان هیچ فکر نمی کرده ام روزی دوستشان داشته باشم. در واقع در آن لحظه و آن خلوت خاص، فقط نوشته ام که نوشته باشم و حجمی از سرم کم شود. اما بعد ها می بینم که گاهی شده که از میان شان نوشته ی به درد بخوری بیابم و با کمی دستکاری و ویرایش بفرستم برای نشریه ی محقر دانشجویی مان. این متن هخا را دوست دارم چون بیشتر از آن که نشان موضوع جاری شان باشند، نشان حال من اند در آن اوقاتی که خود نیز رمز حال خودم را ندانسته ام اما بعد ها دیده ام منِ آن لحظه هایم منِ چنان غریبی هم نبوده و بعد ها اگر بتوانم از اوقاتی به نام اوقات موثر زندگی ام یاد کنم بی شک این اوقات، در متن همه ی آن ها قرار می گیرند. 

به قیمت گریز و ثانیه هایی که تنها از آنِ من اند!

شرح ها!

در ظهر این روز تفته، شبیه خیالی وسیعم اما نابارور، حجم عظیمی که می تواند فکر کند و از تعدد فکر ها سرش داغ شود. باز هم حس می کنم اطرافم بیش از حد شلوغ شده، از دیروز تا حالا چیزی حدود صد نفر را در اینستاگرام آنفالو کرده ام و حس می کنم باز هم مو های بلند شده ام بخش زیادی از خونی که به سرم می آید را می مکند و علت همه ی این سردرد همین است. باز هم دلم خلوت می خواهد، بی تلفن و بی خبر و بی مسئولیت. خسته و جمع شده ام و این را نه کسی می تواند ببیند نه می گذارم که ببیند. چیزی که پیداست فقط سکوت و خوابیدنِ مدام است در شب هایی که خوابم نمی آید اما می خوابم تا فکر ها در تاریکی بریزند روی زمین آب شوند و بعد شاید خوابم ببرد. همه چیز همین است و تنها چیزی که هنوز تغییر نکرده است حس من است از تعریف اختلال های زندگی ام برای هر کسی، با تعریف شدن و تعریف کردنشان حس بند به من باز می آید و بال های پریدن بی کلاه می ماند. و اما یک چیزی را که تازه فهمیده ام این است که بخش زیادی از اعتماد به نفسم را از دست داده ام. همیشه مراقبم که چطور حرف بزنم و بعد از هر حرف زدنی می ترسم که نکند گند زده باشم. نوشتنم لبریز از حسی است که فکر می کنم کلمات را حیفِ به میل می کنم و دیگر نمی توانم آن موجود ساعیِ پرگویِ جمع گرم کن باشم که رو به روی بزرگترین آدم ها می نشست و از حرف های مهم می گفت، مطالبه می کرد و کم نمی آورد. حالا حتی برای حرف های از عشق و دوستی و ماندن هم کمم و بخش زیادی از آدم ها همه حجم هایی از انتظار که دیگر حوصله ی تنگ من نمی تواند برایشان همان حوصله ی دراز و حرف های امیدوار باشد. 

مخلص کلام اینکه: کاش می شد امشب بروم و چمدانی را که به اندازه ی پیراهن تنهایی ام جا دارد بردارم. حیف که نمی شود، حیف که نمی شود.

نخطه

غروبم، مرگه رو دوشم!