در ظهر این روز تفته، شبیه خیالی وسیعم اما نابارور، حجم عظیمی که می تواند فکر کند و از تعدد فکر ها سرش داغ شود. باز هم حس می کنم اطرافم بیش از حد شلوغ شده، از دیروز تا حالا چیزی حدود صد نفر را در اینستاگرام آنفالو کرده ام و حس می کنم باز هم مو های بلند شده ام بخش زیادی از خونی که به سرم می آید را می مکند و علت همه ی این سردرد همین است. باز هم دلم خلوت می خواهد، بی تلفن و بی خبر و بی مسئولیت. خسته و جمع شده ام و این را نه کسی می تواند ببیند نه می گذارم که ببیند. چیزی که پیداست فقط سکوت و خوابیدنِ مدام است در شب هایی که خوابم نمی آید اما می خوابم تا فکر ها در تاریکی بریزند روی زمین آب شوند و بعد شاید خوابم ببرد. همه چیز همین است و تنها چیزی که هنوز تغییر نکرده است حس من است از تعریف اختلال های زندگی ام برای هر کسی، با تعریف شدن و تعریف کردنشان حس بند به من باز می آید و بال های پریدن بی کلاه می ماند. و اما یک چیزی را که تازه فهمیده ام این است که بخش زیادی از اعتماد به نفسم را از دست داده ام. همیشه مراقبم که چطور حرف بزنم و بعد از هر حرف زدنی می ترسم که نکند گند زده باشم. نوشتنم لبریز از حسی است که فکر می کنم کلمات را حیفِ به میل می کنم و دیگر نمی توانم آن موجود ساعیِ پرگویِ جمع گرم کن باشم که رو به روی بزرگترین آدم ها می نشست و از حرف های مهم می گفت، مطالبه می کرد و کم نمی آورد. حالا حتی برای حرف های از عشق و دوستی و ماندن هم کمم و بخش زیادی از آدم ها همه حجم هایی از انتظار که دیگر حوصله ی تنگ من نمی تواند برایشان همان حوصله ی دراز و حرف های امیدوار باشد.
مخلص کلام اینکه: کاش می شد امشب بروم و چمدانی را که به اندازه ی پیراهن تنهایی ام جا دارد بردارم. حیف که نمی شود، حیف که نمی شود.