آدمی زاد که آدمی زاد نباشد به پای "دختر" میر کریمی جان اش از تن در می رود و در تاکسی برای تنهایی هایی مردی که به دختر اش نترسیدن تنهایی را یاد می داد, بغض می کند. چنگ می کشد به بودن, چنگ می کشد به نبودن و فکر های محال توی سر اش می آید, چنگ می کشد به دل اش تا کلمه بیابد و چنگ می کشد به خانه برای رفتنی که نمی داند عاقبت اش کجاست. آدمی زاد که آدمی زاد نباشد صدایش را می بندد روی هر آوایی و شعر ها عکس می شوند برای بر عکس خوانده شدن. به خانه دست می کشد, بوی می کشد, هوار می کشد در تن و به رنگ هایی می اندیشد که روی دست حواس اش مرده اند. به کتاب اش نگاه می کند, به صفحه ی 172, به کلید هایش که شاید مجبور شود روزی برای رفتن, بر عکس در قفل بچرخاندشان. آدمی زاد ناآدمی زاد چنگ هایش را مشت می کند تا انگشت اشاره ی جمع شده اش را میان لب ها بفشارد تا شاید طعم فریاد, در معجون سکوت به هم خورد. او راه می رود و دیگر از چیزی هوسی جان نمی گیرد و نگاهی خیال نم دار خفتگی را تر نمی کند. آدمی زاد که آدمی زاد نباشد, گوش هایش را با مشت هایش می گیرد که صدای کشیده ی جارو قرار خواب و نفس و مرگ را به هم نزند تا راحت بشود مرد در صدایی که در گوش اش حدیثِ مرگ می خواند. آدمی زاد که آدمی زاد نباشد شبیه هیچ چیز نیست...