نگاه می کنم به آسمان زرد کم عمق...

شبیه من, در روز هایی که امید به دوباره سر زدن تنها سرمایه شان است و اشک تنها ابزارشان!

در وصف, در وصف من, اضطرار و کلمه هایی که از من کوچ کرده اند...

آدمی زاد که آدمی زاد نباشد به پای "دختر" میر کریمی جان اش از تن در می رود و در تاکسی برای تنهایی هایی مردی که به دختر اش نترسیدن تنهایی را یاد می داد, بغض می کند. چنگ می کشد به بودن, چنگ می کشد به نبودن و فکر های محال توی سر اش می آید, چنگ می کشد به دل اش تا کلمه بیابد و چنگ می کشد به خانه برای رفتنی که نمی داند عاقبت اش کجاست. آدمی زاد که آدمی زاد نباشد صدایش را می بندد روی هر آوایی و شعر ها عکس می شوند برای بر عکس خوانده شدن. به خانه دست می کشد, بوی می کشد, هوار می کشد در تن و به رنگ هایی می اندیشد که روی دست حواس اش مرده اند. به کتاب اش نگاه می کند, به صفحه ی 172, به کلید هایش که شاید مجبور شود روزی برای رفتن, بر عکس در قفل بچرخاندشان. آدمی زاد ناآدمی زاد چنگ هایش را مشت می کند تا انگشت اشاره ی جمع شده اش را میان لب ها بفشارد تا شاید طعم فریاد, در معجون سکوت به هم خورد. او راه می رود و دیگر از چیزی هوسی جان نمی گیرد و نگاهی خیال نم دار خفتگی را تر نمی کند. آدمی زاد که آدمی زاد نباشد, گوش هایش را با مشت هایش می گیرد که صدای کشیده ی جارو قرار خواب و نفس و مرگ را به هم نزند تا راحت بشود مرد در صدایی که در گوش اش حدیثِ مرگ می خواند. آدمی زاد که آدمی زاد نباشد شبیه هیچ چیز نیست...

در ثنایِ سنایِ آزادی!

گفتم ز کوی ات می روم / گفتی تو آزادی مگر؟

آدمی از آزادی امیدوار است, از عشق زیستن تواند و از کلمه بودن خواهد گرفت!

تمام!

برسد به دست باد!

و او گفته بود:

قرار های آدمی با خود, ترسناک ترین وعده های جهان اند. حتی ترسناک تر از وعده های دوگانه!