شبِ روشنِ آخری, آخرین شبی از 95 که رشت ام.
یک روز که خیلی دلتنگ ات شدم پیدا شو. پیدا شو و وقتی باران بارید و نمِ بارانی گوشه ی چشم خیابان های رشت را خیس کرد, دست هایم را بگیرو دست هایم را بگیر و مرا به دیدار رشت ببر که اندوه وار و منتظر, آمدنِ مرا می جوید. دل ام برایت تنگ می شود, رشتِ رشت های نگارینم که روح بارانی و بوی نم, بر خاکِ تازه ی جنگل های شمال.
دوستت دارم و این منتهای کلام من است, در شبِ آخری که برای بیست روز از رشت دور خواهم بود. از رشت و تمام خاطرات خوب اش که سرگردانی های مرا در مشت گرفت و پناهم داد, که مرا حوصله داد که بسازم با هرچه که هست و نیست, که بسازم با فراق و وصال و وداع, که بسازم با اندوه و شادی و درد. دوستت دارم و این منتهای کلام من است. دوستت دارم ای غروب دل انگیز و غمگین دنیای کوچک من.
+ در حیاط خلوت خوابگاه, بارون زده. نمِ بارونِ یواش. نمِ بارونای ریز, از همونا که دوست دارم. از همونا که اگه دو ساعت بی وقفه زیرشون راه برم انقدری موهام رو به هم نمی ریزن و خیس نمی کنن که دیگه از فرط آشفتگی و خیسی نتونم جای تازه ای برم. آخ....
آخ رشتِ عزیز ام, آخ رشتِ خیس ام, آخ رشتِ خیس از گریه و باران و بغض ام که دل ات کوچک است و مهربان و گریان. دل ام برایت تنگ می شود. خیلی دل ام برایت تنگ می شود و این را و حجم این را هیچ کسی جز خودِ من نمی داند عزیزک ام.
رشت ام را بین روزنامه ی شرق ام می پیچم و توی کمد ام قایم اش می کنم که دست هیچ کسی به بوی باران و سبزی و خیابان ها و مهربانی و عصبانیت توامانش نرسد.
تمام.....
ای دوست