دق کردن!

افشین یداللهی, آخ افشین یداللهی...

شبِ روشنِ آخری, آخرین شبی از 95 که رشت ام.

امشب, شبِ آخر رشت است. شب آخر نمِ باران بر خیابان های رشت و قدم های من از توشیبا تا سعدی و بعد بیستون و کافه زیبا و چای و سیگار های تنهایی در یازده شب. امشب, شبِ آخر رشت است وقتی قرار است باز هم بار و بنه هم جمع کنم و بروم. وقتی قرار است رفتن مستدام شود و من دل ام تنگ است. تنگ و خوشحال و غمگین. من, متناقض ترین آدم تاریخ ام عزیزم, متناقض ترین آدم هستی که زمان را به گردی بدل می کند تا جهان پیش بیاید و راه بیفتد.

یک روز که خیلی دلتنگ ات شدم پیدا شو. پیدا شو و وقتی باران بارید و نمِ بارانی گوشه ی چشم خیابان های رشت را خیس کرد, دست هایم را بگیرو دست هایم را بگیر و مرا به دیدار رشت ببر که اندوه وار و منتظر, آمدنِ مرا می جوید. دل ام برایت تنگ می شود, رشتِ رشت های نگارینم که روح بارانی و بوی نم, بر خاکِ تازه ی جنگل های شمال.

دوستت دارم و این منتهای کلام من است, در شبِ آخری که برای بیست روز از رشت دور خواهم بود. از رشت و تمام خاطرات خوب اش که سرگردانی های مرا در مشت گرفت و پناهم داد, که مرا حوصله داد که بسازم با هرچه که هست و نیست, که بسازم با فراق و وصال و وداع, که بسازم با اندوه و شادی و درد. دوستت دارم و این منتهای کلام من است. دوستت دارم ای غروب دل انگیز و غمگین دنیای کوچک من.

+ در حیاط خلوت خوابگاه, بارون زده. نمِ بارونِ یواش. نمِ بارونای ریز, از همونا که دوست دارم. از همونا که اگه دو ساعت بی وقفه زیرشون راه برم انقدری موهام رو به هم نمی ریزن و خیس نمی کنن که دیگه از فرط آشفتگی و خیسی نتونم جای تازه ای برم. آخ....

آخ رشتِ عزیز ام, آخ رشتِ خیس ام, آخ رشتِ خیس از گریه و باران و بغض ام که دل ات کوچک است و مهربان و گریان. دل ام برایت تنگ می شود. خیلی دل ام برایت تنگ می شود و این را و حجم این را هیچ کسی جز خودِ من نمی داند عزیزک ام.

رشت ام را بین روزنامه ی شرق ام می پیچم و توی کمد ام قایم اش می کنم که دست هیچ کسی به بوی باران و سبزی و خیابان ها و مهربانی و عصبانیت توامانش نرسد.

تمام.....

سلام ای غرابت تنهایی, سلام ای شگفتی عظیمِ روز های بی قرارم...

به خانه ام فکر می کنم که خانه ای نیست, جاده ای است و هر جا که عطر من بر دل اش بپیچد, من بر دل اش خواهم پیچید. دل ام تنهاست و تمرین می کنم تنهایی را زیاد یاد بگیرم. دل ام تنعهاست و خیال حرفی, مرا با خود نمی برد که وادارم کند به گفتن و گفتن و گفتن.

الان تنها مانده ام, خودم انتخاب کرده ام که تنها بمانم و نمی ترسم اگر حجم اندوهِ دیرین, به تنهایی قلبم را در هم بدرد. این روز ها دارم قضاوت می شوم, قضاوت های از سر نگرانی و من, تنها من می دانم که چه قدر دل ام تنگ و گیر و بیچاره است. امروز, 22 اسفند یال هزار و سیصد و نود پنج, این منم و تنی که بر دست هام سنگین است. دل ام می خواهد که ببارم از آن ابر بزرگ که مرا با خود نبرده است.

دیشب بهمن کوچک خریده بودم, بهمن کوچکی که واقعا کوچک بود و من برای اولین بار بود که بهمن کوچک می دیدم. یک بار بهم گفته بود بهمن کوچک برای روز های بد حالی و بی پولی است که تسکین دهد درد سالیان رفته را و نیامده را. من مزه ی تسکین را نمی فهمم و مزه ی درد را هم. مرا اندوهی هست, که گاه به برم می آید و برای حجم دل ام ترانه می خواند. و آن قدر می خواند که دل ام از هم بدرد. دیشب بهمن کوچک خریدم و بعد از آن که چند نخ اش را کشیدم, روی کیوسک برقی در خیابان مطهری جای اش گذاشتم که برای کسی به یادگار بماند. دییشب باران بارید, رشت گریه کرد و من در کافه ای قدیمی چایی خوردم و سیگار دود کردم و شیرینی های کره ای کنار چای, به ماندن دلگرم ام می کردند که بمانم. بعد هم آهنگ لیلای منِ نامجو و آن آواز لعنتی قربانی روی شعر یداللهی...

حس می کنم که وقت, وقت گذشتن و درگذشتن است و من باید محکم و سفت کسانی که دوست می دارم را بغل کنم و به تن ام بفشارمشان. هر چند دلتنگی های مرا باد هم ترانه ای نمی خواند اما آغوش محکم و گرمای دستان کسانی که می دانمشان, برایم حس گرمی است وقتی از سرما به خودم می لرزم.

دل ام تنگ است, تنگ و گنگ و اسیر برای مقصدی که نمی دانم کجاست!