منم و یه کوره راه ناگزیر

می دونید چی می گه؟

می گه: تو هجوم مبهم پنجره ها / رو به روم دیوارای آجریه / خورشید روشن فردا ما تو / سهم من شبای خاکستریه / توی این دلواپسی های مدام / جز ترانه های زخمی چی دارم؟ / منم و یه آسمون بی دریغ / من و یه کوره راه ناگزیر...

+ هعی شادمهرِ بی دریغ...

... توی این دنیای سرد!

صدای داریوشی که از تخت بغل به من رسیده، خاک برخی چیز ها را در دلم می تکاند. نسیم خنکی توی اتاق پیچیده و من نشسته ام به دوره ی صدای داریوش، به دوره ی بلاگفا و اینهمه تعبیر که جا گذاشته ام تا نمیرند اما روزی خواهند مرد!

داریوش می خونه: تو برام خورشید بودی / توی این دنیای سرد / گونه های خیسمو دستای تو پاک می کرد / حالا اون دستا کجاست / اون دو تا دستای خوب. به واقع حالا اون دستا کجاست؟!

آن روزها رفته اند

مدت ها پیش از آن که هنوز چیز قابلی برای نوشتن داشته باشم، اصرار من بر جدا نوشتن همه ی کلماتی که می شد سرِ هم نوشتشان عجیب بود. از کلمات مرکب تا جدا نوشتن اسم ها و ضمیرهایشان. این اصرار و قرار به حدی بود که هیچ نیرویی نمی توانست مرا از عدم اینگونه نوشتن بازدارد. زمان روزهای زیادی را از من عبور داد و لحظه های زیادی برای سکوت من، سرود خواندند. همه چیز رنگ باخت! من، کلمه هایم، درمانی که می شد با کلمه عرضه اش کرد و اصرار و عادت من بر جدانویسی کلمات. دیگر حواسم نبود و هر کلمه ای را شبیه هر فارسی نویس در هر کجای جهان می نوشتم. نفهمیدم چگونه اما در گزارش هایم به جای گنجاندن "بدین وسیله" نوشتم "بدینوسیله" و دیگر نفس ام از شبیه دیگران نوشتن تنگ نشد. دیگر اصرار نداشتم که سر هم نویسی کلمات باعث بد خواندن شان می شود و دیگر فکر تازه سواد آموخته ها را نمی کردم و اکثر کلماتی را که ممکن بود به دلیل سر هم نویسی، به وسیله یک تازه وارد اشتباه خوانده شوند سر هم می نوشتم. حالا اما، از پی همه ی چیزهایی که می نویسم و همه ی احوال پرسی هایی که در قالب کلمات می گنجانم دیگر حواسم نیست که حتما جدا جدا بنویسم. می نویسم و اگر گاهیِ اصراری بر جدا ماندن بر کلماتم پیچید، کمی نگاه می کنم، به یاد می آورم و از عبور و تغییر و رنگ باختن شگفتی ام برپا می شود. حالا فکر می کنم که هر اصرار روزی به انکار بدل خواهد شد...

اصرار

چیزی شبیه تنهایی و شبی دوره کردن همه آنچه بود و تفریق آن از همه ی آنچه دیگر نیست...

هعی!

روزگار بدی شده... 

بد بود ها ولی دیگه خیلی بد شده! 

نشسته ام به انزوا به رنگ و بوی بی پناهی!

آدمی دقیقا در همون حالی که به محکم بودن دیواری مطمئن می شه و فکر می کنه که اگه با لگد توش بکوبه نمی ریزه، دقیقا در همون لحظه، دقیقا در خود همون لحظه می بازه. اون دیوار با لگد آدم می ریزه و بعد تو مجبوری با دست های خودت ذوباره آجر به آجر رو هم بذاریش و فراموش کنی چرا با لگد محکم بهش ضربه زدی، که چرا بغض از جهان رو در اون لحظه رو در اون لگد جا دادی و کوبیدیش تو دل دیوار...

نکنید، نکنید آقا!

دیگر این ابر بهاری...

مگر من یادگار باران بوده ام در شب های بی امیدی؟

این روز ها که رشت نیستم و از قضا دلِ رشت، ابری و خونی و امیدوار است هر کسی که مرا می شناسد به باران و به اشک های نیمه شبانه اش نویدم می دهد. گویی که ناف مرا به باران بریده اند و برای شناختن و به یاد آوردنم لازم دارند که با باران ترکیبم کنند. همه برای باران های باریده جایم را خالی می کنند و من فکر می کنم چه تنهایم، چه تنها که دلم نمی آید غم انگیزی ام را به دامان #رشت بریزم و هوای چشم های ابرآلودش!

انگار که بخوانم: مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من!

شرح!

وقتی که صدای خستگی از لمس بال های نپریدن به من نزدیک تر است. وقتی تنهایی، پیراهنی است از تن بزرگ تر و به قول آن شعر دیگر انگار پیراهن هیچ دیداری مرا به لمس تن نزدیک نمی کند. 

به خودم نوشتم: حیات نشئه ی تنهایی است جناب!

برای روز های سرنیامدن

وقتی که دیگر طعم من از لذت بودن بگذرد و جایش را به انتظار بودن بدهد، چیزی بودن سخت می شود. در لحظه ای که شبیه اغلب لحظات زندگی به تردید دچارم و تردید شعله ی کبریتی است برای آتش زدن قصه  هایم، به این فکر می کنم که برای رقم زدن کمم. در این میان قرار کذاشته ام که نگذارم هیچ چیزی به عادت سرسری گذشتن بدل شود. مثلا نباید بگذارم دود تلخ سیگار هایی که می کشم به چیزی بدل شود برای پر کردن رخوت لحظه. باید جایی، جایی که همیشه ببینم برای خودم بنویسم: بگذار سیگار رفیق اوقات بی سببی شود که از دل غمگینی نه رفت و آمد دودی برای پر کردن رخوت لحظه ها. این قرار را باید برای چای هم بریزم. دلم می خواهد به کسی چیزی یاد بدهم، چیزی شبیه لذت معلم بودن وقتی برای کسانی مسئله ای را باز کنم و تلاش کنم که پیرامونش گفتگو کنند. دست هایم ساکت و ساکن اند و دیگر نه خیال عشق، نه زمزمه ی همراهی و نه حروف رفاقت مرا دلگرم نمی کنند. فقط فکر می کنم کار های زیادی مانده که انجام دهم، کار هایی که کمی راهِ بیراهه ی جهان را به مقصد نزدیک تر کند. از آدم ها برای خودم چند لبخند، چند بودن و شماری حضور کنار گذاشته ام و هر روز که می گذرد مصر تر می شوم که همه، حجمی از وابستگی و تعلق و انتظار و قضاوتیم که در پیکاری تلخ، هر کدام تلاش می کنیم که برحق بودن خود را به دیگران ثابت کنیم. حالا، دیگر نه دوستت دارم، نه هستم ها، نه همراهی ها و نه کشف ها و عاشقی ها مرا به آدم ها دلگرم نمی کند. من، سرمای دلم از آن است که حس کرده ام، یک رنگ بودن همه مان را حس کرده ام که چقدر می خواهیم و می برّیم و سکوت می کنیم و بعد به تنهایی عمیق تری دچار می شویم. من هم از این خیلِ بی حساب، من هم از این همه آدم هایی که برای به حرف درآوردنت به هر چیزی می آویزند تا هر روز بیشتر فکر کنم که همراهی اگر در این جهان خراب باقی مانده باشد، آن است که قیمت سکوت کردن را بداند! همین...

خاموش ترین!

در جهانی به این حد غریبه، اگر بیگانگی اتمام تمام راه ها باشد، پس زندگی را چرا انقدر به قیمت امید بافتیم و نقش زدیم؟!

چیزی نوشتن

من هر بار که با خودم تنها شده ام بر موضوعی، چیزی نوشته ام. حالا وقتی نشان این نوشتن ها را جستجو می کنم و وقتی هر بار سراغ پوشه ی متن ها می روم، می بینم که فلان روز وقتی با خودم را با یک استکان چایی و دو سیگار تنها کرده ام، باز آن صفحه ی آبی را باز کرده و از چیزی در زمانی خاص نوشته ام. این متن ها قصه ی عجیبی دارند. از آن جهت که موقع نوشتنشان هیچ فکر نمی کرده ام روزی دوستشان داشته باشم. در واقع در آن لحظه و آن خلوت خاص، فقط نوشته ام که نوشته باشم و حجمی از سرم کم شود. اما بعد ها می بینم که گاهی شده که از میان شان نوشته ی به درد بخوری بیابم و با کمی دستکاری و ویرایش بفرستم برای نشریه ی محقر دانشجویی مان. این متن هخا را دوست دارم چون بیشتر از آن که نشان موضوع جاری شان باشند، نشان حال من اند در آن اوقاتی که خود نیز رمز حال خودم را ندانسته ام اما بعد ها دیده ام منِ آن لحظه هایم منِ چنان غریبی هم نبوده و بعد ها اگر بتوانم از اوقاتی به نام اوقات موثر زندگی ام یاد کنم بی شک این اوقات، در متن همه ی آن ها قرار می گیرند. 

به قیمت گریز و ثانیه هایی که تنها از آنِ من اند!

شرح ها!

در ظهر این روز تفته، شبیه خیالی وسیعم اما نابارور، حجم عظیمی که می تواند فکر کند و از تعدد فکر ها سرش داغ شود. باز هم حس می کنم اطرافم بیش از حد شلوغ شده، از دیروز تا حالا چیزی حدود صد نفر را در اینستاگرام آنفالو کرده ام و حس می کنم باز هم مو های بلند شده ام بخش زیادی از خونی که به سرم می آید را می مکند و علت همه ی این سردرد همین است. باز هم دلم خلوت می خواهد، بی تلفن و بی خبر و بی مسئولیت. خسته و جمع شده ام و این را نه کسی می تواند ببیند نه می گذارم که ببیند. چیزی که پیداست فقط سکوت و خوابیدنِ مدام است در شب هایی که خوابم نمی آید اما می خوابم تا فکر ها در تاریکی بریزند روی زمین آب شوند و بعد شاید خوابم ببرد. همه چیز همین است و تنها چیزی که هنوز تغییر نکرده است حس من است از تعریف اختلال های زندگی ام برای هر کسی، با تعریف شدن و تعریف کردنشان حس بند به من باز می آید و بال های پریدن بی کلاه می ماند. و اما یک چیزی را که تازه فهمیده ام این است که بخش زیادی از اعتماد به نفسم را از دست داده ام. همیشه مراقبم که چطور حرف بزنم و بعد از هر حرف زدنی می ترسم که نکند گند زده باشم. نوشتنم لبریز از حسی است که فکر می کنم کلمات را حیفِ به میل می کنم و دیگر نمی توانم آن موجود ساعیِ پرگویِ جمع گرم کن باشم که رو به روی بزرگترین آدم ها می نشست و از حرف های مهم می گفت، مطالبه می کرد و کم نمی آورد. حالا حتی برای حرف های از عشق و دوستی و ماندن هم کمم و بخش زیادی از آدم ها همه حجم هایی از انتظار که دیگر حوصله ی تنگ من نمی تواند برایشان همان حوصله ی دراز و حرف های امیدوار باشد. 

مخلص کلام اینکه: کاش می شد امشب بروم و چمدانی را که به اندازه ی پیراهن تنهایی ام جا دارد بردارم. حیف که نمی شود، حیف که نمی شود.

نخطه

غروبم، مرگه رو دوشم!

دوباره از همان خیابان ها

دوباره از همان خیابان ها گذشتم. همان خیابان های به قول بیژن نجدی که مانی هر بار وقتی انزلیِ خیس را می گشت و تکرار خاطرات می کرد، در استوری هایش به ضمیمه ی عکسی از احوال لحظه پست می کرد. دوباره از همان خیابان ها، دوباره از همان کوچه ها، و دوباره از کوچه ی بلند کودکی ام گذشتم و همان طور که قرار بود، در طولش سیگاری گیراندم و شجریان گوش دادم. زندگی همین قدر ساده است و ایضا همین قدر تکمیل. وقتی طول کوچه باغ بلند کودکی تمام شد، به زینب زنگ زدم. صدایش مهربان بود، شبیه صبر که دلخوش می کند و در صدایش همیشه به قدر کفایت بوده و بود. اگر همه چیز رو به راه باشد، اگر خشم زندگی به قهر من نگیرد و روز ها آماده ی عزیمتم باشند، یکشنبه می روم رشت. به اندازه و به قدر تلخی این روز ها که گریبان اجتماع را گرفته حالم خوب است اما نگرانم و از نگرانی گریزی نیست. کوچه های کودکی همیشه نشان خوبی بوده اند برای اوقاتی که احساس بی وطنی کرده ام. همین، و لبخندی به پهنی کوچه باغ خانه ی قدیمی مان (:

26 مرداد 96 _ کرمانشاه

هامون

هامونِ داریوش مهرجویی.

حمید هامون، شیدای تکیده ای که به شدت تنها می ماند. 

یه جایی وسطای فیلم می گه:

منم آری منم که از اینگونه تلخ می گریم، و اینک زایش من از پس دردی چهل ساله، در نگرانی این نیم روزِ تفته، در دامان تو که اطمینان است و پذیرش است، که نوازشش است و بخشش است. در نگرانی این لحظه ی یاس که سایه ها دراز می شوند و شب با قدم های کوتاه دره را می انبارد.

برای تنهایی حمید هامون، برای تنهایی حمید هامون غصه های زرفی می شود خورد، داشت و زایید. برای تنهایی خود حتی. من شبیه لحظه های تلخ دریا رفتنش، شبیه زمانی که باد برگه هایش را آشفت، شبیه زمانی که کیف بر شانه اش انداخت و کوچه ها را دوید پی نشانی، شبیه همه ی لحظه های اندوه بار تنهایی اش خودم را در دست هایش دیدم و جا کردم!

هزاردستان

توی این سکانس از هزاردستان علی حاتمی، ایشون که مامور تامینات شهربانیه پی قتل یکی از بزرگون طهرون که گویا سر و سری با روس ها و انگلیس ها داشته و توسط نیرو های چپی و مبارز وطنی ترور می شه، این مسئولیت رو بر عهده می گیره  که از مردم کوچه و خیابون بازپرسی یا به قول خودش استنطاق کنه. از هرکی می پرسه که روز ترور کجا بودی و چی کار می کردی تقریبا جواب واحدی می شنوه، یا می گن خواب یودیم و سراسیمه بیدار شدیم، یا می گن چرتمون گرفته بود یا می گن جای شما خالی پای بساط بودیم. اون وقت ایشون یه نیشخندی می زنه و این دیالوگ رو میگه:

جماعت خواب، اجتماع خواب زده، جامعه ی چُرتی!

عجب که قصه هنوز همونه و مصیبت هنوز همان.

شرح!

چشمام می سوزه!

برای خواب هایی که خستگی بشر را آرام کنند دلم تنگ است...

چای و کاک و عطر زعفران!

تصمیم گرفته ام که دیگر توی کانالم ننویسم و دوباره نوشتن این جا را از سر بگیرم. این بار نه فقط نوشته های بلند، که دم دستی ترین حواس و غریبانه ترین حالاتی که می تواند در زندگی هر کسی پیش بیاید. حالا، سماور را روشن کرده ام تا آب جوش بیاید و اولین چای امروز را بریزم در استکان های شفاف خانه ی مادر. کاک هم داریم، کاک و چای می خورم و سعی می کنم جز به عطر زعفران چای ام که می پیچد بین مزه ی عجیب کاک، به هیچ چیز دیگری فکر نکنم. 

قرار امروز با خودم را هم به هم زدم، حس کردم هنوز دست هایم ناتوانند برای دوباره قدم زدنِ تنهایی در کرمانشاه آفتابی وقتی ابری هم از ما نمی گذرد. اما باید به کوچه ی قدیمی مان بروم و در طولش حتما یک سیگار را تمام کنم، دوستش دارم انگار. و یک قرار هم که با بابک ریخته ام، گذار از قدیمی ترین کوچه های کرمانشاه به قیمت صبح های اولِ وقت و چایخانه ها و دیزی سرا های عجیب اش. 

حالا گاهی در این خلوت خودساخته حافظ می خوانم و گاه نصرت رحمانی، اما می خوانم و کتاب ساعدی روی داستان گاو اش متوقف شده تا باز سراغش بروم. 

امان، امان از خیلی چیز ها و در صدر آن امان از دلتنگی های آمیخته به تردید!

شب، سکوت، کویر

یک و پنچاه و پنج دقیقه ی نیمه شب مرداد است. شب سکوت کویر شجریان می خواند. به یاد باران و ابر های همیشه ی رشت. دلم تنگ است اما نه تنگ کسی. فقط حس می کنم خسته ام از محکوم بودن از انهام و از نگفتن ها. 

بطری بطری آب می خورم. انگار که برای گریستن بنوشم! 

تو بمان شاید پروازم قفسی نچشد

دلم برایتان تنگ شده است و سکوت می کنم. تحمل می کنم و سکوت که این راه، راهِ به چاره است و تمام! دلم از تفاوت راه می گیرد، منم که مجبورم بمانم. 

حالا دیگر مهم نیست که گله از دل های ما دور است و شما بی تابید. بی تابید تا مرا به حکم قلبتان، به سکوت های منطق متهم کنید. و بعد، سکوت می کنم و تصمیم می گیرم فردا باز هم تنهایی کافه بروم، تنهایی قهوه بخورم و تنهایی سیگار بکشم. بهمن کوچکی به ابعاد دلم. 

+ عنوان: چارتار

آخ..................................................................................................

بعد روزگار درازی تحمل کردن, بعد روزگار درازی باور به این که خوبه اگه برای همه چیز هستم و انتظار ندارم چیزی برام باشه, الان دارم به این دریافت می رسم که بیش از حد زنده ی مرداری ام که از هر امیدی خالیه و دیگه سعی نمی کنم قلبی رو که تا امروز مطمئن نشده, مطمئن کنم.

آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره, عطر ترت از پیرهنی که جا گذاشتی می پره

چه قدرم له ام, چه قدر له ام و اجبار به متقاعد کردن محیط که له نیستم. اما له ام, له و خسته و ناامید که خواب در چشم ترم شکسته، خواب در دلم شکسته, امید در دستم و نور در صدایم شکسته. شکستگی عدیده ای در ابعاد بودن. منم, با دلی که دیگر ماندنی نیست.

ای آخرین درچه ی زندان عمر من

وی واپسین خیال شبه وار سایه رنگ

از پشت پرده های بلورین اشک خویش

با یاد دلفریب تو بدرود می کنم

اقرار!

ای صدای خسته ی آغوش، ای خیال تیره ی مدهوش و ای سرایش بی تمام شعر های مست بی آن که کلمه ای از آنان، از آنت باشد. می خواهم کوچ کنم به حرمان، به دست هایی که لمس نمی شوند و به حالی که خوبی اش در کوچ بود، در پرواز و در یقین! ای حرمان تلخ سالیان رفته که در بند بند نگاره های خانه ی کوچکم نشان داری، تو را کجا می توانم گم کنم، برای ابد، برای همیشه، برای لامحال!

سوگ تابستان، نفس تنگی از تکرار خاطرات است و کلمات، کلمات عجیب سحر انگیز که به عشق، چیزی نبودن دوری را فهماند و به فاصله، دوستی را نشان داد. سوگ تابستان است و حرمان زمان، سوگ تابستان و رخوت تن و رخنه ی هر باره ی شعوری مردد در شعری مطمئن که مرا باز می گرداند به آن روز ها، به آن روز های بند و زنجیر و قفس!

فریادی از بطن من، و فریادی از بطن سکوت و فریادی از ناکجا. من طعم سوخته ی خیالم وقتی که چهار دیوار مرا هزار خاطره ی بند انگیز در حصار می گیرد و راه چاره ای نیست.

بی حوصلگی، عاشقی، دوستی و ترکیب بد رنگ این ها در هم. رمقی برای تکان دست ها نباشد، برای لمس نباشد، برای عشق نباشد اما، لمس و دوستی و عشق در دلت بدوند.

دویدن، شبیه ی دویدن بچه آهویی که چشمانش نمی تواند زخم ارجح بر طاقت مادر را تاب بیاورد. می دوم، می دوم، می دوم و این سرآعاز گریزی عبث است برای رهیدن از دام همه ی اتفاقات سرم...

خوشا پای مردابی، و سیگاری و بغضی و طعم گرم مایعی روان. همین!

کام، کام، ناکامی!

بر دست هایم می پیچم و عطر ناشناخته ی رخوت را از هوا بر می گیرم.

می خواهم برای تو صدای بلندی داشته باشم و دست هایی که عظمت لمس را به هوای خفته ی آغوش باز بشناسد.

چه گرمی مرددی...

دارم خفه می شم...

کاش کسی جایی منتظرم می بود... ):

همچو بارانی که شوید جسم خاک!

این قرار من است، قرار نافرجامی که مرا با حسرت هایم تنها می کند تا کنار پنجره ی خوابگاه خالی از سکنه مان بنشینم و خیره به هوای بیرونی که به خاطر آفتاب بی سبب اش لجم گرفته از آن، سیگار هایم را پشت هم دود کنم و خاکستر هایش را بریزم توی لیوانی که دوست تر اش دارم از هرچه هست. پشت تخت ها نشسته ام و پرده ی سفیدی حایل من و علی است که نکند نشان اشک هایم را پیدا کند و ببیند که به چه جهدی مقابلش در حال گریه نکردنم. امروز روز اول دی ماه نیست، روز نهم تیر ماه یک هزار و سیصد و نود شش است، در هوای آفتابی و شرجی رشت وقتی تنها مانده ام و خیالم به هر جا پر می کشد. خو گرفته ام به تلخی و از دیشب تا حالا خودم را به خواب زده ام تا قربانی توی گوش ام بخواند "ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر توام سنگین شده" و سعی کنم در بهترین حالت ممکن همان جا، زیر پنکه ی سقفی اتاق، تن به خوابیدن بدهم. حس می کنم پر سفیدی شده ام که باد هایی از شرق و غرب مرا به فاحشگی جو تقدیم می کنند تا دیگر آتشی به شعرم نباشد، تا دیگر آتشی از شعرم نسوزد. 

من این جا مانده ام وقتی حرفی برای گفتن ندارم و پشت سر هم لیوان ام را از عطر مسخره ی چای های کیسه ای که علی در فلاکس ریخته پر می کنم و حس می کنم تمام تن ام به بوی رخوت و سوختن خوگر شده. دست هایم در خاک باغچه پنهان اند و می دانم که دیگر هیچ بهاری نمی تواند مرا به سبز شدن امیدوار کند. دلم گم شدن می خواهد، رفتن و نماندن می خواهد وقتی دیگر کسی نباشد که سراغ ام را بگیرد، وقتی دیگر کسی نیست تا سراغ ام را بگیرد. در انتهای این گوشه ی خاموش، در انتهای این پناه بی سرانجام شهری که دوست اش دارم، حس می کنم پر هایم سوختن را آموخته اند و دیگر هیچ دستی نمی تواند غبار آفتاب پنجره ی اتاقم را پاک کند. 

می چرخم، می چرخم و باز چیزی توی صورت ام می خورد، باز حرف هایی به صراحت آنی به چشمگاه ملتهب ام هجوم می آورند و فرصت نمی دهند تا هضم شان کنم، تا فکر کنم و برایشان دست تکان دهم. کاش گریه ام می گرفت، کاش دست هایم می توانستند به یقه ام چنگ بکشند و بلند ام کنند تا وسایلم را جمع کنم و بروم به مقصدی دور که دور بمانم، که تنها بمانم که گوشی ام را به گوشم بچسبانم و درحالی که وانمود می کنم با کسی حرف می زنم، شعر بخوانم و صدای خودم را ضبط کنم. حالا، بیشتر از هر روز دیگری یاد 21 اردیبهشت امسال افتاده ام که توی خیابان های تهران تنها ماندم و از همه ی سیگار هایی که کشیدم نفسم گرفت و ندانستم مقصد ام حالا کجاست. نمی دانستم در کدام خانه، کنار چه کسانی می توانم از این حس ام فرار کنم و دیدم نمی توانم، دیدم که به آنی خیابان ها کش آمده اند و من همه ی خیابان های عمودی تهران را از عرض قطع کرده ام و دلم هزار بار تنگ شده و تهوع گرفته تا خودم را روی خودم بریزم و فکر کنم که دیگر نمی توانم کسی را صدا کنم، کسی را بخواهم، به کسی زنگ بزنم که منتظر ام باش تا بیایم و دیدم در آن غروب بارور از دانش سکوت و بغض و حرمان و افیون، دیگر هیچ کسی در هیچ کجای جهان مرا به خود نمی خواند و من بی مقصد ترین آدم تهران بودم. سوار ماشین پیرمردی شدم که مرا تا آزادی برساند چون می دانستم تا از پله های مترو پایین بروم خواهم مرد. بعد، بلیت رشت گرفتم، کیفم را توی صورت ام گرفتم و تا رشت سعی کردم چشم هایم را باز نکنم.

امروز، من همانم. همان بادبادکی که توی هیاهوی انتخابات از دست کسی رها شد و چشم های هیچ کسی به آن خیره نماند وقتی داشت بالا می رفت اما من آن قدر نگاهش کردم که آبیِ آسمانی اش در سیاهی آسمان شب گم شد. من همانم، بادبادکی آبی که توی آسمان سیاه شبِ غروب آفتابی رشت گم شده ام و دیگر هیچ دستی نمی تواند مرا از اوج گرفتن و تنها ماندن برهاند و شکستن بغضم را چاره ای کند.

کاش حتی می توانستم شبیه حبیب پارسای مدار صفر درجه برای رهایی از آن غم که اشک ام را در آورد بخوانم:

و عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم | و عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم 

شرح!

در دو و بیست و هشت دقیقه ی بامداد شنبه سوم تیر ماه، یک ماه پس از آن روز عزیز، منم و نفس هایی که به قاعده اند به علاوه ی اندکی غصه و فشار امتحانات ناگذر و فکر، فکر و فکر به احوالات و آدم ها. از روز هایم راضی ام، زندگی ام را دوست دارم اما کمی بی حوصله شده ام برای حدیث عشق خواندن در گوش آن ها که دوستشان دارم. باید برگردم به روایت کردن، به راوی بودن، به قصه گویی و غم برندگی، به شعر خواندن زیر باران و شنیدن حرف های ناگفتنی. فاصله ی کمی است اما بسیار. دل ام تنگ است، تنگ و گیج و منگ، اما حال ام خوب است. قول می دهم که خوب است. (:

اکنون...

در شش و سی و شش دقیقه ی صبح دوشنبه من فکر می کنم تنها ترین آدم جهانم و بیهودگی بر درخت من، لانه های کثیری ساخته است. لانه های دالان مند که در هر دالان اش سیاهی کمین دارد.

تمام!

ما آب را برای گریستن نوشیده ایم.

امروز منم و اندیشه هایی که از خودم برآمده اند تا زندگی ام را شلوغ کنند و دل ام را تنگ. برای من، برای اندیشه ی ولگردی چون من که دل ام بند است و خیال ام آزاد، هیچ حالی شرح دل تنگ و خیال آزاد نیست. این روز های پر تلاطم شلوغ که عجیب دوست شان دارم، عجیب به خودم افتخار می کنم که خودم بودم که بنای همه ی این ها را چیدم و خود هستم که هر بار تیمارشان می کنم. امروز، این منم، پسری که حرف می زند، می نویسد، گوش می کند و دیگر نمی تواند حرف هایش را به سلیسی سابق به گوش آن ها که دوستشان دارد و آن ها که دوست شان ندارد برساند. این روز ها، روز های قضاوت من است از درز هر کلامی که درز می کند و من نمی دانم که  با قدرت کاذب کلمات در اشتباه رساندن پیام من چه کنم! دل ام تنگ است و رنج عظیم تنهایی خواهی در دلِ شهری که دوست اش دارم مرا به دام انداخته. 

این روز ها، این روز های عزیز شلوغ را اگرچه دوست دارم اما دیگر سعی می کنم هیچ کلامی را برای تبرئه ام از میان جملات اجیر نکنم. این راه را تنهایی پیمودن اگرچه هر بار مرا زمین زده و هربار با زخم کردن زانو ها و کف دست هایم اشک ام را درآورده اما کاری نکرده که دوست اش نداشته باشم. من دوست اش دارم و می دانم که به قول آن شعر من آب را هم برای گریستن می نوشم و دیگر نمی ترسم از اشک هایی که نمی ریزند و خواب هایی که مرا با خود نمی برند. حالا هراسم از رفتن چیزی نیست و دیگر سعی می کنم دلیل چیزی نباشم و کلمات ام را بریزم در متون خبری که دیگر دل ام یاد اش نیاید تنگی و گرفتگی و اشک منی به چند است. 

اگر روزی بروم، اگر روزی عطر رفتن، به ماندن بچربد و دیگر هیچ ثانیه ای میخ به دست ام ندهد برای کوبیدن بر کفش هام و اگر روزی حس کنم ثانیه، ثانیه ی رفتن است، می روم. بی خبر و بی نشان و بی اشک که خبر و نشان و اشکی بر راهم ننشیند. اما آن روز، آن روز نابرابر که تن بدهم به هوای کوچ از همه چیز، باز دل ام گیر و تنگ و منگ خواهد بود. گیر و تنگ و منگ از آن که از خود نمی توان گریخت. خود آدم را سنجاق کرده اند به خود آدم که دیگر وهیچ طوری نشود از سر باز اش زد.

این روز ها تمرین خودم بودن، خودم شدن و خودم ماندن می کنم و مشق هر روز ام آماده شدن برای قضاوت از حرف ها و کلمه ها و کلامم است و دیگر سعی نمی کنم از سرِ راه شلیک هیچ قضاوتی کنار بروم. 

که دور است همه چیز

شب هایی هست, شب های نارونده ای که تردید خانه اش را چیده بر گلِ سخت و یقین خانه ای دارد بر آب. خانه ای بر آب و رفتنی. شب های تنهایی و طلب, شب های تمنا و تاریکی. آدم در این اوقات هر چه قدر که قوی باشد, هر چه قدر هم که دم نزند و بداند هنوز می تواند بار این هستیِ نابرابر را تنهایی به دوش بکشد, باز دل اش می خواهد که کسی باشد که همقدم لحظه های تاریک "این شب ها" شود. نه که صبر تمام شده باشد و نشود ادامه داد, نشود راه افتاد و با چراغی در دست چراغ دل را در حرمان ناشی از باد روشن نگه داشت, اما چیزی در این بین هست که آدم را وادار می کند کسانی را از دور یا نزدیک بیابد و این غم را با آن ها تقسیم کند. آدم های دور یا نزدیک با تمام گله ها و بغض ها و قضاوت ها و مهر ها و عشق هایی که ممکن است به آدم داشته باشند. چیزی به عنوان "دل خواستن" که آدم را وادار می کند علاوه بر آن که بخواهد آدم هایی را داشته باشد برای تقسیم کاری شادی ها و لحظه های نیامدنی, آدم هایی را هم داشته باشد برای لحظات غم که تنهایی به سر نشوند این روایات کج و دلتنگ. آدم کسانی را لازم دارد که در شب های غم برایش سرود صبر بخوانند و در گوش اش بخوانند, اگه یه روز خسته بشی و زنگ بزنی که بیا, میام. هر وقت, هر جا, هر جور. هر جور که تو بخوای. یا این که در گوش اش بخوانند من تحملت نمی کنم. تحملت نمی کنم چون انقدر دوستت دارم که می خوام کنارت راه بیام نه این که تحملت کنم.

این دل خواستن را آدم باید بلد باشد. باید بلد باشد حتی اگر آن وقت باز هم تاب تحمل تنهایی و اندوه را داشته باشد و بتواند باز هم تنها برود, تنها بکشد و تنها راه بیاید. آدم, در این شب های بی قراری فکر می کند که عیار ماندن آدم های دور نزدیکی که دارد, تا کجای تنهایی نفوذ دارد و اگر ببیند که خیلی, ببیند که دوست اش دارند و می آیند, ببیند که کنارش می مانند با تمام درد و بغض و گله و بی حوصلگی هاش, ببیند که دست کم چند نفر را دارد برای روز بالا آوردن درد هستی, چند نفر را دارد که دیگر جبر فاصله و جور حادثه هم نمی تواند مهرشان را دریغ کند, دل اش قرص می شود. خیلی دل اش قرص می شود. حالا, آرام می شود و در نزدیک صبح آن شبِ بی قرار که دوست داشت بهانه بگیرد و بی حوصلگی کند, سعی می کند بخوابد. خواب با خیال های گرمِ عزیز!

تنها ماندن

این ترکیب تنها ماندن عجیب ترین ترکیبی است که دیده ام. من که تنها می مانم, به خلاف اغلب آدم ها تلاش نمی کنم غمگین شوم و برای این وحدتِ تن, غصه ببافم به هم. تنها ماندن به من یاد داده که به هیچ چیز چنگ نکشم و برای هیچ چیز, دعای ماندن نخوانم. تنها ماندن به من کمک کرده که بخش زیادی از راهی که برای کمال شخصی ام کنار گذاشته بودم را تنهایی طی کنم و دیگر نترسم اگر هر ثانیه, چیزی از من کوچ می کند. این تنها ماندن مرا وادار کرد که وقتی زیر گریه زده بودم و برای رفتن آدم ها از زندگی ام بلند بلند گریه می کردم, با صدای لرزان بگویم که همه محکوم به رفتن اند و هیچ کس, هیچ کس, نه این ثانیه های مرموز و نه همه ی آدم های دور و نزدیکی که همدم من اند مرا از این غم جدا نمی کنند. به من یاد داد تنها بمانم, تنها راه بروم, تنها لذت ببرم و تنها کافه بروم و تنها سیگار بکشم که اگر روزی مجبور شدم کسی را از قلب ام بکنم و بگذارمش سرِ راه باد که از کنارم ببردش, بیش از اندازه گریه نکنم. اشک بریزم و هر آدمی که از من رفت,  یاد بگیرم برای نبودنش عزا نگیرم اما گاهی با خودم خلوت کنم و برای جای خالی اش در غروب ها و شب ها و صبح های درگیری ام کمی غصه بخورم. کمی غصه ی تلخ به انضماما چای و سیگار و بغض.

من حالا دیگر نمی ترسم از تنها ماندن, نمی ترسم از تنها سفر کردن و نمی ترسم از تنهایی تصمیم گرفتن که همین, دقیقا همین یاد ام داده است آن قدر بزرگ تر شوم دیگر هیچ خیال شکیلی مرا به دام خود نیندازد که فکر کنم تن دادن به فلان نگاه, مرا از تنهایی ام می رهاند. نه, هیچ مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند و این تلخ ترین نتیجه گیری جهان است.