اقرار!

ای صدای خسته ی آغوش، ای خیال تیره ی مدهوش و ای سرایش بی تمام شعر های مست بی آن که کلمه ای از آنان، از آنت باشد. می خواهم کوچ کنم به حرمان، به دست هایی که لمس نمی شوند و به حالی که خوبی اش در کوچ بود، در پرواز و در یقین! ای حرمان تلخ سالیان رفته که در بند بند نگاره های خانه ی کوچکم نشان داری، تو را کجا می توانم گم کنم، برای ابد، برای همیشه، برای لامحال!

سوگ تابستان، نفس تنگی از تکرار خاطرات است و کلمات، کلمات عجیب سحر انگیز که به عشق، چیزی نبودن دوری را فهماند و به فاصله، دوستی را نشان داد. سوگ تابستان است و حرمان زمان، سوگ تابستان و رخوت تن و رخنه ی هر باره ی شعوری مردد در شعری مطمئن که مرا باز می گرداند به آن روز ها، به آن روز های بند و زنجیر و قفس!

فریادی از بطن من، و فریادی از بطن سکوت و فریادی از ناکجا. من طعم سوخته ی خیالم وقتی که چهار دیوار مرا هزار خاطره ی بند انگیز در حصار می گیرد و راه چاره ای نیست.

بی حوصلگی، عاشقی، دوستی و ترکیب بد رنگ این ها در هم. رمقی برای تکان دست ها نباشد، برای لمس نباشد، برای عشق نباشد اما، لمس و دوستی و عشق در دلت بدوند.

دویدن، شبیه ی دویدن بچه آهویی که چشمانش نمی تواند زخم ارجح بر طاقت مادر را تاب بیاورد. می دوم، می دوم، می دوم و این سرآعاز گریزی عبث است برای رهیدن از دام همه ی اتفاقات سرم...

خوشا پای مردابی، و سیگاری و بغضی و طعم گرم مایعی روان. همین!

کام، کام، ناکامی!

بر دست هایم می پیچم و عطر ناشناخته ی رخوت را از هوا بر می گیرم.

می خواهم برای تو صدای بلندی داشته باشم و دست هایی که عظمت لمس را به هوای خفته ی آغوش باز بشناسد.

چه گرمی مرددی...

دارم خفه می شم...

کاش کسی جایی منتظرم می بود... ):

همچو بارانی که شوید جسم خاک!

این قرار من است، قرار نافرجامی که مرا با حسرت هایم تنها می کند تا کنار پنجره ی خوابگاه خالی از سکنه مان بنشینم و خیره به هوای بیرونی که به خاطر آفتاب بی سبب اش لجم گرفته از آن، سیگار هایم را پشت هم دود کنم و خاکستر هایش را بریزم توی لیوانی که دوست تر اش دارم از هرچه هست. پشت تخت ها نشسته ام و پرده ی سفیدی حایل من و علی است که نکند نشان اشک هایم را پیدا کند و ببیند که به چه جهدی مقابلش در حال گریه نکردنم. امروز روز اول دی ماه نیست، روز نهم تیر ماه یک هزار و سیصد و نود شش است، در هوای آفتابی و شرجی رشت وقتی تنها مانده ام و خیالم به هر جا پر می کشد. خو گرفته ام به تلخی و از دیشب تا حالا خودم را به خواب زده ام تا قربانی توی گوش ام بخواند "ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر توام سنگین شده" و سعی کنم در بهترین حالت ممکن همان جا، زیر پنکه ی سقفی اتاق، تن به خوابیدن بدهم. حس می کنم پر سفیدی شده ام که باد هایی از شرق و غرب مرا به فاحشگی جو تقدیم می کنند تا دیگر آتشی به شعرم نباشد، تا دیگر آتشی از شعرم نسوزد. 

من این جا مانده ام وقتی حرفی برای گفتن ندارم و پشت سر هم لیوان ام را از عطر مسخره ی چای های کیسه ای که علی در فلاکس ریخته پر می کنم و حس می کنم تمام تن ام به بوی رخوت و سوختن خوگر شده. دست هایم در خاک باغچه پنهان اند و می دانم که دیگر هیچ بهاری نمی تواند مرا به سبز شدن امیدوار کند. دلم گم شدن می خواهد، رفتن و نماندن می خواهد وقتی دیگر کسی نباشد که سراغ ام را بگیرد، وقتی دیگر کسی نیست تا سراغ ام را بگیرد. در انتهای این گوشه ی خاموش، در انتهای این پناه بی سرانجام شهری که دوست اش دارم، حس می کنم پر هایم سوختن را آموخته اند و دیگر هیچ دستی نمی تواند غبار آفتاب پنجره ی اتاقم را پاک کند. 

می چرخم، می چرخم و باز چیزی توی صورت ام می خورد، باز حرف هایی به صراحت آنی به چشمگاه ملتهب ام هجوم می آورند و فرصت نمی دهند تا هضم شان کنم، تا فکر کنم و برایشان دست تکان دهم. کاش گریه ام می گرفت، کاش دست هایم می توانستند به یقه ام چنگ بکشند و بلند ام کنند تا وسایلم را جمع کنم و بروم به مقصدی دور که دور بمانم، که تنها بمانم که گوشی ام را به گوشم بچسبانم و درحالی که وانمود می کنم با کسی حرف می زنم، شعر بخوانم و صدای خودم را ضبط کنم. حالا، بیشتر از هر روز دیگری یاد 21 اردیبهشت امسال افتاده ام که توی خیابان های تهران تنها ماندم و از همه ی سیگار هایی که کشیدم نفسم گرفت و ندانستم مقصد ام حالا کجاست. نمی دانستم در کدام خانه، کنار چه کسانی می توانم از این حس ام فرار کنم و دیدم نمی توانم، دیدم که به آنی خیابان ها کش آمده اند و من همه ی خیابان های عمودی تهران را از عرض قطع کرده ام و دلم هزار بار تنگ شده و تهوع گرفته تا خودم را روی خودم بریزم و فکر کنم که دیگر نمی توانم کسی را صدا کنم، کسی را بخواهم، به کسی زنگ بزنم که منتظر ام باش تا بیایم و دیدم در آن غروب بارور از دانش سکوت و بغض و حرمان و افیون، دیگر هیچ کسی در هیچ کجای جهان مرا به خود نمی خواند و من بی مقصد ترین آدم تهران بودم. سوار ماشین پیرمردی شدم که مرا تا آزادی برساند چون می دانستم تا از پله های مترو پایین بروم خواهم مرد. بعد، بلیت رشت گرفتم، کیفم را توی صورت ام گرفتم و تا رشت سعی کردم چشم هایم را باز نکنم.

امروز، من همانم. همان بادبادکی که توی هیاهوی انتخابات از دست کسی رها شد و چشم های هیچ کسی به آن خیره نماند وقتی داشت بالا می رفت اما من آن قدر نگاهش کردم که آبیِ آسمانی اش در سیاهی آسمان شب گم شد. من همانم، بادبادکی آبی که توی آسمان سیاه شبِ غروب آفتابی رشت گم شده ام و دیگر هیچ دستی نمی تواند مرا از اوج گرفتن و تنها ماندن برهاند و شکستن بغضم را چاره ای کند.

کاش حتی می توانستم شبیه حبیب پارسای مدار صفر درجه برای رهایی از آن غم که اشک ام را در آورد بخوانم:

و عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم | و عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم 

شرح!

در دو و بیست و هشت دقیقه ی بامداد شنبه سوم تیر ماه، یک ماه پس از آن روز عزیز، منم و نفس هایی که به قاعده اند به علاوه ی اندکی غصه و فشار امتحانات ناگذر و فکر، فکر و فکر به احوالات و آدم ها. از روز هایم راضی ام، زندگی ام را دوست دارم اما کمی بی حوصله شده ام برای حدیث عشق خواندن در گوش آن ها که دوستشان دارم. باید برگردم به روایت کردن، به راوی بودن، به قصه گویی و غم برندگی، به شعر خواندن زیر باران و شنیدن حرف های ناگفتنی. فاصله ی کمی است اما بسیار. دل ام تنگ است، تنگ و گیج و منگ، اما حال ام خوب است. قول می دهم که خوب است. (: