مگر من یادگار باران بوده ام در شب های بی امیدی؟

این روز ها که رشت نیستم و از قضا دلِ رشت، ابری و خونی و امیدوار است هر کسی که مرا می شناسد به باران و به اشک های نیمه شبانه اش نویدم می دهد. گویی که ناف مرا به باران بریده اند و برای شناختن و به یاد آوردنم لازم دارند که با باران ترکیبم کنند. همه برای باران های باریده جایم را خالی می کنند و من فکر می کنم چه تنهایم، چه تنها که دلم نمی آید غم انگیزی ام را به دامان #رشت بریزم و هوای چشم های ابرآلودش!

انگار که بخوانم: مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من!