وقتی که دیگر طعم من از لذت بودن بگذرد و جایش را به انتظار بودن بدهد، چیزی بودن سخت می شود. در لحظه ای که شبیه اغلب لحظات زندگی به تردید دچارم و تردید شعله ی کبریتی است برای آتش زدن قصه  هایم، به این فکر می کنم که برای رقم زدن کمم. در این میان قرار کذاشته ام که نگذارم هیچ چیزی به عادت سرسری گذشتن بدل شود. مثلا نباید بگذارم دود تلخ سیگار هایی که می کشم به چیزی بدل شود برای پر کردن رخوت لحظه. باید جایی، جایی که همیشه ببینم برای خودم بنویسم: بگذار سیگار رفیق اوقات بی سببی شود که از دل غمگینی نه رفت و آمد دودی برای پر کردن رخوت لحظه ها. این قرار را باید برای چای هم بریزم. دلم می خواهد به کسی چیزی یاد بدهم، چیزی شبیه لذت معلم بودن وقتی برای کسانی مسئله ای را باز کنم و تلاش کنم که پیرامونش گفتگو کنند. دست هایم ساکت و ساکن اند و دیگر نه خیال عشق، نه زمزمه ی همراهی و نه حروف رفاقت مرا دلگرم نمی کنند. فقط فکر می کنم کار های زیادی مانده که انجام دهم، کار هایی که کمی راهِ بیراهه ی جهان را به مقصد نزدیک تر کند. از آدم ها برای خودم چند لبخند، چند بودن و شماری حضور کنار گذاشته ام و هر روز که می گذرد مصر تر می شوم که همه، حجمی از وابستگی و تعلق و انتظار و قضاوتیم که در پیکاری تلخ، هر کدام تلاش می کنیم که برحق بودن خود را به دیگران ثابت کنیم. حالا، دیگر نه دوستت دارم، نه هستم ها، نه همراهی ها و نه کشف ها و عاشقی ها مرا به آدم ها دلگرم نمی کند. من، سرمای دلم از آن است که حس کرده ام، یک رنگ بودن همه مان را حس کرده ام که چقدر می خواهیم و می برّیم و سکوت می کنیم و بعد به تنهایی عمیق تری دچار می شویم. من هم از این خیلِ بی حساب، من هم از این همه آدم هایی که برای به حرف درآوردنت به هر چیزی می آویزند تا هر روز بیشتر فکر کنم که همراهی اگر در این جهان خراب باقی مانده باشد، آن است که قیمت سکوت کردن را بداند! همین...