آن روزها رفته اند
مدت ها پیش از آن که هنوز چیز قابلی برای نوشتن داشته باشم، اصرار من بر جدا نوشتن همه ی کلماتی که می شد سرِ هم نوشتشان عجیب بود. از کلمات مرکب تا جدا نوشتن اسم ها و ضمیرهایشان. این اصرار و قرار به حدی بود که هیچ نیرویی نمی توانست مرا از عدم اینگونه نوشتن بازدارد. زمان روزهای زیادی را از من عبور داد و لحظه های زیادی برای سکوت من، سرود خواندند. همه چیز رنگ باخت! من، کلمه هایم، درمانی که می شد با کلمه عرضه اش کرد و اصرار و عادت من بر جدانویسی کلمات. دیگر حواسم نبود و هر کلمه ای را شبیه هر فارسی نویس در هر کجای جهان می نوشتم. نفهمیدم چگونه اما در گزارش هایم به جای گنجاندن "بدین وسیله" نوشتم "بدینوسیله" و دیگر نفس ام از شبیه دیگران نوشتن تنگ نشد. دیگر اصرار نداشتم که سر هم نویسی کلمات باعث بد خواندن شان می شود و دیگر فکر تازه سواد آموخته ها را نمی کردم و اکثر کلماتی را که ممکن بود به دلیل سر هم نویسی، به وسیله یک تازه وارد اشتباه خوانده شوند سر هم می نوشتم. حالا اما، از پی همه ی چیزهایی که می نویسم و همه ی احوال پرسی هایی که در قالب کلمات می گنجانم دیگر حواسم نیست که حتما جدا جدا بنویسم. می نویسم و اگر گاهیِ اصراری بر جدا ماندن بر کلماتم پیچید، کمی نگاه می کنم، به یاد می آورم و از عبور و تغییر و رنگ باختن شگفتی ام برپا می شود. حالا فکر می کنم که هر اصرار روزی به انکار بدل خواهد شد...
+ نوشته شده در جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶ ساعت 0:16 توسط ناشکیبا
|
ای دوست