دوباره از همان خیابان ها
دوباره از همان خیابان ها گذشتم. همان خیابان های به قول بیژن نجدی که مانی هر بار وقتی انزلیِ خیس را می گشت و تکرار خاطرات می کرد، در استوری هایش به ضمیمه ی عکسی از احوال لحظه پست می کرد. دوباره از همان خیابان ها، دوباره از همان کوچه ها، و دوباره از کوچه ی بلند کودکی ام گذشتم و همان طور که قرار بود، در طولش سیگاری گیراندم و شجریان گوش دادم. زندگی همین قدر ساده است و ایضا همین قدر تکمیل. وقتی طول کوچه باغ بلند کودکی تمام شد، به زینب زنگ زدم. صدایش مهربان بود، شبیه صبر که دلخوش می کند و در صدایش همیشه به قدر کفایت بوده و بود. اگر همه چیز رو به راه باشد، اگر خشم زندگی به قهر من نگیرد و روز ها آماده ی عزیمتم باشند، یکشنبه می روم رشت. به اندازه و به قدر تلخی این روز ها که گریبان اجتماع را گرفته حالم خوب است اما نگرانم و از نگرانی گریزی نیست. کوچه های کودکی همیشه نشان خوبی بوده اند برای اوقاتی که احساس بی وطنی کرده ام. همین، و لبخندی به پهنی کوچه باغ خانه ی قدیمی مان (:
26 مرداد 96 _ کرمانشاه
+ نوشته شده در جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶ ساعت 3:2 توسط ناشکیبا
|
ای دوست