بعد روزگار درازی تحمل کردن, بعد روزگار درازی باور به این که خوبه اگه برای همه چیز هستم و انتظار ندارم چیزی برام باشه, الان دارم به این دریافت می رسم که بیش از حد زنده ی مرداری ام که از هر امیدی خالیه و دیگه سعی نمی کنم قلبی رو که تا امروز مطمئن نشده, مطمئن کنم.

آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره, عطر ترت از پیرهنی که جا گذاشتی می پره

چه قدرم له ام, چه قدر له ام و اجبار به متقاعد کردن محیط که له نیستم. اما له ام, له و خسته و ناامید که خواب در چشم ترم شکسته، خواب در دلم شکسته, امید در دستم و نور در صدایم شکسته. شکستگی عدیده ای در ابعاد بودن. منم, با دلی که دیگر ماندنی نیست.

ای آخرین درچه ی زندان عمر من

وی واپسین خیال شبه وار سایه رنگ

از پشت پرده های بلورین اشک خویش

با یاد دلفریب تو بدرود می کنم