شب هایی هست, شب های نارونده ای که تردید خانه اش را چیده بر گلِ سخت و یقین خانه ای دارد بر آب. خانه ای بر آب و رفتنی. شب های تنهایی و طلب, شب های تمنا و تاریکی. آدم در این اوقات هر چه قدر که قوی باشد, هر چه قدر هم که دم نزند و بداند هنوز می تواند بار این هستیِ نابرابر را تنهایی به دوش بکشد, باز دل اش می خواهد که کسی باشد که همقدم لحظه های تاریک "این شب ها" شود. نه که صبر تمام شده باشد و نشود ادامه داد, نشود راه افتاد و با چراغی در دست چراغ دل را در حرمان ناشی از باد روشن نگه داشت, اما چیزی در این بین هست که آدم را وادار می کند کسانی را از دور یا نزدیک بیابد و این غم را با آن ها تقسیم کند. آدم های دور یا نزدیک با تمام گله ها و بغض ها و قضاوت ها و مهر ها و عشق هایی که ممکن است به آدم داشته باشند. چیزی به عنوان "دل خواستن" که آدم را وادار می کند علاوه بر آن که بخواهد آدم هایی را داشته باشد برای تقسیم کاری شادی ها و لحظه های نیامدنی, آدم هایی را هم داشته باشد برای لحظات غم که تنهایی به سر نشوند این روایات کج و دلتنگ. آدم کسانی را لازم دارد که در شب های غم برایش سرود صبر بخوانند و در گوش اش بخوانند, اگه یه روز خسته بشی و زنگ بزنی که بیا, میام. هر وقت, هر جا, هر جور. هر جور که تو بخوای. یا این که در گوش اش بخوانند من تحملت نمی کنم. تحملت نمی کنم چون انقدر دوستت دارم که می خوام کنارت راه بیام نه این که تحملت کنم.

این دل خواستن را آدم باید بلد باشد. باید بلد باشد حتی اگر آن وقت باز هم تاب تحمل تنهایی و اندوه را داشته باشد و بتواند باز هم تنها برود, تنها بکشد و تنها راه بیاید. آدم, در این شب های بی قراری فکر می کند که عیار ماندن آدم های دور نزدیکی که دارد, تا کجای تنهایی نفوذ دارد و اگر ببیند که خیلی, ببیند که دوست اش دارند و می آیند, ببیند که کنارش می مانند با تمام درد و بغض و گله و بی حوصلگی هاش, ببیند که دست کم چند نفر را دارد برای روز بالا آوردن درد هستی, چند نفر را دارد که دیگر جبر فاصله و جور حادثه هم نمی تواند مهرشان را دریغ کند, دل اش قرص می شود. خیلی دل اش قرص می شود. حالا, آرام می شود و در نزدیک صبح آن شبِ بی قرار که دوست داشت بهانه بگیرد و بی حوصلگی کند, سعی می کند بخوابد. خواب با خیال های گرمِ عزیز!