یک و پنچاه و پنج دقیقه ی نیمه شب مرداد است. شب سکوت کویر شجریان می خواند. به یاد باران و ابر های همیشه ی رشت. دلم تنگ است اما نه تنگ کسی. فقط حس می کنم خسته ام از محکوم بودن از انهام و از نگفتن ها. 

بطری بطری آب می خورم. انگار که برای گریستن بنوشم!