شبکه آموزش که نیست رادیو فرهنگی که نمیگیرد و رادیو ۷ که دیگر هیچوقت نمیبینم برنامه امشبش را


این قفس را باید بگسترانم در همه سوی اینجا شاید تا این بستگی ها به خاموشی بگراید...


من میروم ، شاید ماندن در رفتن باشد نه؟ آری میدانم میدانم میدانم


در خودم میخواهم فریاد بزنم ، در درون این درون نا آرام و معنا کنم این نا نوشته ها را، میشود؟


کی میشود این خاموشی بیاید؟ سردم شده در متر متر این راه رفتن ها دلم دیگر از واقعیت میگیرد


واقعیت، واقعیتی که خفه ام کرد، و نفس را کشت همین حوالی الآن و همه اش آرایه معنا شد


حالا هم اینجا ملال دارد خفه میکند آدم را ، من میخواهم بگریزم


بگذارم مردگی این جسم معنا پیدا کند وقتی زندگی این روح دارد در مردگی تکه میشود


دستم را بگیر ، بلندم کن ببر مرا به تماشای آب و دیگر بر نگردانم...


و چقدر حوصله مرد ، و چقدر شکستم ، و مردن معنا شد برایم همین حالا...


غریبگی این هوای خوب ، بوی بارانی که نیست ، و من و رشت


از سبز به سبز  


از سبز به سبز سبز بودن من که گم شد و سبزی این جنگل های خوب و ریه هایی که دوری سبز را فهمید در ۳۲ کیلومتری رشت

 

صدای بوی خوب


صدای بوی خوب...صدای رشت صدای رعدصدای باران شاید نفس پر میشود از باران بوی رشت می آید و بوی باران و حس رعد در ۶۵ کیلومتریِ رشت

کوله باری که چند کتاب است و چند جامه ی چارخانه...

آگهی یکباره ی رفتن میرسد و بی آنکه چیزی از این رفتن از من چیزی بپرسد من در تنگنای رفتن میمانم و سرم را که بر میگردانم میبینم چیزی نمانده از برای گریختن. حالا من باید کوله بارم را ببندم و چند کتابم و جامه های گرم و خوب را در آن جای دهم و خیالم در گیر باشد که سردم میشود و میدانم و نیز میدانم رادیو هفت پنجشنبه را از دست خواهم داد و اینبار باید بنشینم و شنونده ی حرفهای آدمهایی شوم که غریبم در میانشان بدانم در خودم هیچ وقت شنونده ی خوبی نخواهم شد برایشان و انگار هر چه میگویند نمیفهمم و دلم چقدر تنگ میشود برای رادیو هفتی که نمیبینمش و سرمایی که عجین شده ام در آن و میدانم تاب آن سرمایِ نو را ندارد که از هر سو میبارد بر من. و انگار باید از همین یک ساعت دیگر همنشین خوابهای ناگهان شوم و دیگر بیدار نباشم و همه ی روز و بیشترِ شب را در خواب بگذرانم انگار باید حریف این بی حوصله گی ها شوم و بجنگم با خودم که تاب بیاورم آنهمه غریبی را که میدانم نفسم بند می آید در آن و از همین حالایی که در خانه / در این اتاقِ سرد نشسته ام دارم حس میکنم نفس تنگی هایی را که با مرگ در جدال است شاید / ناگزیر در عجله و اضظراب ۶ صبح نوشتم تا یادم نرود تنگنایِ عجیب حالا را / در یک حالِ پرِ استرس و نگرانی و سرگردانی از ترسِ آینده ای که نمیدانم چگونه میخواهد بشود آمدم و نوشتم و هرچه غلطو اشتباهِ نگارشی بود را ببخشایید و بگذاریدش پای این نگرانی

چیزی دارد در من حرف میزند... ,  

چیزی دارد در من حرف میزند , چیزی که بعد از مدت ها پیدایش کردم شاید و این پیدا شدن چه حقیقت تلخی را برایم معنا کرد و آن بود که من هیچگاه خواننده ی خوبی نبوده ام... ذره بین به دست گرفتن امشب و گم شدن در آواریِ ریخته یِ خاطراتی رفته. شاید مرا از من رهانید و چیزی بی لحظه ای ایستادن آن عبارت دردناک را در ذهنم معنا میکند, وزن عروضی اش را در می آورد , آرایه هایش را میابد و درکش را از قرابت معنایی اش با حقیقت هایی که گم بودند و پیدا شدند میگوید. و این ریز شدن ها که دارد برایم معنا میکند زاویه ای دیگر از خودم را دست بر نفس هایم میبرد انگار. امشبِ بی خواب تر از همیشه سرمان را در میان یک همه خاطره ای که در قاب نوشتنی بودند پرِ سودا کرد , باز گشتم به روزهایی خوب و تلخ شاید و یک دنیا خاطره ای که مزه شان یادم رفته بود و رفته و خاطراتی که در قابِ همین نوشتن های یکی از همین حوالی برایم مانده بود یادگاری و مدت ها بود اینقدر دقیق نشده بودم میان باز آمدن و باز رفتن هایم و نشستم و با متانتی که از من بعید بود و آخر هم به آشفتگی گرایید بیشمار پست های چند موضوع را خواندم و در خودم دیدم اینها چقدر برایم با ارزشند چقدر خوبند که من و این ها همدیگر را یادمان رفته بود منی که دو ماه پیش روزی  n  بار اینها را میخواندم حالا چه شده بود که میگویم نکند این همه واژه و پست حرف از من بدشان آمده که من٫پاک شدم از همه چیز آن جا از پاسخ هایی که بود و حالا نیست از فهرستی که بود و حالا نیست از منی که بود در آنجا و حالا نیست,  دلم تنگ شده برای آن روزهایی حوالی خرداد در چارچار سرمای امتحان ها و یخ زدن های این سر که حالا وقتی میبینمشان میبینم چقدر طردم کردند همه چیزِ آنجا و هوای آن بودن ها دارد خفه ام میکند... و آن چیز و آن  نابودِ عجیب دارد در من حرف میزند: تو خواننده ی خوبی نبودی... هیچگاه... و چقدر میمیرم از این شنیدن... 

 

 

و سخت شده همه چیز...,

اینجا هم دیگر انگار دارد رنگ کسالت میگیرد به خود. نه نشاطی , نه شوقی , نه یک دلگرمیِ اندک که بیش از هر زمانی دلم میخواهد باشد. از دیشب حال یکی از خوب های اینجا خوب نیست به خاطر کاری که دست خودش هم نبوده انجامش و حالش از دست خوبی گذشته و میگوید که خوب است اما دروغ هایش هم رنگ یپدایی دارند وقتی که خوب نیست و بی حوصله گی توی بند بندِ بودنش توی هر صدایی که از سینه بیرون می آید برای خواندنش به پرواز در می آید و آرزو داریم که خوب شود حالش همان خوبِ همیشگی آرزو میکنم خوب شود و به یاد می آورم همه ی روزهایی را که باید می بود و بود و حالا که بی حوصله و رنجور و بی صدا مانده است شاید طاقت دیدن اینگونه اش نیست که تمنا داریم از دل که دست ببرد نزد این خدای خوب و دعا کند برای خوب بودنش , با تمام شرمم از نگاه در نگاهِ مهربانِ خدا تمنایش میکنم برای خوب شدنش, که انگار امروز دارد همه چیز روی هم تلنبار میشود تا شبیخون بزنند این حال در تنگنا گیر کرده را, ده دقیقه پیش مطالب وبلاگی را شروع کرده بودم به خواندن و هیچگاه فکرش را نمیکردم آنگونه دگرگونم کند و چیزی سوسو میزد در چشمم و در گلویم و سرم خالی شده بود و ندانستم چه باید بنویسم برای نوشته هایش که فقط حس کردم چه درد قشنگی دارد اولین بار بود دردی میدیدم آمیخته با زیبایی که شاید این تابش را آسان تر میکرد,و این پنجره که باز شد شروع کردم به نوشتن و باور کن تا همین جا ندانستم دارم مینویسم و کجا مینویسم و کجایم.

میخواهم بزنم به جاده و به دشت و به دریاهایی که نیست و نگاه کنم با همان حسرت,  بودن ها را کهبازهم نمیشود انگار سینما رفت و فکر کنم تا دست و پای من از این بند ها رها شود اکران (هیس! دخترها هرگز فریاد نمیزنند) هم تمام شود و دستمان بازهم بسته بماند و خاطرمان گیج در پیچ و خم ندیدن آن فیلم شود و بازهم بی آنکه چیزی دست گیرمان شود در این اتاق سرد بمانیم و دیگر بعد از عمری سینما رفتن و کنسرت رفتن را فراموشمان کنیم و با خود بگوییم انگار نیامده تقدیرشان تا دستِ سرد ما را هم بگیرند, بعد از عمری که مجالی یافت تا سینما رفت و نشد و آن کنسرت هایی هم که اگر سالی یک بار رفتنش با حال آدم جور در بیاید و بشود رفت و انگار دیگر آن هم نمیشود و اگر هم رنگ شدن بگیرد این منم که دیگر نمیروم , و این زندگی در این خلاصه شده او با من لج میکند و من با خودم و همین کلنگ آغاز بودن من بوده است , باور کن

حرف زیاد زدیم این چند روزه , و خیلی هایشان هم که نه همه شان یک مشت حرفِ چرتِ بی مصرف بودند که به دست همین نابودن ها نوشته شد , حرف زیاد بود و نوشتن بی نهایت اما دیگر نه مجالی هست و نه شوقی از برای گفتن . و انگار قول هایم به دیگران هم رنگِ شکسته شده ی قول هایم به خودم را گرفته اند و یک ماه است به یکی که نمیشناسمش   قول داده ام ریاضی بگویم برایش و چند روز دیگر امتحان دارد و حالا میبینم که نمیشود و من مانده و قولی که نمیدانم چه کارش کنم. و کلاسی که برای رفتنش قول داده بودم و حالا میبینم به یک سادگیِ عجیب نرفتم و شرمندگی اش مانده شاید که چگونه باید باز هم در چشم های معلمش بنگرم.

امرو حرف زیاد بود و این واژه ها پشت در پشت هم میریزند بر این شیشه و ماندگار میشوند تا از گزند بی یادی های من در امان بمانند, اما دیگر بس است همهمه ی آمدنشان را سرکوب میکنم چون حوصله ای نیست از برای نوشتن و همین جا  پایان را باز میکنم شاید به سادگی شاید به سختی! 

فقط قسم به پاکیِ آبِ دلِ دریاییتان آن خوب را دعا کنید...

همین!!!

سبز

 

و آن بهار , و آن وهم سبز که بر دریچه گذر داشت

با دلم گفت: نگاه کن

تو هیچگاه پیش نرفتی , تو فرو رفتی

 

                                                                           (فروغِ خوب)

یک یکباره ی در لحظه

دفتر ترنجیِ ترنج های سبزِ پیچ خورده در درون یک همه رنگ خون را می گشایم. و مداد و پاک کن سرم را پایین می اندازم و نگاه میکنم به این خط هایی که فاصله شان از هم آنقدر کم است که نمیشود یک واژه را در چند تایشان هم جا داد و در حوالی آن کوچک خط های رنجور تاریخ هایی است که رفته یا نرفته نمیفهممشان , تیره روزان یا سپید روزهایی که رفته اند یا قرار است بیایند و یا دارند میگذرند. و انگار آن سرسید هم همه چیز را جابجا رقم میزند که رنگ دانه های فصل بهار را در نقاشی اش قرمز کشیده و تابستان را آبی و زمستان را زرد و پاییز را سبز! و انگار همه ی این جا وارونه شده است , نه تنها من , بلکه همه چیز که این مداد ها تکلیف خودشان را نمیدانند و پاک کن به هر چه که میرسد پاک میکندش , و هیچ فرقی نمیکند دکمه هایی که که یک را دو و دو را یک مینویسند و آبی که قطع شده و جارویی که میل به آشفتگی میکند. همه چیز در سکوتِ پرِ تفسیر خاموشی دارد رنگ قرینگی میگیرد و این تضاد ها چه سخت میکاهد از حسِ این تشبیه هایِ پر از نشاط هایی که گم شدند و تازه رنگ بودن داشتند میگرفتند و میل برای استعاره شدن در پیچیدگی های پر پیچ و خمِ نوشتن و بودن. و تازه داشت نهال سبز آمدن شکفتن میگرفت در این تشبیه های یکباره آمده و ناگهان گم شده. دستهایم را می آویزم به شانه ی این تنهایی و میبینم چقدر درونم و این حوالیِ چه نزدیک ,چه دور خالیست و رفتن دل میخواهد که مرده است و ماندن اساس که نیست و نبوده و در این مرز باریک بودن و نبودن خدا میداند که چه کس چه چیز در دست دارد و چشم براه است برای پایانِ این مرز رقیق بودن و نبودن و صدایی نمی آید این دور و بر جز به قول اخوان صدایی که صحبتِ سرما و دندان است و هوا دلگیر و درها بسته و نفس ها ابر و دل ها خسته و غمگین و شاید درختانی که اسکلت های بلور آجینند , هنوز هم بوی حس نشده ی سبزینه ها مرا مست میکند و حس میکنم آشناییِ غریبی را که نمیدانم در کدام خواب دیده یا در کدام گذر حس کرده ام بوی خوبِ خوبش را. و دلم برای این خوانندگان اینجا تنگ میشود و میسوزد که نخوانده یا خوانده چیزی از این همه واج و هجا نمیفهمند و ناگزیر به من میگویند: وبلاگ خوبی داری , اما دریغ از آنکه یک ذره خوبی در اینجا مسکن داشته باشد و نیز در آن ضمیری که گم شد , سر به سر همه کسالت باری , همه خستگی های نفرت انگیز , همه پلیدگی های بی پایان و همه نابودن های بی فلسفه و همه منطق تیره ی گنگی و زیست گونه ای سبز که گم شد و گاهی سرش پیدا میشود , آن سرِ سبز میان اینهمه تیرگی خوبِ خوب پیدایش میشود پیدایِ پیدا. این ترسها , این کسالت بارگی هایِ عجین با روحِ گم شده ی این بودن , این ناباوری ها و این نابودن ها , این گم شدن ها در میان گم شدن ها در خود , و این گسستنِ بند بند میان این در بندی ها نمیدانی چه حسِ بدی دارد...

ای...

ای خوب

ای خوبِ خوبِ خوب

در تو نیز انگار تمام شدیم / تمامی گرفتیم / و رفتیم

باشد مرا این حالِ بدِ خفه کننده

همین جا بماند

حوالی چهار صبحِ امروز

که من دیگر تاب ندارم و توانی که نیست بازهم نیست

از برای ماندن

کلیشه ای کلیشه ای شدم شاید

در اینجا / در آنجا / و در این خود که مدتهاست شده

میدانم / من اینها را میدانم / که من هیچگاه نتوانستم خوب باشم

هیچ صفت خوبی مرا متمایز نکرد از بودن م برای بودنها

و حق میدهم به همین خستگی های درونت از من

که باید خیلی زود تر رنگ انجام میگرفت

که این خستگی هایت را حس میکنم

همان آشنا گونه حسی که مدتهاست زندگیش کرده ام

به تو حق میدهم / و نه تنها به تو به همه ی اجزای اینجا

که این خسته شدن ها ناگریز راهِ این آمدن بود

من میشناسم من را / خوبِ خوب / خیلی هم خوب

به تو حق میدهم ای خوبِ من

کاش میشد فرار کرد از دست خودت برای همیشه ها

...

دیگر , دیگر ,  دیگر بس است...

دیگر تمام شد!

همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاقی می افتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم...

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

حرفی مانده:

طردینگی کاش همیشه باشد

که گاهی مانند الآن خودِ آدم هم خودش را طرد کند

و شاید هم همیشه به مانند همه چیز.

این در تضاد بودن با خوبیها

ریشه ی پیوندِ مهجور را کند

من از چیزی شاید به اندازه ی خودم نمیترسم

اما به تو قول میدهم:

به دیگران را نمیدانم اما به خودم

دیگر هیچگاهِ هیچگاه

قول نخواهم داد...

این را به تو قول خواهم داد...

باور کن...

باورم کن

سخت باور میخواهم در هجوم اینهمه نا باوری

 

ترس...

پاهایم لرزید

صدای خرد شدن مهره مهره این این ستون ناپایدار را شنیدم

خیالم از من گذشت رفت تا آنسوی دور

که دلم نمیخواست برود

اما رفت

این لرزه ها حس شد و این خرد شدن ها و آن رفتن

و من خودم از خودم ترسیدم

به رسم این عادت های کاسه و کوزه یکی شده

من!از خودم از همه ی بودن خودم ترسیدم

و این آشناست زیرِ زبانِ احساسِ در مرداب مانده

من از خودم ترسیدم باور کن...

--------

کاش رفتن گریز باشد...

این بی خوابی ها...

 این روزها میگذشت و میگذرد آرام و فروتن و بی صدا. و انگار در این فروتنی های آرام خستگی های جسم همه ی ما را خواب کرده بود و مجال خوابیدن نبود.سپیده دمانی سپید که بیداری رنگ واقعیت می یافت و تیره شبانی که خوابیدن تیرش را میزد بر جان ما اما نمیآمد.

امشب در این وب گشتن های بعد از مدتها آهنگ تیتراژ اول ماه عسل پخش شد و پخش شد و پخش شد و من در خود مانده و ملول و ناتوان تنها از آن نخستین برنامه ی خوب تا آن تلخ سخن های احسان در روز آخر را به مانند گذر یک فیلم حس کردم و بو کشیدم آن همه خوبی را و دلم تنگِ همه ی آن بودن ها شد.

چهارشنبه شب یا همان شبِ ناچیزِ پر از ارمغان های تلخ چه وحشت ناک چه لبریز از آمیخته ای از ترس و دلتنگی و مردگی گذشت بر ما که بیداری اش تا ۳/۳۰ دقیقه ی صبح یا شاید هم بیشتر طول کشید و ما پر از بهت برای تمام شدنِ عمارت بهار نارنجِ سپیده ی خداوردیِ خوب و انگار با همان حرفهای سپیده ی خوب / با همان دیالوگِ آخرِ پر از حرف کمر ماهم به مانند کمر عمارت خورد شد و ریخت روی سر این بودن.

و انگار دست بردار نبود دستِ شب بیست و سوم مرداد و قصه خوانی و حرف زدنِ سپیده ی خوب که تمام شد  احسان شروع کرد به گفتن همین احسانِ خوبِ حوالی رادیو هفت. و گفت و گفت و گفت و دست بردار نبود و میدیدیم واقعیت حرفهایش چقدر نزدیک است به من و حس میکردمش و سراپا تهی بودن مرا لبریز میکرد. کلید احسان روی حرفهایش که همه اش با آن صدایِ مخملیِ خوب از من گمشده میگفت و دلبستگی ها و خاطره هایش و انگار آن شب اصلن همه دست به یکی کرده بودند که مرا از پای درآرند و آن شب بر خلاف همیشه مجال بود تا رادیو هفت را دو بار حس کنیم و نیز بینیم آن همه تلخی را در شبکه ی مرهم های بودن ما و هم بشنویم از رادیو فرهنگِ خوب.

و بعد هم صبح خیلی خیلی زود به پا خواستن و رفتنی که نرفتن معنی شده بود و آن روز را در گم شدن ها بسر شد تا غروبش / آن غروب خسته ی گرم! که باز هم زدیم به دلِ خیابان ها در نهایت خستگی های ممتد روزانه و شبانه و به علاوه خستگیِ مضاف آن روز. و بیحوصله شدیم و در خیال اندیشه ای وزید و بی فکر بر اراده ی انجام دادن رسید و این پا های بی رمق و آن کفش های سرمه ای ره سینما پیش گرفتند که بشود رسید و در نوبت ۷:۳۰ دقیقه ی غروب تو رفت و کمی نگرانی برای نرسیدن و ترس از ندیدنِ ((هیس دخترها هرگز فریاد نمیزنند)) و دیر رسیدن ها از لطف ترافیکِ بی امان . و چقدر نگرانی بود برای رسیدن چونکه میدیدم چقدر باید همین امروز این فیلم را میدیدم و حس میکردم کمی درمان در دستِ اوست! درمان همین آشفتگی ها و خستگی ها...

و راننده ی تاکسی که نمیدانم چرا و مرا آنگاه سوار شدن تهدید به کرایه گران تر میکرد چون خیابان ها شلوغ است و او میخواهد از جایی برود بی ماشین و ترافیک و شلوغی . شاید میخواست پرواز کند که نکرد و به خیالش مهم است کرایه ای که میخواهد بیشتر شود و هر چه گفت چیزی نفهمیدم و آخر هم نفهمیدم چقدر برداشت اما به گمانم مان قیمت خودش بود شاید.

و جلوی درِ سینما پیدا شدیم و چقدر دلم میخواست همه ی راه را پیاده میآمدم اما زمان فرصت نداد ما را.جلوی گیشه که رسیدم بهت پرِ من شد!!!سینما برای دو روز در بند جشنواره ی موسیقی بود و سینما نیمه تعطیلو اکرانِ فیلم در وقفه مانده بود! باورم نمیشد از گیشه دار هم پرسیدم اما چشمانم اینبار درست میدید و گوشهایم درست میشنید. سرازیر شدم به سوی خانه ای که گاهی نشانی اش را یادم میرود و در راه آز آن کوچه ی باریکِ دلگیر عکس گرفتم(با همه ی ندانستن)و فقط برای خودم برای حس کردن زیبایی اش عکس گرفتم از آن. و چندین متر جلو تر کتاب فروشی های خوب و کمی جلو تر آن خیابانِ سبزِ مواج گونه و کمی جلو تر هم دوربینک ها و زادگاه کتاب های کنکوری که بسیار دمی خاطره داریم از آن در بی یادیمان. و این سرگشته رفتن ها که تمام شد سوار اتوبوس شدم و برگشتن دست آویخته بود دست ما را که بعد از چند دقیقه یک خانومِ خوبِ پیرِ فرتوت اما مهربان و "دوست" داشننی رو به من گفت: جوون کجا میره؟ جوون!!!و اول نفهمیدم چه میگوید و بعد ترش که به خود آمدم دیدم نمیدانم این اتوبوس کجا میرود و من در کمال شرمندگی گفتم نمیدانم باور کن مادر و او به رویم لبخند زد و چقدر خوب بود اویِ خوبِ "دوست" داشتنی بر منِ مادام مانده بر درگاهِ نا باز خوبی لبخند زد و اتوبوس که که به ایستگاهی رسید پیاده شدم و یادم آمد حالا را کجا باید بروم و سوار تاکسی که شدم سرم از فرطِ خستگی به دستِ بادِ وزیده شده از زاویه ی مماس پنجره سپرده شد و جامه ی چهار خانه بی رنگ شد در پر رنگی ها و داشت خوابم میبرد روی صندلیِ جلویِ آن ماشین که میبرد ما را به مقصد و نگاه های راننده و سرنشینان عقبی که خوشبختانه نیفتاد بر چهره ی ما و خوابیدیم چندی هر چند اندک. و کمی مانده به پایان بیداری روشن شد در ما و پیاده که شدیم ره گرفتیم بسوی خانه اما این پاها نمیدانستند و این حواس هم که رفته بود و تنها غریضه ی عادت بود که رساند ما را به خانه ی سرد همین...

زمان ها

من در زمان مرده ام و شاید زمان در من

و نوشتنی وزیدن میگیرد یکباره

در یک گوناگونی عجیب و یک دگرگونی عجیب تر

و یک آن همه چیز / همیشه سیاهی رقم میخورد

در گیر و دار یک تنگنای ترسناک....

بی وقفه تیرگی میبارد بر تنگی دریچه ی تاریکِ اینجا

و همه هجا های واژگان مردن میگیرند در من

که از عبور نسیم نوشته ای بیدار شدم

و سرشار میشوم از تیرگی

و همه جانم از سیاهی تکه تکه گم میشود

و من گم شدنم را باز میابم در این سیاهی های هر آنه

اما!!!

به همه ی اجزای اینجا قول میدهم

روزی بازگردم و این تکه ها را نقش برم

که تا نماند نشانه ای از بودن

و در همه سیاهی های گنگ و مبهم

زین بیش گم گردم و آنقدر در خودم خودم را بیش تر گم کنم

که بوی بیهودگی گم شدنم

و عمق فاجعه ی ریختگی خانه ی سرگردانم

هوس به دلی راه ندهد برای سوی یافتنم آمدن

من! با این ضمیر گم شده / گم خواهم شد روزی

یک گم شدن عمیق / که از ترس خفگی هم که شده

کسی دل به گشتنی ندهد...

رفتنِ باز آمده

آمدیم و بعد از یک ماه و چندی باز هم نوشتیم و گفتیم از همه چیزهای تکراری / آمدیم و پشت این میز چوبیِ سخت نشستیم و زدودیم گرد و غبار نبودن اینجا را و طاقچه ی خاک گرفته ی اینجا را ها کردیم و آه کشیدیم اما این خاک نقش بسته با هیچ آهی و هایی و آبی رنگ پاکی نگرفت و غبار گرفته ماند. همه ی نوشتن ها و آمدن هایِ خوب را پاسخ دادیم و خوب شد اندکی حال مرده مان و خوب بود این آمدن ها و البته نیامدن ها...

آمدیم و نگاشتیم همه ی حرف هایی را که جایشان اینجا بود و ره کاغذ های سپید پیش گرفته بودند / آمدیم و نشستیم تا ببینیم چقدرِ یک نبودن دلپذیر است / یا دلگیر یا شاید هم مهم. و بر پست ثابتمان برچسب رهایی زدیم تا برود و بگردد پی خودش و پیدا کند خویش را تا نماند به مانند ما در بند این بند ها و برود و بر شاخه های یکی از درخت های همین حوالی منزلی بیابد خود را و در دربندی ما نسوزد. و فهمیدیم باز هم  که سبز شدن چقدر سخت است در میان اینهمه گم شدن. و حرف زدیم در این نبودن ها با خدایِ خوبِ خوبِ خوب و دلمان تنگ شد که چقدر پلیدیم و روی دیدنش نمانده برایمان(لیاقت نداریم).

نشستیم و به مانند عادت مهجور مانده سرکی کشیدیم در میان نوشتن های خوب و در این گذر ها دیدیم چقدر خوب میفهمند ما را این نوشته ها و طعم گس از دل برآمدنشان را زیر دندانک های سپیدمان حس کردیم.

((یه تیکه از متنی که دلمو خیلی تنگ یه دنیا خوبی کرد: بهم مهندس مهندس میگفتند و من چقدر خوشحال بودم که مهندس نبودم و معلم بودم)) اگر غلطی بود در نگارش به همان آب پاک دل دریاییتان ببخشید.(تینی وینیِ خوب)

سرکی کشیدیم و دل تنهاییمان تازه شد در میان یخیدن های طبق عادت های دور / و فهمیدیم این نیامدن ها هم حریف یخیدگی ها و مردگی ها نخواهد شد و گم کردیم خود را زیر سایه ی واژه واژه ی / آه باران / و تیکه های جدا شده ی شعرهای فروغ که خود جدایشان کردم و دیدم چقدر راست میگویند چقدر حرف های نگفته ی مرا بر زبان های نهانشان می آورند و چقدر به سبز بودن های دور نزدیکند. و دیوانه شدیم هرچند که بودیم یعنی زین بیش شدیم و آمدیم و سریال پست هایمان بلاگفا و این مخاطب های تازه گونه را شگفت کرد و در خود گفتیم گاهی این زیاد آمدن ها خوب است / خوب...

آمدن...

می آیم و این اتاق سرد را میگردم / توی همه ی سوراخ سنبه هایش / لای کتابهای سرگردان / و جای خاک خوردن برگ های سپیدِ خوب که این نفس کشیدن های تنگ در هوای بودن آنهاست و میبینم دارد تمام میشود بودنشان و ته کشیده اند انگار / اما اگر بروند دیگر چه میماند از من یا از این واژگان گم شده که پناهی جز نوشته شدن از دست این خفگی های عادت شده ندارند. و میبینم چقدر دلم تنگ شده برای یک چیزی که نه نامش را میدانم نه بودنش را میفهمم نه نبودنش را و نه نشانی از آن دارم / فقط در یک همه گم ماندن حس میکنم دلم تنگیدن میگیرد برایش و چاره ای نیست جز خفه ماندن های از روی عادت. و نگاه میکنم و میبینم چقدر دورم... چقدر زیاد / چقدر بینهایت از خودم / از همه از یک جهان پرِ بینهایت که میدانم تسکین این آشفتگی ها شاید روزی می آید/ شاید. و میبینم و میبینم و میبینم و باورم نمیشود که چقدر ِ چقدر فاصله گرفتم یکباره بی آنکه خود بدانم / بفهمم / یا ببینم و انگار این دور شدن ها کار ناشده ای بودکه باید میشد و برای شدنش مرا زیر چرخ هایش له میکرد. کاری که نمیدانم چگونه بود و چگونه شد. چقدر دلم میخواهد بخوابم اما میترسم و چقدر دلم میخواهد بیدار باشم و نمیتوانم. بی خوابی های شبانه و خوابیدن های پر از وهم های بی رنگ روزانه و چقدر دلم باز هم میخواهد بخوابم و در بیداری نفسی بکشم بی ترس! و خیالم نرود لای این همه کتابهای نخوانده و آن همه باید های مانده که من نمیدانم و نمیفهمم چه میگویند. چقدر دلم میخواهد راه بروم / زیر باران / تنها / با یک همه بودن / شعر بخوانم و بروم و بروم و دیگر از این سراغ ها و باز آمدن های پوچ خبری نباشد و همچنان بروم در یک خیال دور. چقدر دلم میخواهد آن خیابانی را که در این خیال خورد رفته ساخته امش پیدا کنم و آنقدر / آنقدر / آنقققدر بروم که رمق تمام شود و این شود یک پایان / یک مرگ / یک خاموشی / و دادش بزنم در خود / دادش بزنم این نفس را که تا سبز شود در آن خیابان و دیگر گوش بدهم به صدای این نفس سبز گونه و این ریه های تنگ را پر کنم از بوی سبزینه های نشکفته ی کوچکش و بودن سبزش را بفهمم از عمق جانِ این بودن و این آهنگ های گم را گم کنم و این بی صداییِ بدون نت ها را فریادی معنی کنم در خود و بنشینم روی نیمکت سبز / زیر آن درخت سبز / در آن خیابان مواج سبز گونه که نزدیک میکند هوای آن سبز گونه خیابان خیال را. مینشینم وگم میکنم همه چیز را و عکس میگیرم با همه ی ندانستن / برای خودم برای این من گم شده برای یافتن این گم گشتگی ها عکس میگیرم / عکس میگیرم از این خورشید که دارد میرود از این نیمکت خالی روبه رو از این کفش های سرمه ای خسته از این سایه ی افتاده در کف خیابان که تکان نمیخورد با جنبش های من هم و از این همه گذرعکس میگیرم. و همه ی آنچه را نوشتن میشود در من در نبود سپید برگک های خوب در این خاطر بی یاد میسپارم به / به یاد ماندنم و دیگر میروند و دست از نوشتن دور میشود. یا می آیم و به رسم عادت ها یادم میرود چه گفتنی بود در من و حرف ها می آیند تا پرتگاه گفتن ها و نوشتن ها تا دامنه ی نوشتن و یک آن همه چیز گم میشود و دوباره آغاز میشود این حس گم شده ی کهنه. و این شب های نفس تنگی های بی شمار که چون کسی میهمان تنهایی مکمر داشته ی این اتاق سرد شده خیال روشنایی نیامده فنایی میگیرد و همه ی ملال های شبانه را در نیامدن ها گم میکنی و شده یک لحظه هم آمدنشان طول نمیکشد تا دست کم بنویسیشان در تاریکی های همه سیاه.و یک گوشی خاموش که مدت ها بود خاموشی اش به طول انجامیده بود و نمیفهمی اش و دیگر انگار روشن هم نمیشود و نه آن بودن یکباره عادت میشود و نه این گوشی لعنتی. و حس میکنم چقدر کلیشه ای شده اند این حرف ها و این نوشتن ها و شده این نگاه ها هم . خسته شده ام اما گریزی هم نمانده است جز تکرار پر تکرار این تکرار نوشته ها و میدانم و حس میکنم چقدر خسته اند این خوانندگانِ نداشته شاید و این خستگی ها هم خود خسته شده اند. از این همه و آن همه  "دوست" ی های گم شده و این در راه ماندگی ها و غریبی ها و گم شدگی ها در ذره ذره هوای بی هوای اینجا که هیچکس را نمیشناسم در آن و نمیدانم چرا همه ی چیزهای اینجا عادتیست نو که نمیشناسمش و حسش نکرده ام تا کنون اما آشناست گذرش برایم و این همه غریبی میان اینهمه آدمی که  من هیچ یک را به خاطر نمی آورم و نمیدانم این دیوار قطورِ طویل بین منو همه چیز کی آمده اینچنین ناگهان . هرچه باشد خو گرفته ام به آن / به این دیواری که سراسر نباید کرده مرا و سقفش سایه ی یک دست بزرگ است که ریشه دوانیده در من. کاش چیزی پیدا شود این غریبی ها را معنا کند و بودنش نقش یک خاطره را زنده تا بفهمم من نیز بوده ام اگر اکنون نیستم و پیدا کنم خود را در این میان / در این میان ژرف گم گشتگی که بنشینم و همه حرفهایم را برای خودم معنا کنم و نیز این نوشتن های هر گاهه را / حرفهایی که ندانسته ام آن ها را اما خوب میدانم یک جهان پرِ حرف گم شده مردگی گرفته اند و این مردگی ها پیداست / میبینم و حس میکنمشان / کاش پیدا شدن ساده بود و نیز سبز شدن...

 

 

من : 16 مرداد 92

شب

یه شب عجیب / یه شبی که هنوزم بعد از دو شب عجیبیش مونده برام یادگاری / توی گوشه گوشه ی این اتاق سرد / توی بند بندِ این وجود نابوده / توی همه ی واج های گنگ اینهمه واژه های بی مفهوم/ توی گم شدن کتابِ شعرایِ خوبِ فروغ / لای اون هشت کتابِ پرِ خاطره ی تلخ / کنار همین یکباره پیوند های خودکار و برگ و قهر بودن باهام و نمیدونم حالا آشتی کردن یا نه / اما حالا دارن میفهمن منو و این شاید سرآغاز یه آشتیِ خوب باشه! یه شبی به نام چهارم مرداد که هیچ چیزی مثه خودش نبود / حتی من / من؟ / نمیدانم بازهم. اه من میخواستم یه بارم که شده با خودم بگمو بگمو بگم و یه ذره پای این آرایه و وزن و حس وسط نیاد / این حس مرده ای که دلبسته ی من شده و نمیدونم شایدم من با همه ی دیوونگیم بهش دل دادمو نمیدونم / شاید این دل مرده رو دادم به این حس کهنه ی نوشتن ها و نمیدونم / که دست بر نمیدارد از سرم این حسِ مرده یِ تموم شده / نمیدونم با وجود این تموم شدنا / نبودنا و ته کشیدنا چرا تموم نمیشه / این که مثه یه شبی مثه چهارم دومین ماه فصلهای گرمای بی نهایت / همه ی منو تو دستاش بگیره و به توالی برسه / شایدم به اوج یا شایدم همین حالا توی توالی داره نفس میکشه نمیدونم نمیدونم نمیدونم. از این بی جنبشی ها / از این واستادنا و از این خفه شدنا نمیدونم چی دیده که دست از سرِ ما برنمیداره / که سایه به سایه مون راه میره فقط یه کمی اونطرف تر اما من میبینمش / باور کن میبینمش / باور کن.

و همیشه وقتایی که این خودکارِ خوب با این دستای سردِ بی رمق قهر میکنه یاد این می افتم که: ((دست خالی را باید بر سر کوبید)) و با خودم میگم چقدرِ چقدرِ چققققققققدر راست میگه چقدر / چقدر / چقدر. اصلن چقدر دروغ نمیگه . و گم میشم لای آرشیوا! نوشتنایی که هر جای پنهانی که بگی پیداشون میکنم:توی کیفم / زیر این میز چوبی / لای این کتابا / بالای اون ساعت اوج گرفته و میام اینجا و گم میشم زین بیش بین اون همه "دوست" نوشتنا(اون آرشیو اول بند مربوط به نوشتنای قدیمی اینجا بود) و میگم با خودم میگم که چقدر دور شدم از همه چیز / چقدر دور از اینهمه چیزایی که هستن و نیستن و من نمیدونم چین و میگم با خودم چقدر دورم از همه چیز که هیچی نیست / هیچی! و چقدر آروم و بی حس شدم توی دیدن و شنیدن و لمس کردن همه چیزا / نمیدونم شایدم نشدم و این تموم شدن باشه... نمیدونم. اه بازم رنگ ابهام گرفت بازم بازم بازم.

 

 

من: 6 مرداد 92

زندگی اما مردگی

ما نفس میکشیم و از کنار هزار ها تله ی مرگ گذشته ایم تا زندگی را بار دگر مزه کردیم. و چه مرگ های خوبی که در کنار همه ی ناشدن ها برای فشردن دست سردمان برایمان دست تکان میدادند و لبخند میزدند. و ما هیچ نفهمیدیم کی آمدند و کی رفتند و چرا ما در هجوم این همه مردگی ها هنوز نفس میکشیم / مردگی هایی که حال ما را گاه گاه بدست میگیرند و چوب حراج میزنند آن را. و ما و ما وما.../. و ما گم شدیم میان نبودن سرخوشیهایی که ندانستیم کی گمشان کردیم. و گم مانده ایم شاید و گم خواهیم ماند شاید که باور کن خودمان هم خسته ایم از این گم شدن های دور از این گم بودن هایی که تنها نقش گذر خاطره اش ماند برایمان. و آرزویِ یک لحظه پیدایی / کمی دانستن / و کمی دیگر هر چند خیلی کم فهمیدن! و شاید خواستنِ بیرون آمدن از گور مجهولی(به قولِ فروغِ خوب) و گنگی و گشتن در پی سرخوشیهایی که گم شدند.

همه ی این آرزوهای تیره ی غبار گرفته که باریست بند بندِ این سخت جانِ مرده را به آتش میکشد و گریزی نیست جز نوشتن یک جهان پر از واژه ی بی معنای تکراری که هنوز هم که هنوز است در فهمیدن یک واژه ی بی معنی اش سرگردان مانده ایم خیال رفتن دارند. و خودمان هم خسته ایم / باور کن خسته ایم / از این نوشتن ها و بودن هایی که هر آن سرکوفت بودنشان با آن چهره هایِ طلایی رنگِ خوشبختِ ویران بر جانمان میزند سخت. و خسته تر از دستانی که سرد ماندند و سرما همه ی نوشتن هایِ خوب را از آن کند و با خود برد به آن سوی مرداب هایی که چاره ای جز با دل رفتن در آن نیست و نیست و نیست. و حس نوشتن تیره میشود هر آن / اما کاش این روح رفته که گاه باز می آید و سرکی میکشد این بر دست مانده جان را / او هم به تاریکی های خاموش نبودن بیامیزد و این خویشتن گنگ خویش را گم کند و ببرد با خود و این حس نا چیز یکباره بودن ها ره مرگ به خود گیرد و دست یکی از اینهمه مردگی های بی پایان اینجا را بگیرد و برود. برود پی سبز بودنش که سبز شود تار به تار و پود به پودش. که از این رفتن خوب بفهمد شاید که رفتن گریز است شاید... و سبز شود و سبز شود / سبزِ سبزِ سبز...

 

(تمام نشانه های جمع استعاره ای بود شاید از اول شخصی که گم شد)

 

 

من: در تاریخی گم در یکی از گرم گونه روزهای مرداد 92

چند روره های گرم...

 این چند روزه ی گرم که گرمایش هیچگاه حریف یخیدگی دلم نشد / با آن دلسردی هایی که بوی مردگی میداد و این درس خواندن های تابستانه ی دلگیر با آن کتاب های قطور که هرچه میگردیم در سوی یافتن / گم شدگی باز هم دست سردمان را میگیرد و میبرد ما را به ژرفای خیال های دور. و داغ کتاب فروغ که رفت و طعم آن همه شعر خوب که چقدر حالمان را میفهمیدند و تکرار بی وقفه ی رسوای زمانه که چقدر توالی این گم شدن های هر روزه را به اوج نزدیک تر میکند و ماه عسل دیدن و احسانِ خوب.

 و این سری که چند گاهیست به این کاغذ های سفیدِ ساکت دلباخته است. و خیلی وقت ها حرف نزدن ها  و ننوشتن ها و خیلی وقتهای دیگر عصبانی شدن هایی که دلیلش هم روشن نیست. و آنچه سخت تر میکند گذر این روزهای بی ملالی را وصف این حال گم شده / این من گم شده و این من گم شده است بازهم که نمیگنجد در واج هیچ واژه ای و این در راه ماندگی حرف ها آشفته ترمان میکند میان این آشفتگی ها.

و یخ زدن هایی که با اینکه آن همه طوفان درون را یخاند و دل مرده ی گم شده را در سرما خشکاند / اما باز هم دست بر نمیدارد از سرِ ما و در زمانی که همه در سوی خنکای یک نسیم میدوند من به خود میپیچم از سرما و گم میشوم میان پتو های بی روحِ سردِ خانه ی سرد.

چند روز پیش یاد بارون افتادم و چقدر دلم میخواست بباره بازم بباره / بباره / و بباره و یدفه / ناخودآگاه / یکباره / این شعر مشیری یادم اومد : (( آه باران)). و چقدر دگرگونِ دگرگون شدمو خوندمش. از دل / از نهایت جان / خوندمش...

جلوی ویترین عکاسی های بزرگ با یه نگاه پرِ حسرت به دوربین های خوب یا رد شدن از کنار یه همه کتاب که دلم چقدر میخواست داشتم همشونو خوندمش / خوندمش و دلِ تنهایی تازه شد(به قولِ سهراب). یا حسرت حرف زدنای دو نفره یا چند نفره که روی دلم غریبه از بس که یه نفری حرف زدمو شعر خوندمو و گم شدم. که بعضی وقتا یادم میره چجوری نوشتم و چجوری باید ادامه بدم مثه حالا که با نوشتن داستان گونه و لفظ خودکار حرف زدنو هزار تا آرایه ناشناس گم آغاز گرفتو آخرم رسید به یه گفتن ساده با خودم.

همین...

من:شاید 8 یا 7 مرداد 92

آن شب , آن شب عجیب

امشب و این دلسردی های هر روزه که دست بر نمیدارد از سر آدم.

و این یخ زدن ها در توالی گرمای تابستانه و سرما خوردگی های عجیب که بستر نشینمان کرد... راستش امشب یه جوری غریب بود همه چیز غریب شده بود هر آهنگ /هر نگاه / هر حرف / هر ساکت ماندن و نمیدانم ریشه این آشفتگی از کجاست / که نفس آدم بالا نمی آید و خفه میشوی در خفگی ها.میخوام برای خودم یه کمی ساده حرف بزنم که زیر پود پود این واژه های گم خرد نشم و تکه تکه افتادنمو فقط خودم نبینم و بعد همه به من بخندن و از من بگن و از دیوانگی هام و این چه خوبه که میخندن وقتی ساده خندیدن جرمه پس خوبه / قشنگه که میخندن و شادن به من / به منی که خودم توی خودم توی اینجا / اون بیرون / توی گوشه گوشه ی این اتاق سرد گم شدم که هیچ وقتِ هیچ وقت یادم نیومد چجوری گم شدم. امشب اصلن عجیب بود / رادیو هفت غریب بود / حرف زدنای منصور ضابطیان / همه ی کتابا / همه چیز عجیب بود / که شعرای فروغ داشت یادم میرفت و لای این زیستو که وا کردم هیچی یادم نبود / یا اون رمان "دوست" داشتنی که برای خوندن هر صفحه ش یه ساعت وقت میذاشتم که همشو یادم رفته بود همشو(برزخ اما بهشت)! که من اینجا میخواستم از "دوست" بنویسم که یادم رفت بخدا یادم رفت چی میخواستم بگم اصلن یا به قول یه خوب: راه های آمدن یادم نماند / و بی هیچ دلیلی من یادم نمیاد. که دلم میخواد / یعنی این دل مرده ی گم شدم میخواد حرف بزنم / ساده بی آرایه و وزن و حس که فقط بگم چه مرگمه حتی شده به خودم / شده به خودمم بفهمونم چمه / چم شده بود / و چی سرم میاد رو نخ باریک این گذشتنا که بگم فقط بگم به یکی به یه چیزی به یه موجودی که وجود نداره . نمیدونم میخوام بگم نمیدونم چی. به کی اصلن کجا باید باشم چجوری باشم چجوری بگم؟؟؟ همه چیز امشب غریب شده / یه بوی غریبی میده همه چیزا / که نمیشه بو کشیدشون / که نمیدونم خوبم / بدم / دلم زیر یه دنیا مردگی چی میخواد / باید چی بنویسم / چی بخونم؟ اصلن چی باید بخونم ها؟ درسامو؟ که دلخوش باشم به یه آینده ی غبار گرفته ی کدر یا باید فروغ بخونم و سهراب و اخوان و مشیری و نیما و همه و همه و همه؟چی باید بخونم ها؟

که خودمم دارم میبینم من چقدر دیوونم یه مشت چرت نوشته ی بی مصرفو اینجا کاشتم که خودمم نمیدونم چی گفتم. که من لای همین شعرا و فرمولا و ترکیبای مطالب و یه دنیا ریتم و خط و نت گم شدم که دیگه نفسمم بوی مردگی گرفته . امشب یکی اومد تو اتاقم بعد از مدت ها و صاف واستاد جلو چشامو بهم گفت: خیلی غرور داری خیلی مغروری! و من مات مات نگاش کردم و نفهمیدم چرا؟ که وقتی میگم امشب عجیب بود تنها چیزی بود که فهمیدم / و بعد دنبال هزار تا دلیل گشتم تا به خودم / دست کم به خودم ثابت کنم مغرورم / اما باز گم تر شدم حتی گم تر. آخه مگه حرفی هست مگه جنبشی مگه نگاهی یا رفتاری که بشه غرور توش درآورد؟ من که با خودمم حتی حرف نزدم و حرف نمیزنم / شاید این ساکت بودن هاست که غرور شده توی چشمهای خوبشان / نمیدونم شاید اینم برای یه خنده ی خوب بود نمیدونم نمیدونم نمیدونم...

من عادت کردم به همه چیز و قصه ی عادت بد قصه ایه اینقدری که اونایی که لب دریا ن بعد یه مدت صدای امواج براشون عادی میشه اما کاش یه ذره غرور گم شده پیداش شه تا این گم شدنا رنگ پیدایی بگیره...

 

  من: پنجشنبه 3 مرداد 92

ماه عسل خوب

ماه عسل تموم شد!

مام تموم شدیم انگار!!

اون همه حسای خوبه دم افطار

حرفا و حسای خوبه احسانِ خوب تموم شد

و داره شروع میشه انگار بازم

گم شدنایی که دمدمای غروب گم میشد یه کمی

توی یه فضای خیلی بد برنامه آخرو ناقص دیدم

جاییم نبود واس نوشتن جز اینجا(توی کتاب ادبیات فارسی ۲ خیلی سبز)

کاش برنامه تکرار شه فردا کاش

فک کنم ۱۳۹۲/۵/۱۸

تاریخم دستم نیست بخدا ولی روز عید بود

به قولِ احسان خوب

سالتون عسل

ماه عسل...

بسم الله الرحمن الرحیم


الف لام میم


با نامی شروع کردم که خودش آغاز کردن را دوست
دارد


الف و لام و میمش را که سر هم کنیم میشود الم


یعنی درد


و برای خدا هم سرودن از درد آغاز میشود!


نمیخواهم میان نقل و نبات جشن این روزهای قبیله
مان بادام تلخ باشم.


نمیخواهم اشک شوقی که از گوشه پلک دوستانم مسافر پهنای صورتشان میشود
را به اندوه بکشانم.


به جای بند زدن چینی شکسته گذشته ،لعابی رنگارنگ
بر قاب آینه پیش رو میکشم!


دوست هم قبیله ای!


دستانت را توی دستان خیال من بگذرا !


نفس بکش


نه از این نفسها که گاه هوس میکنند شناسنامه شان
را عوض کنند و نامشان میشود آه!


نه


از جنس عمیقش!


درست فهمیدی!


بوی ربنا می آید!


ساعتت را روی مختصات صفر قبیله کوک کن


ساعت 7!


صدایی آشنا میخواند:


اللهم کن لولیک الحجه ابن الحسن...


انقدر ذوق کردی که صدای تیتراژ را نمیشنوی


و دوباره همان صدای آشنا :


(سلام به روی ماه همتون)


دفتر مشقت را پهن میکنی تا دوباره واژه به واژه
بنویسی هر آنچه به قول خودش رصد میکنی!


گهگاهی بلند میشوی به اهل خانه کمک کنی سفره را
بچینند اما نگاه از آن پرده بر نمیداری


در همان ثانیه ها به یادت میفتد که 2 سال برای رسیدن این
روز صبر کردی و درست همین گذر لغات ارزش دقایق را برایت طلایی میکند.


استاد پرستویی زیبا گفت که آدم هایی که روی
صندلی ماه عسل نشستند به ما اندازه ی یک عمر سرمشق دادند


اما انسان


که ریشه اش را نسیان یدک میکشد


زود یادش میرود


یادش میرود قرار بود راحت در مورد هم قضاوت
نکنیم


قرار بود راحت تر ببخشیم، به این فکر کنیم که
بقیه آدم ها مثل ما انسانند


ما قرار و مدارهایمان را زود از یاد میبریم


دوباره باید سرمشق کنیم


بالای دفترت بنویس:


ان الانسان لفی خسر..


ماه عسل آمد تا در کارزار خسارت دادن ها برنده
بودن یاد ما دهد


کاش شاگردان خوبی باشیم!


وقتی که نزدیک لحظه های اذان آن صدای آشنا توی
هم خوردن چای درون فنجان گم میشود


ثانیه ای به خرماهای توی سفره خیره میشوم و توی
دلم ارام میگویم


عسل ماه عسل شیرینی تو را از رونق انداخت

 

 نقل از: کافه ی هواداران احسان علیخانی

و نوشته ی رها

۱۳۹۲/۰۵/۲۷یکشنبه