اینجا هم دیگر انگار دارد رنگ کسالت میگیرد به خود. نه نشاطی , نه شوقی , نه یک دلگرمیِ اندک که بیش از هر زمانی دلم میخواهد باشد. از دیشب حال یکی از خوب های اینجا خوب نیست به خاطر کاری که دست خودش هم نبوده انجامش و حالش از دست خوبی گذشته و میگوید که خوب است اما دروغ هایش هم رنگ یپدایی دارند وقتی که خوب نیست و بی حوصله گی توی بند بندِ بودنش توی هر صدایی که از سینه بیرون می آید برای خواندنش به پرواز در می آید و آرزو داریم که خوب شود حالش همان خوبِ همیشگی آرزو میکنم خوب شود و به یاد می آورم همه ی روزهایی را که باید می بود و بود و حالا که بی حوصله و رنجور و بی صدا مانده است شاید طاقت دیدن اینگونه اش نیست که تمنا داریم از دل که دست ببرد نزد این خدای خوب و دعا کند برای خوب بودنش , با تمام شرمم از نگاه در نگاهِ مهربانِ خدا تمنایش میکنم برای خوب شدنش, که انگار امروز دارد همه چیز روی هم تلنبار میشود تا شبیخون بزنند این حال در تنگنا گیر کرده را, ده دقیقه پیش مطالب وبلاگی را شروع کرده بودم به خواندن و هیچگاه فکرش را نمیکردم آنگونه دگرگونم کند و چیزی سوسو میزد در چشمم و در گلویم و سرم خالی شده بود و ندانستم چه باید بنویسم برای نوشته هایش که فقط حس کردم چه درد قشنگی دارد اولین بار بود دردی میدیدم آمیخته با زیبایی که شاید این تابش را آسان تر میکرد,و این پنجره که باز شد شروع کردم به نوشتن و باور کن تا همین جا ندانستم دارم مینویسم و کجا مینویسم و کجایم.

میخواهم بزنم به جاده و به دشت و به دریاهایی که نیست و نگاه کنم با همان حسرت,  بودن ها را کهبازهم نمیشود انگار سینما رفت و فکر کنم تا دست و پای من از این بند ها رها شود اکران (هیس! دخترها هرگز فریاد نمیزنند) هم تمام شود و دستمان بازهم بسته بماند و خاطرمان گیج در پیچ و خم ندیدن آن فیلم شود و بازهم بی آنکه چیزی دست گیرمان شود در این اتاق سرد بمانیم و دیگر بعد از عمری سینما رفتن و کنسرت رفتن را فراموشمان کنیم و با خود بگوییم انگار نیامده تقدیرشان تا دستِ سرد ما را هم بگیرند, بعد از عمری که مجالی یافت تا سینما رفت و نشد و آن کنسرت هایی هم که اگر سالی یک بار رفتنش با حال آدم جور در بیاید و بشود رفت و انگار دیگر آن هم نمیشود و اگر هم رنگ شدن بگیرد این منم که دیگر نمیروم , و این زندگی در این خلاصه شده او با من لج میکند و من با خودم و همین کلنگ آغاز بودن من بوده است , باور کن

حرف زیاد زدیم این چند روزه , و خیلی هایشان هم که نه همه شان یک مشت حرفِ چرتِ بی مصرف بودند که به دست همین نابودن ها نوشته شد , حرف زیاد بود و نوشتن بی نهایت اما دیگر نه مجالی هست و نه شوقی از برای گفتن . و انگار قول هایم به دیگران هم رنگِ شکسته شده ی قول هایم به خودم را گرفته اند و یک ماه است به یکی که نمیشناسمش   قول داده ام ریاضی بگویم برایش و چند روز دیگر امتحان دارد و حالا میبینم که نمیشود و من مانده و قولی که نمیدانم چه کارش کنم. و کلاسی که برای رفتنش قول داده بودم و حالا میبینم به یک سادگیِ عجیب نرفتم و شرمندگی اش مانده شاید که چگونه باید باز هم در چشم های معلمش بنگرم.

امرو حرف زیاد بود و این واژه ها پشت در پشت هم میریزند بر این شیشه و ماندگار میشوند تا از گزند بی یادی های من در امان بمانند, اما دیگر بس است همهمه ی آمدنشان را سرکوب میکنم چون حوصله ای نیست از برای نوشتن و همین جا  پایان را باز میکنم شاید به سادگی شاید به سختی! 

فقط قسم به پاکیِ آبِ دلِ دریاییتان آن خوب را دعا کنید...

همین!!!