و سخت شده همه چیز...,
میخواهم بزنم به جاده و به دشت و به دریاهایی که نیست و نگاه کنم با همان حسرت, بودن ها را کهبازهم نمیشود انگار سینما رفت و فکر کنم تا دست و پای من از این بند ها رها شود اکران (هیس! دخترها هرگز فریاد نمیزنند) هم تمام شود و دستمان بازهم بسته بماند و خاطرمان گیج در پیچ و خم ندیدن آن فیلم شود و بازهم بی آنکه چیزی دست گیرمان شود در این اتاق سرد بمانیم و دیگر بعد از عمری سینما رفتن و کنسرت رفتن را فراموشمان کنیم و با خود بگوییم انگار نیامده تقدیرشان تا دستِ سرد ما را هم بگیرند, بعد از عمری که مجالی یافت تا سینما رفت و نشد و آن کنسرت هایی هم که اگر سالی یک بار رفتنش با حال آدم جور در بیاید و بشود رفت و انگار دیگر آن هم نمیشود و اگر هم رنگ شدن بگیرد این منم که دیگر نمیروم , و این زندگی در این خلاصه شده او با من لج میکند و من با خودم و همین کلنگ آغاز بودن من بوده است , باور کن
حرف زیاد زدیم این چند روزه , و خیلی هایشان هم که نه همه شان یک مشت حرفِ چرتِ بی مصرف بودند که به دست همین نابودن ها نوشته شد , حرف زیاد بود و نوشتن بی نهایت اما دیگر نه مجالی هست و نه شوقی از برای گفتن . و انگار قول هایم به دیگران هم رنگِ شکسته شده ی قول هایم به خودم را گرفته اند و یک ماه است به یکی که نمیشناسمش قول داده ام ریاضی بگویم برایش و چند روز دیگر امتحان دارد و حالا میبینم که نمیشود و من مانده و قولی که نمیدانم چه کارش کنم. و کلاسی که برای رفتنش قول داده بودم و حالا میبینم به یک سادگیِ عجیب نرفتم و شرمندگی اش مانده شاید که چگونه باید باز هم در چشم های معلمش بنگرم.
امرو حرف زیاد بود و این واژه ها پشت در پشت هم میریزند بر این شیشه و ماندگار میشوند تا از گزند بی یادی های من در امان بمانند, اما دیگر بس است همهمه ی آمدنشان را سرکوب میکنم چون حوصله ای نیست از برای نوشتن و همین جا پایان را باز میکنم شاید به سادگی شاید به سختی!
فقط قسم به پاکیِ آبِ دلِ دریاییتان آن خوب را دعا کنید...
همین!!!
ای دوست