آمدن...
می آیم و این اتاق سرد را میگردم / توی همه ی سوراخ سنبه هایش / لای کتابهای سرگردان / و جای خاک خوردن برگ های سپیدِ خوب که این نفس کشیدن های تنگ در هوای بودن آنهاست و میبینم دارد تمام میشود بودنشان و ته کشیده اند انگار / اما اگر بروند دیگر چه میماند از من یا از این واژگان گم شده که پناهی جز نوشته شدن از دست این خفگی های عادت شده ندارند. و میبینم چقدر دلم تنگ شده برای یک چیزی که نه نامش را میدانم نه بودنش را میفهمم نه نبودنش را و نه نشانی از آن دارم / فقط در یک همه گم ماندن حس میکنم دلم تنگیدن میگیرد برایش و چاره ای نیست جز خفه ماندن های از روی عادت. و نگاه میکنم و میبینم چقدر دورم... چقدر زیاد / چقدر بینهایت از خودم / از همه از یک جهان پرِ بینهایت که میدانم تسکین این آشفتگی ها شاید روزی می آید/ شاید. و میبینم و میبینم و میبینم و باورم نمیشود که چقدر ِ چقدر فاصله گرفتم یکباره بی آنکه خود بدانم / بفهمم / یا ببینم و انگار این دور شدن ها کار ناشده ای بودکه باید میشد و برای شدنش مرا زیر چرخ هایش له میکرد. کاری که نمیدانم چگونه بود و چگونه شد. چقدر دلم میخواهد بخوابم اما میترسم و چقدر دلم میخواهد بیدار باشم و نمیتوانم. بی خوابی های شبانه و خوابیدن های پر از وهم های بی رنگ روزانه و چقدر دلم باز هم میخواهد بخوابم و در بیداری نفسی بکشم بی ترس! و خیالم نرود لای این همه کتابهای نخوانده و آن همه باید های مانده که من نمیدانم و نمیفهمم چه میگویند. چقدر دلم میخواهد راه بروم / زیر باران / تنها / با یک همه بودن / شعر بخوانم و بروم و بروم و دیگر از این سراغ ها و باز آمدن های پوچ خبری نباشد و همچنان بروم در یک خیال دور. چقدر دلم میخواهد آن خیابانی را که در این خیال خورد رفته ساخته امش پیدا کنم و آنقدر / آنقدر / آنقققدر بروم که رمق تمام شود و این شود یک پایان / یک مرگ / یک خاموشی / و دادش بزنم در خود / دادش بزنم این نفس را که تا سبز شود در آن خیابان و دیگر گوش بدهم به صدای این نفس سبز گونه و این ریه های تنگ را پر کنم از بوی سبزینه های نشکفته ی کوچکش و بودن سبزش را بفهمم از عمق جانِ این بودن و این آهنگ های گم را گم کنم و این بی صداییِ بدون نت ها را فریادی معنی کنم در خود و بنشینم روی نیمکت سبز / زیر آن درخت سبز / در آن خیابان مواج سبز گونه که نزدیک میکند هوای آن سبز گونه خیابان خیال را. مینشینم وگم میکنم همه چیز را و عکس میگیرم با همه ی ندانستن / برای خودم برای این من گم شده برای یافتن این گم گشتگی ها عکس میگیرم / عکس میگیرم از این خورشید که دارد میرود از این نیمکت خالی روبه رو از این کفش های سرمه ای خسته از این سایه ی افتاده در کف خیابان که تکان نمیخورد با جنبش های من هم و از این همه گذرعکس میگیرم. و همه ی آنچه را نوشتن میشود در من در نبود سپید برگک های خوب در این خاطر بی یاد میسپارم به / به یاد ماندنم و دیگر میروند و دست از نوشتن دور میشود. یا می آیم و به رسم عادت ها یادم میرود چه گفتنی بود در من و حرف ها می آیند تا پرتگاه گفتن ها و نوشتن ها تا دامنه ی نوشتن و یک آن همه چیز گم میشود و دوباره آغاز میشود این حس گم شده ی کهنه. و این شب های نفس تنگی های بی شمار که چون کسی میهمان تنهایی مکمر داشته ی این اتاق سرد شده خیال روشنایی نیامده فنایی میگیرد و همه ی ملال های شبانه را در نیامدن ها گم میکنی و شده یک لحظه هم آمدنشان طول نمیکشد تا دست کم بنویسیشان در تاریکی های همه سیاه.و یک گوشی خاموش که مدت ها بود خاموشی اش به طول انجامیده بود و نمیفهمی اش و دیگر انگار روشن هم نمیشود و نه آن بودن یکباره عادت میشود و نه این گوشی لعنتی. و حس میکنم چقدر کلیشه ای شده اند این حرف ها و این نوشتن ها و شده این نگاه ها هم . خسته شده ام اما گریزی هم نمانده است جز تکرار پر تکرار این تکرار نوشته ها و میدانم و حس میکنم چقدر خسته اند این خوانندگانِ نداشته شاید و این خستگی ها هم خود خسته شده اند. از این همه و آن همه "دوست" ی های گم شده و این در راه ماندگی ها و غریبی ها و گم شدگی ها در ذره ذره هوای بی هوای اینجا که هیچکس را نمیشناسم در آن و نمیدانم چرا همه ی چیزهای اینجا عادتیست نو که نمیشناسمش و حسش نکرده ام تا کنون اما آشناست گذرش برایم و این همه غریبی میان اینهمه آدمی که من هیچ یک را به خاطر نمی آورم و نمیدانم این دیوار قطورِ طویل بین منو همه چیز کی آمده اینچنین ناگهان . هرچه باشد خو گرفته ام به آن / به این دیواری که سراسر نباید کرده مرا و سقفش سایه ی یک دست بزرگ است که ریشه دوانیده در من. کاش چیزی پیدا شود این غریبی ها را معنا کند و بودنش نقش یک خاطره را زنده تا بفهمم من نیز بوده ام اگر اکنون نیستم و پیدا کنم خود را در این میان / در این میان ژرف گم گشتگی که بنشینم و همه حرفهایم را برای خودم معنا کنم و نیز این نوشتن های هر گاهه را / حرفهایی که ندانسته ام آن ها را اما خوب میدانم یک جهان پرِ حرف گم شده مردگی گرفته اند و این مردگی ها پیداست / میبینم و حس میکنمشان / کاش پیدا شدن ساده بود و نیز سبز شدن...
من : 16 مرداد 92
ای دوست