چیزی دارد در من حرف میزند... ,
چیزی دارد در من حرف میزند , چیزی که بعد از مدت ها پیدایش کردم شاید و این پیدا شدن چه حقیقت تلخی را برایم معنا کرد و آن بود که من هیچگاه خواننده ی خوبی نبوده ام... ذره بین به دست گرفتن امشب و گم شدن در آواریِ ریخته یِ خاطراتی رفته. شاید مرا از من رهانید و چیزی بی لحظه ای ایستادن آن عبارت دردناک را در ذهنم معنا میکند, وزن عروضی اش را در می آورد , آرایه هایش را میابد و درکش را از قرابت معنایی اش با حقیقت هایی که گم بودند و پیدا شدند میگوید. و این ریز شدن ها که دارد برایم معنا میکند زاویه ای دیگر از خودم را دست بر نفس هایم میبرد انگار. امشبِ بی خواب تر از همیشه سرمان را در میان یک همه خاطره ای که در قاب نوشتنی بودند پرِ سودا کرد , باز گشتم به روزهایی خوب و تلخ شاید و یک دنیا خاطره ای که مزه شان یادم رفته بود و رفته و خاطراتی که در قابِ همین نوشتن های یکی از همین حوالی برایم مانده بود یادگاری و مدت ها بود اینقدر دقیق نشده بودم میان باز آمدن و باز رفتن هایم و نشستم و با متانتی که از من بعید بود و آخر هم به آشفتگی گرایید بیشمار پست های چند موضوع را خواندم و در خودم دیدم اینها چقدر برایم با ارزشند چقدر خوبند که من و این ها همدیگر را یادمان رفته بود منی که دو ماه پیش روزی
n بار اینها را میخواندم حالا چه شده بود که میگویم نکند این همه واژه و پست حرف از من بدشان آمده که من٫پاک شدم از همه چیز آن جا از پاسخ هایی که بود و حالا نیست از فهرستی که بود و حالا نیست از منی که بود در آنجا و حالا نیست, دلم تنگ شده برای آن روزهایی حوالی خرداد در چارچار سرمای امتحان ها و یخ زدن های این سر که حالا وقتی میبینمشان میبینم چقدر طردم کردند همه چیزِ آنجا و هوای آن بودن ها دارد خفه ام میکند... و آن چیز و آن نابودِ عجیب دارد در من حرف میزند: تو خواننده ی خوبی نبودی... هیچگاه... و چقدر میمیرم از این شنیدن...
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۲ ساعت 4:34 توسط ناشکیبا
|
ای دوست