این روزها میگذشت و میگذرد آرام و فروتن و بی صدا. و انگار در این فروتنی های آرام خستگی های جسم همه ی ما را خواب کرده بود و مجال خوابیدن نبود.سپیده دمانی سپید که بیداری رنگ واقعیت می یافت و تیره شبانی که خوابیدن تیرش را میزد بر جان ما اما نمیآمد.

امشب در این وب گشتن های بعد از مدتها آهنگ تیتراژ اول ماه عسل پخش شد و پخش شد و پخش شد و من در خود مانده و ملول و ناتوان تنها از آن نخستین برنامه ی خوب تا آن تلخ سخن های احسان در روز آخر را به مانند گذر یک فیلم حس کردم و بو کشیدم آن همه خوبی را و دلم تنگِ همه ی آن بودن ها شد.

چهارشنبه شب یا همان شبِ ناچیزِ پر از ارمغان های تلخ چه وحشت ناک چه لبریز از آمیخته ای از ترس و دلتنگی و مردگی گذشت بر ما که بیداری اش تا ۳/۳۰ دقیقه ی صبح یا شاید هم بیشتر طول کشید و ما پر از بهت برای تمام شدنِ عمارت بهار نارنجِ سپیده ی خداوردیِ خوب و انگار با همان حرفهای سپیده ی خوب / با همان دیالوگِ آخرِ پر از حرف کمر ماهم به مانند کمر عمارت خورد شد و ریخت روی سر این بودن.

و انگار دست بردار نبود دستِ شب بیست و سوم مرداد و قصه خوانی و حرف زدنِ سپیده ی خوب که تمام شد  احسان شروع کرد به گفتن همین احسانِ خوبِ حوالی رادیو هفت. و گفت و گفت و گفت و دست بردار نبود و میدیدیم واقعیت حرفهایش چقدر نزدیک است به من و حس میکردمش و سراپا تهی بودن مرا لبریز میکرد. کلید احسان روی حرفهایش که همه اش با آن صدایِ مخملیِ خوب از من گمشده میگفت و دلبستگی ها و خاطره هایش و انگار آن شب اصلن همه دست به یکی کرده بودند که مرا از پای درآرند و آن شب بر خلاف همیشه مجال بود تا رادیو هفت را دو بار حس کنیم و نیز بینیم آن همه تلخی را در شبکه ی مرهم های بودن ما و هم بشنویم از رادیو فرهنگِ خوب.

و بعد هم صبح خیلی خیلی زود به پا خواستن و رفتنی که نرفتن معنی شده بود و آن روز را در گم شدن ها بسر شد تا غروبش / آن غروب خسته ی گرم! که باز هم زدیم به دلِ خیابان ها در نهایت خستگی های ممتد روزانه و شبانه و به علاوه خستگیِ مضاف آن روز. و بیحوصله شدیم و در خیال اندیشه ای وزید و بی فکر بر اراده ی انجام دادن رسید و این پا های بی رمق و آن کفش های سرمه ای ره سینما پیش گرفتند که بشود رسید و در نوبت ۷:۳۰ دقیقه ی غروب تو رفت و کمی نگرانی برای نرسیدن و ترس از ندیدنِ ((هیس دخترها هرگز فریاد نمیزنند)) و دیر رسیدن ها از لطف ترافیکِ بی امان . و چقدر نگرانی بود برای رسیدن چونکه میدیدم چقدر باید همین امروز این فیلم را میدیدم و حس میکردم کمی درمان در دستِ اوست! درمان همین آشفتگی ها و خستگی ها...

و راننده ی تاکسی که نمیدانم چرا و مرا آنگاه سوار شدن تهدید به کرایه گران تر میکرد چون خیابان ها شلوغ است و او میخواهد از جایی برود بی ماشین و ترافیک و شلوغی . شاید میخواست پرواز کند که نکرد و به خیالش مهم است کرایه ای که میخواهد بیشتر شود و هر چه گفت چیزی نفهمیدم و آخر هم نفهمیدم چقدر برداشت اما به گمانم مان قیمت خودش بود شاید.

و جلوی درِ سینما پیدا شدیم و چقدر دلم میخواست همه ی راه را پیاده میآمدم اما زمان فرصت نداد ما را.جلوی گیشه که رسیدم بهت پرِ من شد!!!سینما برای دو روز در بند جشنواره ی موسیقی بود و سینما نیمه تعطیلو اکرانِ فیلم در وقفه مانده بود! باورم نمیشد از گیشه دار هم پرسیدم اما چشمانم اینبار درست میدید و گوشهایم درست میشنید. سرازیر شدم به سوی خانه ای که گاهی نشانی اش را یادم میرود و در راه آز آن کوچه ی باریکِ دلگیر عکس گرفتم(با همه ی ندانستن)و فقط برای خودم برای حس کردن زیبایی اش عکس گرفتم از آن. و چندین متر جلو تر کتاب فروشی های خوب و کمی جلو تر آن خیابانِ سبزِ مواج گونه و کمی جلو تر هم دوربینک ها و زادگاه کتاب های کنکوری که بسیار دمی خاطره داریم از آن در بی یادیمان. و این سرگشته رفتن ها که تمام شد سوار اتوبوس شدم و برگشتن دست آویخته بود دست ما را که بعد از چند دقیقه یک خانومِ خوبِ پیرِ فرتوت اما مهربان و "دوست" داشننی رو به من گفت: جوون کجا میره؟ جوون!!!و اول نفهمیدم چه میگوید و بعد ترش که به خود آمدم دیدم نمیدانم این اتوبوس کجا میرود و من در کمال شرمندگی گفتم نمیدانم باور کن مادر و او به رویم لبخند زد و چقدر خوب بود اویِ خوبِ "دوست" داشتنی بر منِ مادام مانده بر درگاهِ نا باز خوبی لبخند زد و اتوبوس که که به ایستگاهی رسید پیاده شدم و یادم آمد حالا را کجا باید بروم و سوار تاکسی که شدم سرم از فرطِ خستگی به دستِ بادِ وزیده شده از زاویه ی مماس پنجره سپرده شد و جامه ی چهار خانه بی رنگ شد در پر رنگی ها و داشت خوابم میبرد روی صندلیِ جلویِ آن ماشین که میبرد ما را به مقصد و نگاه های راننده و سرنشینان عقبی که خوشبختانه نیفتاد بر چهره ی ما و خوابیدیم چندی هر چند اندک. و کمی مانده به پایان بیداری روشن شد در ما و پیاده که شدیم ره گرفتیم بسوی خانه اما این پاها نمیدانستند و این حواس هم که رفته بود و تنها غریضه ی عادت بود که رساند ما را به خانه ی سرد همین...