ترس...
پاهایم لرزید
صدای خرد شدن مهره مهره این این ستون ناپایدار را شنیدم
خیالم از من گذشت رفت تا آنسوی دور
که دلم نمیخواست برود
اما رفت
این لرزه ها حس شد و این خرد شدن ها و آن رفتن
و من خودم از خودم ترسیدم
به رسم این عادت های کاسه و کوزه یکی شده
من!از خودم از همه ی بودن خودم ترسیدم
و این آشناست زیرِ زبانِ احساسِ در مرداب مانده
من از خودم ترسیدم باور کن...
--------
کاش رفتن گریز باشد...
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۲ ساعت 2:52 توسط ناشکیبا
|
ای دوست