یک یکباره ی در لحظه
دفتر ترنجیِ ترنج های سبزِ پیچ خورده در درون یک همه رنگ خون را می گشایم. و مداد و پاک کن سرم را پایین می اندازم و نگاه میکنم به این خط هایی که فاصله شان از هم آنقدر کم است که نمیشود یک واژه را در چند تایشان هم جا داد و در حوالی آن کوچک خط های رنجور تاریخ هایی است که رفته یا نرفته نمیفهممشان , تیره روزان یا سپید روزهایی که رفته اند یا قرار است بیایند و یا دارند میگذرند. و انگار آن سرسید هم همه چیز را جابجا رقم میزند که رنگ دانه های فصل بهار را در نقاشی اش قرمز کشیده و تابستان را آبی و زمستان را زرد و پاییز را سبز! و انگار همه ی این جا وارونه شده است , نه تنها من , بلکه همه چیز که این مداد ها تکلیف خودشان را نمیدانند و پاک کن به هر چه که میرسد پاک میکندش , و هیچ فرقی نمیکند دکمه هایی که که یک را دو و دو را یک مینویسند و آبی که قطع شده و جارویی که میل به آشفتگی میکند. همه چیز در سکوتِ پرِ تفسیر خاموشی دارد رنگ قرینگی میگیرد و این تضاد ها چه سخت میکاهد از حسِ این تشبیه هایِ پر از نشاط هایی که گم شدند و تازه رنگ بودن داشتند میگرفتند و میل برای استعاره شدن در پیچیدگی های پر پیچ و خمِ نوشتن و بودن. و تازه داشت نهال سبز آمدن شکفتن میگرفت در این تشبیه های یکباره آمده و ناگهان گم شده. دستهایم را می آویزم به شانه ی این تنهایی و میبینم چقدر درونم و این حوالیِ چه نزدیک ,چه دور خالیست و رفتن دل میخواهد که مرده است و ماندن اساس که نیست و نبوده و در این مرز باریک بودن و نبودن خدا میداند که چه کس چه چیز در دست دارد و چشم براه است برای پایانِ این مرز رقیق بودن و نبودن و صدایی نمی آید این دور و بر جز به قول اخوان صدایی که صحبتِ سرما و دندان است و هوا دلگیر و درها بسته و نفس ها ابر و دل ها خسته و غمگین و شاید درختانی که اسکلت های بلور آجینند , هنوز هم بوی حس نشده ی سبزینه ها مرا مست میکند و حس میکنم آشناییِ غریبی را که نمیدانم در کدام خواب دیده یا در کدام گذر حس کرده ام بوی خوبِ خوبش را. و دلم برای این خوانندگان اینجا تنگ میشود و میسوزد که نخوانده یا خوانده چیزی از این همه واج و هجا نمیفهمند و ناگزیر به من میگویند: وبلاگ خوبی داری , اما دریغ از آنکه یک ذره خوبی در اینجا مسکن داشته باشد و نیز در آن ضمیری که گم شد , سر به سر همه کسالت باری , همه خستگی های نفرت انگیز , همه پلیدگی های بی پایان و همه نابودن های بی فلسفه و همه منطق تیره ی گنگی و زیست گونه ای سبز که گم شد و گاهی سرش پیدا میشود , آن سرِ سبز میان اینهمه تیرگی خوبِ خوب پیدایش میشود پیدایِ پیدا. این ترسها , این کسالت بارگی هایِ عجین با روحِ گم شده ی این بودن , این ناباوری ها و این نابودن ها , این گم شدن ها در میان گم شدن ها در خود , و این گسستنِ بند بند میان این در بندی ها نمیدانی چه حسِ بدی دارد...
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۲ ساعت 19:31 توسط ناشکیبا
|
ای دوست