ما نفس میکشیم و از کنار هزار ها تله ی مرگ گذشته ایم تا زندگی را بار دگر مزه کردیم. و چه مرگ های خوبی که در کنار همه ی ناشدن ها برای فشردن دست سردمان برایمان دست تکان میدادند و لبخند میزدند. و ما هیچ نفهمیدیم کی آمدند و کی رفتند و چرا ما در هجوم این همه مردگی ها هنوز نفس میکشیم / مردگی هایی که حال ما را گاه گاه بدست میگیرند و چوب حراج میزنند آن را. و ما و ما وما.../. و ما گم شدیم میان نبودن سرخوشیهایی که ندانستیم کی گمشان کردیم. و گم مانده ایم شاید و گم خواهیم ماند شاید که باور کن خودمان هم خسته ایم از این گم شدن های دور از این گم بودن هایی که تنها نقش گذر خاطره اش ماند برایمان. و آرزویِ یک لحظه پیدایی / کمی دانستن / و کمی دیگر هر چند خیلی کم فهمیدن! و شاید خواستنِ بیرون آمدن از گور مجهولی(به قولِ فروغِ خوب) و گنگی و گشتن در پی سرخوشیهایی که گم شدند.

همه ی این آرزوهای تیره ی غبار گرفته که باریست بند بندِ این سخت جانِ مرده را به آتش میکشد و گریزی نیست جز نوشتن یک جهان پر از واژه ی بی معنای تکراری که هنوز هم که هنوز است در فهمیدن یک واژه ی بی معنی اش سرگردان مانده ایم خیال رفتن دارند. و خودمان هم خسته ایم / باور کن خسته ایم / از این نوشتن ها و بودن هایی که هر آن سرکوفت بودنشان با آن چهره هایِ طلایی رنگِ خوشبختِ ویران بر جانمان میزند سخت. و خسته تر از دستانی که سرد ماندند و سرما همه ی نوشتن هایِ خوب را از آن کند و با خود برد به آن سوی مرداب هایی که چاره ای جز با دل رفتن در آن نیست و نیست و نیست. و حس نوشتن تیره میشود هر آن / اما کاش این روح رفته که گاه باز می آید و سرکی میکشد این بر دست مانده جان را / او هم به تاریکی های خاموش نبودن بیامیزد و این خویشتن گنگ خویش را گم کند و ببرد با خود و این حس نا چیز یکباره بودن ها ره مرگ به خود گیرد و دست یکی از اینهمه مردگی های بی پایان اینجا را بگیرد و برود. برود پی سبز بودنش که سبز شود تار به تار و پود به پودش. که از این رفتن خوب بفهمد شاید که رفتن گریز است شاید... و سبز شود و سبز شود / سبزِ سبزِ سبز...

 

(تمام نشانه های جمع استعاره ای بود شاید از اول شخصی که گم شد)

 

 

من: در تاریخی گم در یکی از گرم گونه روزهای مرداد 92