این چند روزه ی گرم که گرمایش هیچگاه حریف یخیدگی دلم نشد / با آن دلسردی هایی که بوی مردگی میداد و این درس خواندن های تابستانه ی دلگیر با آن کتاب های قطور که هرچه میگردیم در سوی یافتن / گم شدگی باز هم دست سردمان را میگیرد و میبرد ما را به ژرفای خیال های دور. و داغ کتاب فروغ که رفت و طعم آن همه شعر خوب که چقدر حالمان را میفهمیدند و تکرار بی وقفه ی رسوای زمانه که چقدر توالی این گم شدن های هر روزه را به اوج نزدیک تر میکند و ماه عسل دیدن و احسانِ خوب.

 و این سری که چند گاهیست به این کاغذ های سفیدِ ساکت دلباخته است. و خیلی وقت ها حرف نزدن ها  و ننوشتن ها و خیلی وقتهای دیگر عصبانی شدن هایی که دلیلش هم روشن نیست. و آنچه سخت تر میکند گذر این روزهای بی ملالی را وصف این حال گم شده / این من گم شده و این من گم شده است بازهم که نمیگنجد در واج هیچ واژه ای و این در راه ماندگی حرف ها آشفته ترمان میکند میان این آشفتگی ها.

و یخ زدن هایی که با اینکه آن همه طوفان درون را یخاند و دل مرده ی گم شده را در سرما خشکاند / اما باز هم دست بر نمیدارد از سرِ ما و در زمانی که همه در سوی خنکای یک نسیم میدوند من به خود میپیچم از سرما و گم میشوم میان پتو های بی روحِ سردِ خانه ی سرد.

چند روز پیش یاد بارون افتادم و چقدر دلم میخواست بباره بازم بباره / بباره / و بباره و یدفه / ناخودآگاه / یکباره / این شعر مشیری یادم اومد : (( آه باران)). و چقدر دگرگونِ دگرگون شدمو خوندمش. از دل / از نهایت جان / خوندمش...

جلوی ویترین عکاسی های بزرگ با یه نگاه پرِ حسرت به دوربین های خوب یا رد شدن از کنار یه همه کتاب که دلم چقدر میخواست داشتم همشونو خوندمش / خوندمش و دلِ تنهایی تازه شد(به قولِ سهراب). یا حسرت حرف زدنای دو نفره یا چند نفره که روی دلم غریبه از بس که یه نفری حرف زدمو شعر خوندمو و گم شدم. که بعضی وقتا یادم میره چجوری نوشتم و چجوری باید ادامه بدم مثه حالا که با نوشتن داستان گونه و لفظ خودکار حرف زدنو هزار تا آرایه ناشناس گم آغاز گرفتو آخرم رسید به یه گفتن ساده با خودم.

همین...

من:شاید 8 یا 7 مرداد 92